با جای خالی «عزیز... زهرا خانمجانم...» چه کنم؟!
فاش نیوز - روایت همسرش از آخرین دیدار، حکایت از لحظهای دارد که آسمانیترین وداع، در سادهترین کلمات نقش بست. او که سالها در کنار همسر روحانیاش، مشق صبر و عشق کرده بود، این بار نه در مقام یک بانوی داغدار، که چون راوی مطلعی میگوید که چگونه شهادت، زیباترین پایان برای زندگیای سراسر نور بود.

«بله را که گفتم صدای هلهله و کِل خانمها بلند شد. آقا عبدالله سرش را آورد نزدیک گوشم: «دوست دارم از این به بعد بهجای فرخلقا، زهرا خانم صداتون کنم تا به عشق حضرت، حتی یه بالا چشمت ابروئه هم بهتون نگم.» دلم غنج رفت و گونههایم گل انداخت. لبخندی زدم و سر را زیر انداختم.
زیر یک سقف که رفتیم زهرا خانم و عزیز از زبانش نمیافتاد. چپ میرفت راست میرفت میگفت: «عزیز»، آن قدر که من هم یاد گرفتم او را عزیز یا آقا عبدالله صدا میزدم.هجدهساله بودم و آشپزی بلد نبودم. عوضش او از راهنمایی که رفته بود حوزه قم، غذا درست کرده بود. ناهار و شام پختن را هم خودش یادم داد.
صبح و شب برایم نان داغ میخرید. با هم صبحانه میخوردیم و من میرفتم حوزه و خودش سفره را جمع میکرد. وقتی برمیگشتم میدیدم تا رسیده خانه غذا را بار گذاشته، قابلمهها را شسته و همهجا را مرتب کرده است.از هیچ کمکی دریغ نمیکرد. برای من و بچهها لباس و ادکلن میخرید. شلوار بچهها را کوتاه میکرد. چند بار چادرم پاره شده بود و دست به چرخخیاطی شد. چادرنماز برایم دوخته بود. با تور سفید برایم لباس سفید عروس دوخته بود. حتی بقچههای روسریام را خودش گلدوزی کرده بود. خلاصه هیچ کاری برایش نشد نداشت. چند سالی است با دوستانم در حوزه کتاب کار فرهنگی میکنیم. با وجود مشغلههایش اطعام ایام فاطمیه حسینیهمان را خودش راستوریس میکرد، تخفیف میگرفت و کمک میکرد کارها به بهترین نحو انجام شوند. روزهای جمعه که پسر و عروسم میآمدند خودش غذا درست میکرد. یکشنبهها هم که دور هم جمع میشدیم پیتزای باب میلم را آماده میکرد.

هم کار بیرون میکردهم خانه. تا همین روزهای آخر که سفیدی پنجاه و پنجسالگی به موهایش نشسته بود مثل همان هجدهسالگیمان پر شروشور بود. روزهای با هم بودنمان هر روز عاشقتر از پیش میگذشت.یکوقتها با او بحثم میشد، با اینکه حق با آقا عبدالله بود من قهر میکردم. اما او میرفت انگور و لیموشیرین که دوست داشتم میخرید، زولبیا و دسرهای موردعلاقهام را تهیه میکرد میگذاشت یخچال. به بچهها هم میگفت: «اینا مال مادرتونه، سمتشون نمیرینا...»همین چند سال پیش، از آتلیه وقت عکس دونفره گرفته بود. با این که سی و پنج سال از با هم بودنمان گذشته، دوستداشتن برایمان عادت نشده بود.
محبتش کمتر نشده بود، هیچ، بیشتر هم شده بود.آن شب هم مثل تمام سالهای دیگر، خودم او و سه پسرمان را فرستادم رفتند. اما دو ساعت بعد دوستم خانم «کارآزاد» تماس گرفت. گفت: «شنیدم شهران شلوغ شده.» تا قطع کرد دلم هری ریخت. گفتم: «نکنه آقا عبدالله چیزیش شده؟ از زیر کرسیای که برایم درست کرده بود دستپاچه بیرون آمدم. زنگ زدم پسرم، جواب نداد، شماره خودش را گرفتم، تا پسرم برداشت گفتم: «مهدی بابا چه طوره؟»کوتاه جواب داد: «حالش یه ذره بد شده، آوردیمش درمانگاه الغدیر.»هنوز قطع نکرده بودم که پسر و عروسم آمدند. نگاهم دوید سمتشان. احمد زد زیر گریه: «مامان... بابا رفت... باورم نشد: «یعنی چی بابا رفت، منو ببر پیشش...» عروسم بغلم کرد و به هق هق افتاد: «یه بار دیگه پدر به این خوبی رو از دست دادم»
هاجوواج سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان. دیدم آرام خوابیده. فکر کردم مثل پانزدهسالگیاش که خیال کرده بودند شهید شده و برده بودنش سردخانه اما برگشته بود یا سال نود و شش که بیست دقیقه از دنیا رفته و برگشته بود، این بار هم برمیگردد. هر چه صدایش زدم: «عزیز... عزیز...» جوابم را نداد. گفتم رویش را نکشید. نشستم نگاهش کردم. آمدم خانه مهمانها آمده بودند برای تسلیت. دلم طاقت نیاورد، دوباره رفتم بیمارستان. دستش را گرفتم، گفتم: «ببینید بدنش گرمه.» گفتند: «ببین نبض نداره.» دیگر باور کردم رفته، برای همیشه رفته...اشک چشمم را پاک کردم و دو دستم را به آسمان گرفتم: «خدایا شکرت به آرزوش رسید. الحمدلله ربالعالمین که عاقبت به خیر شد.»
به چشمهایش نگاه کردم و ملافه را روی صورتش کشیدم: «انشاءالله پسرامونم راه خودت رو برن.» با این که بچههایم را خیلی دوست دارم اما آن شب اصلاً نگرانشان نبودم. ولی دلم شور پدرشان را میزد. شاید بچهها راست میگفتند، او را طور دیگری دوست داشتم. محبت او با همه فرق میکرد. عزیز، همهکس من بود، همه چیز من بود. او رج به رج توی دلم دوستداشتن بافته بود. عشقش توی قلبم پیله کرده و حالا پروانه شده و به آسمان رفته بود. بالاخره عادت میکنم تمام کارهایی که با جانودل برایم میکرد خودم انجام دهم. اما با جای خالی او وقتی میگفت: «عزیز... زهرا خانمجانم...» چه کنم؟!»