چهارشنبه 11 شهريور 1405 , 12:23




رشادت خورشید درخشان قلههای حاجعمران در عملیات کربلای ۲
دفاعپرس، عملیات کربلای ۲ در منطقه حاج عمران، بیش از هر چیز با نام سردار رشید اسلام، محمود کاوه گره خورده است. او فرماندهی تیپ ۱۵۵ ویژه شهدا را بر عهده داشت؛ یگانی که تخصصش نبردهای دشوار در کوهستان بود. کتاب «نبرد حاج عمران» نشان میدهد که کاوه نه فقط در لحظه شهادت، بلکه از هفتهها قبل از شروع عملیات، با حضور مستقیم در شناساییها و طراحی مانورهای بینظیر، ستون فقرات عملیات کربلای ۲ بود. این گزارش به بررسی مستند رشادتهای او میپردازد.

فرماندهای که به تنهایی شناسایی میکرد
یکی از وجوه تمایز کاوه، اتکای او به دیدگاههای شخصی و حضور میدانی بود. او منتظر گزارشهای ثانویه نمیماند: پیش از آغاز فعالیت تیم شناسایی، کاوه فرمانده تیپ، به تنهایی به سمت ارتفاعات کلّهاسبی میرفت و پس از کنکاش منطقه عملیات، اهداف و یگانها را بررسی و شمارهگذاری میکرد و در اختیار گروه شناسایی قرار میداد.
در حالی که بسیاری از فرماندهان در طراحی مانور برای جغرافیای پیچیده حاج عمران با مشکل روبهرو بودند، طرح کاوه زبانزد بود. جواد حامد از مسئولان قرارگاه حمزه نقل میکند: «همه مانورها ناقص است... فقط مانور تیپ ۱۵۵ شهدا (کاوه) است که مانور درست و حسابی و خوبی دارد.» این دقت نشاندهنده اشراف کامل او بر جزئیات زمین و توان نیروهایش بود.
کاوه در جریان عملیات، نمونه بارز ایثار بدنی بود. مرتضی صفار، مسئول طرح و عملیات قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) روایت میکند: «کاوه در شب اول عملیات بسیار بیتاب بود... با آنکه دو شب بود که نخوابیده بود، با شور و انرژی فراوان، علل و راهکارهای موجود را برای شب دوم مدام با معاونانش بررسی میکرد.»
فرمانده در خط مقدم
در شب دوم عملیات کربلای ۲ یعنی ۱۱ شهریور ۱۳۶۵، شرایط در منطقه حاج عمران بسیار پیچیده شده بود. ارتش عراق با اشراف بر شیارها و استفاده از منورهای خوشهای، عملاً هرگونه تحرکی را زیر نظر داشت. در این موقعیت بحرانی، محمود کاوه، فرمانده جوان و شجاع تیپ ۱۵۵ ویژه شهدا، تصمیمی گرفت که با اصول کلاسیک نظامی متفاوت بود. او معتقد بود برای شکستن بنبست نبرد و ایجاد انگیزه در رزمندگانی که دو شب بیداری و نبرد سخت را پشت سر گذاشته بودند، حضور شخصِ فرمانده در خط مقدم الزامی است.
در ادامه این گزارش، بازخوانی لحظه به لحظه گفتوگوهای شهید محمود کاوه و نحوه شهادتش بر اساس اسناد و روایتهای عینی کتاب «نبرد حاج عمران؛ شرح عملیات کربلای ۲» روایت میشود.
پافشاری بر حضور در خط مقدم
منصوری، جانشین تیپ، در آخرین دقایق پیش از عزیمت به منطقه، در حالی که کاوه در حال پوشیدن پوتین بود، سعی داشت به هر قیمتی مانع رفتن کاوه شود:
منصوری: رفتن شما نه به نفع اسلام است و نه به نفع...
کاوه: نه.
منصوری: اگر نظر شما این است که نیروهای عملکننده آدم قویتری میخواهند، من قوی نیستم، ولی میروم
جلو و یکی دیگر را اینجا میگذارم.
کاوه: نه. من میخواهم امشب شما اینجا باشید.
منصوری: من نمیخواهم.
کاوه: امشب کارها جور نمیشود.
منصوری: خب اگر جور نمیشود، با رفتن شما هم جور نمیشود.
کاوه: چه میگویی؟ جور میشود؛ انشاءالله جور میشود.
منصوری: البته اگر خدا بخواهد، جور میشود. شما هم اینجا خیلی کار دارید: مسئله قرارگاه، هماهنگی توپخانه و...
کاوه: اینها همهاش حل میشود؛ اینها مشخص است.
منصوری: ولی اینجا در مقر فرماندهی تیپ کارها میخوابد.
کاوه: مسئلهای نیست. شما همین اول درگیری که من جلو هستم، اینجا باشید.
منصوری (با لحنی جدیتر): آقای کاوه، میخواهید به زور متوسل شویم؟ جلو رفتن شما اصلاً درست نیست.
منطقی نیست.
کاوه: امروز با روزهای دیگر فرق میکند. من یک چیزهایی میدانم، یک چیزهایی هست، میدانم تردید هست.
منصوری: خب تردید طبیعی است؛ باید باشد.
کاوه: خب اگر آدم خودش جلو باشد و یک وقت مسئلهای پیش آمد، میتواند هم پیش خدای خودش و هم پیش خلق خدا و... [پاسخگو باشد].
وعده به پیرمرد مجروح
کاوه در مسیر صعود به ارتفاعات با پیرمرد مجروحی روبهرو شد. علی چناری راوی این صحنه میگوید: «کاوه کنار پیرمرد نشست و با حوصله احوالش را پرسید. پیرمرد با خنده گفت: بله، شما برادر "کافهای" (کاوهای) هستی. محمود خندهاش گرفت و گفت: ببین آخر عمری "کافه" هم شدیم! و رو به پیرمرد کرد و گفت: اگر عمری باقی ماند، حتماً برمیگردم و خودم شما را به عقب منتقل میکنم. نگران نباش پدرجان.»
نبرد تنبهتن با تیربارچی عراق و لحظه عروج
ساعت ۱ بامداد، نیروها به نقطهای رسیدند که یک تیربارچی عراقی مسیر را مسدود کرده بود و به شدت شلیک میکرد. کاوه تصمیم گرفت شخصاً این مانع را برطرف کند. او همراه یکی از نیروهای شناسایی و سه نفر از نیروهای تخریب، از صخره نزدیک تیربار یکنفس بالا رفت تا تیربارچی عراقی را خفه کنند. با اصرار کاوه، پیشروی تا زیر سنگر تیربار ادