یکشنبه 27 ارديبهشت 1405 , 11:55




افق جنگ
در جنگ ۱۲روزه دستاورد راهبردی رژیم اسرائیل این بود که یک امر مستحیل که وارد کردن آمریکا به جنگ با ایران بود و شش رئیسجمهور سابق آمریکا به آن تن نداده بودند را برای خود ممکن کرد. در این جنگ، همدوشی عملیاتی پنتاگون و ارتش اسرائیل اتفاق افتاد و این برای نتانیاهو یک دستاورد مهم بود. در کنار آن....
فاش نیوز - جنگ ۱۲روزه با این انگاره صهیونیستها راه افتاد که حملات متمرکز هوائی و زدن مسئولان ارشد نظام و زیرساختهای موشکی و نیروهای فعال ایران در این عرصه، جمهوری اسلامی را یا بهطورکلی ساقط میکند یا در حدی ضعیف مینماید که برای بقا به هر فرمول محدودکنندهای تن میدهد. در طول ۲۰ سال گذشته، در ادبیات اسرائیلیها این جمله به تکرار آمده است که ایران را باید بر سر دوراهی بقا و فنا قرار داد تا وقتی بقا را هم انتخاب میکند، در مواجهه با اقدامات فرسایشی بعدی به فنا برسد. سالها این نظریه در داخل اتاقهای راهبردی رژیم مورد بحث قرار گرفته و جزئیات آن تعیین و به تمرین هم گذاشته شده بود. اسناد میگویند پادگانی بزرگ در صحرای نقب در جنوب فلسطین از طریق کار زیاد مهندسی، «ایران سازی» شده بود. برای این منظور این پادگان در اختیار واحد ۸۲۰۰ ارتش رژیم که مأموریت آن ترکیبی اطلاعاتی - عملیاتی است، قرار گرفت. فاصله فلسطین تا ایران را هم از طریق یک خط هوائی مابین قبرس و فلسطین مدلسازی کردند.
در طراحی جنگ، برای موقعیتهایی در صفحات شمالی و جنوبی ایران هم نقشهایی تعریف کردند که دو جنبه داشت؛ جنبه اول که مهمتر بود، جمعآوری اطلاعات از وضعیت فیزیک و موقعیتهای نظامی ایران بود و جنبه دوم استفاده از آسمان و مناطق بیابانی آنها در زمان عملیات بود. این کارها با تلاش زیاد پیگیری شد. اطلاعات موجود نشان میدهند، رژیم از بیش از ده کشور و مجموعاً از بیش از ۱۷ نقطه در این کشورها برای دستیابی به این دو هدف در طول چند سال استفاده کرد؛ اما برجستهترین استفادههای اطلاعاتی و عملیاتی را از سه کشور - به ترتیب - عراق یعنی اقلیم کردستان، امارات و آذربایجان نموده است.
رژیم اسرائیل در این ماجرا، جدا از دریافت کمکهای ویژه از دولت آمریکا، از سنتکام و یوروکام هم استفاده کرد. اگر ما روند ارتباط میان مقامات ارشد این دو فرماندهی مرکزی آمریکا با فرماندهان نظامی رژیم غاصب و جلساتی که میان آنان در سرزمینهای اشغالی برگزار شده را مرور کنیم به دو نکته میرسیم؛ اول اینکه تعداد سفرهای فرماندهان این دو نهاد آمریکایی به تلآویو روندی صعودی داشته؛ یعنی هرچه به زمان جنگ خرداد/ ژوئن ۱۴۰۴ نزدیک میشویم این سفرها و جلسات بهطور مرتب افزایش پیدا کرده است. کمااینکه تعداد سفرهای نخستوزیر رژیم به واشنگتن از یک سفر در سال به چهار سفر در سال ۲۰۲۵ افزایش پیدا کرد و دوم حجم انتقال جنگافزار از آمریکا و انگلیس به سرزمینهای اشغالی بهطور محسوسی افزایش داشته است و در بین حجم وسیعی از محمولهها و تجهیزات نظامی «ویژه» و «خاص»، حدود سهچهارم معطوف به تقویت شدید پدافند سرزمینهای اشغالی در برابر امواج موشکی و پهپادی ایران بود. بخش دیگر را گسترهای از هواپیماهای سوخترسان و نیروبر تشکیل داده است.
جدای از این حتماً باید به همکاریهای اطلاعاتی و تجهیزاتی ناتو و دولتهای محور در اروپا هم اشاره کرد هرچند در بیان رسمی مقامات ناتو و اتحادیه انکار شده است.
رژیم صهیونیستی در طراحی خود، روی دولت ترامپ و ارتش تروریستی تحت امر او حساب ویژهای باز کرده بود و نتانیاهو دائماً به اعضای دولت خود تأکید میکرد اسرائیل در جنگ با ایران تنها نخواهد بود. در عمل هم دیدیم که آمریکا در هر دو جنگ خرداد و رمضان وارد شد.
در مجموع رژیم غاصب در جنگ ۱۲روزه توانست در پدافند، اهداف ترسیم و تمرین شده خود را نسبتاً محقق کند و آسیبهای خود را کاهش دهد. اما در بخش آفندی، آمریکا و رژیم اگرچه آسیبهای مهمی به ایران وارد کردند، اما نتوانستند آن را در دوراهی انتخاب بین بقاء و فنا قرار دهند. دلیل عمده آن این بود که ایران برخلاف دشمنان خود، در حین جنگ میتوانست اندام آسیبدیده را به صورتی خودکار ترمیم نماید و مدل خود مبنی بر طولانی کردن زمان درگیری را که نقطهضعف این دو دشمن متجاوز است، به اجرا بگذارد و بر روند جنگ تسلط پیدا کند. در این جنگ، ایران با نمایش تابآوری خود، بر نظریه دشمن که جنگ بقا بود غلبه کرد و نشان داد بقاء ایران عمیق است و جنگ، آن را تهدید نمیکند و کار آن به امتیازدادن نمیرسد. درحالیکه تابآوری آمریکا بهعنوان مهمترین پشتیبان جنگ رژیم غاصب محدود بود. به همین جهت درست در زمانی که رژیم اسرائیل احساس میکرد علیرغم ضربات سختی که خورده است، با همراهکردن آمریکا با خود، موقعیتی کسب کرده، ترامپ پس از ضربه الحدید به وحشت افتاد و دستهای خود را بالا برد و از ایران درخواست آتشبس کرد.
در جنگ ۱۲روزه دستاورد راهبردی رژیم اسرائیل این بود که یک امر مستحیل که واردکردن آمریکا به جنگ با ایران بود و شش رئیسجمهور سابق آمریکا به آن تن نداده بودند را برای خود ممکن کرد. در این جنگ، همدوشی عملیاتی پنتاگون و ارتش اسرائیل اتفاق افتاد و این برای نتانیاهو یک دستاورد مهم بود. در کنار آن چند دستاورد تاکتیکی هم داشت.
در آن جنگ مهمترین دستاورد ایران، ناکام گذاشتن دشمن در تحقق اهداف خود بود که آن را به ««تنهائی» و بدون استفاده از همه ظرفیتهای خود از جمله بدون ورود دوستان منطقهای - علیرغم اصرار آنان - به دست آورد. دستاورد دیگر ایران این بود که جنگ مستقیم با آمریکا و اسرائیل را تجربه کرد و به این گمانه خام اما متداول که در صورت ورود نظامی آمریکا به جنگ، ایران توان مقاومت و مقابله ندارد، پایان داد و این، اعتمادبهنفس ویژهای به آن و به دوستان منطقهایاش داد که نشانه آن ورود سریع آنان به جنگ پس از ازسرگیری آن و استمرار حملاتشان تا پایان ۴۰ روز بود.
راهاندازی جنگ رمضان در واقع اعتراف آمریکا و رژیم اسرائیل به عدم تحقق اهدافشان در جنگ خرداد بود. اسرائیلیها که «جنگ سرنوشتساز» را تنها گزینه بقاء خود در برابر ایران میدانستند و میدانند، ۹ ماه بعد از ناکامی در جنگ ۱۲روزه، جنگی سنگینتر را برای محقق کردن اهداف جنگ خرداد به راه انداختند و البته این بار اسرائیل از همان آغاز در چارچوب سنتکام و پذیرفتن مدیریت نظامی سنتکام قرار گرفت. این یعنی جنگ رمضان پروژهای آمریکایی شد. ورود آمریکا هم دلیل عمدهای داشت؛ ترامپ و حزبش در داخل آمریکا برای برونرفت از شرایط رو به ضعف خود، نیاز مبرم و فوری به اقدامی داشتند تا نشان دهند مسئله اصلی ایالات متحده، مسائل امنیتی در فرامرزهاست نه بحث کارآمدی در اداره داخلی کشور؛ لذا جنگ با فرماندهی آمریکا راه افتاد و تا آنجا که میشد ادامه پیدا کرد و بازه زمانی جنگ رمضان حدود سه و نیم برابر بازه جنگ خرداد شد.
جنگ رمضان با خروجی دردناکی برای آمریکا توأم گردید؛ ایران با دو برگ درخشان؛ «وحدت ملی» و «به دستگرفتن اداره تنگه هرمز»، پیروز بزرگ میدان دیده شد و آمریکا و رژیم اسرائیل در فضای شکست مطلق قرار گرفتند.
اینک سؤال مهم این است که آیا با توجه به اینکه اهداف جنگ تحمیلی خرداد و رمضان محقق نشده است، اسرائیل و آمریکا وارد جنگ جدید میشوند یا خیر؟ برای پاسخ به این سؤال باید به چند نکته اساسی توجه کرد؛ اولاً باقیماندن شرایطی که وقوع دو جنگ قبلی را در پی داشت، وقوع جنگ جدید را توجیه میکند، ثانیاً باقی بودن عواملی که سبب شکست دشمنان مهاجم در دو جنگ قبلی شده، تکرار آن را در زمانی کوتاه غیرمنطقی مینماید، ثالثاً باقیماندن دشمنانی که در دو جنگ دست به اقدامات انتحاری بینتیجه زدند، تکرار تصمیم و اقدام احمقانه آنان را ممکن مینماید. این سه گزاره میگویند راهافتادن دوباره جنگ در فضای ابهام قرار دارد و درعینحال احتمال وقوع آن در زمانی نهچندان دور بیشتر است.
اما اگر دوباره جنگ از سر گرفته شود کدام طرف دست برتر دارد؟ بر خلاف سؤال قبلی پاسخ به این سؤال راحتتر است، چرا:
- دستیابی مجدد دشمن به وحدت ساحات پس از دو شکست بسیار دشوار است. شکاف عمیق داخل کنگره و طبعاً جامعه آمریکا که در رأی برابر روز جمعه کنگره به دو طرف آری و نه جنگ به نمایش درآمد و وضع امارات که به تجزیه امیرنشینهای آن و فروپاشی مطلق کشوری ذیل عنوان امارات نزدیک شده است، نشان میدهد ساحات اسرائیلی، آمریکایی، عربی و... برای باز تکرارشدن با دشواری زیاد مواجه است و این در حالی است که تکرار وحدت عملیاتی ساحات جبهه مقاومت درصورتیکه جنگ جدیدی راه بیفتد، قطعی است و دشمن این را میداند.
- نتیجه جنگ رمضان افزایش شدید اعتمادبهنفس ملی و سیستمی در ایران بوده، دولت ایران توانسته است مدیریت داخلی و نیروهای نظامی ایران توانستهاند مدیریت جنگ و مردم شریف توانستهاند مدیریت کوچه و بازار را به دست بگیرند و بهخوبی از پس این کارها برآمدهاند؛ بنابراین ایران گرچه دنبال پایان دائمی جنگ علیه خود است، از مواجهشدن با آن هم برای رسیدن به مراتب بعدی پیروزی استقبال میکند.
- رژیم جعلی اسرائیل متوجه است که بدون مشارکت آمریکا قادر به ورود به جنگ مستقیم با ایران نیست. از آن طرف، آمریکا قاعدتاً متوجه شده است که جنگ آن با ایران لزوماً جنگی محدود و چندروزه نخواهد بود؛ بنابراین تصمیم مجدد به جنگ با ایران مستلزم فراهمشدن استعدادی بیش از استعداد جنگ قبلی است. روند فعلی این را نشان نمیدهد؛ هرچند غیرممکن نیست.
- اگر جنگ دوباره از سر گرفته شود، مثل جنگ رمضان به فرسایش کشیده میشود و در این صورت، آنکس دارای دست برتر است که استقرار کاملتری در زمین جنگ دارد.
- جنگ رمضان به مستحکمتر شدن موقعیت داخلی و خارجی ایران و ضعیفشدن موقعیت آمریکا در سطح جهانی منجر شد. اگر جنگ از سر گرفته شود، این دو موقعیت متضاد شتاب بیشتری میگیرند.
|| سعدالله زارعی

















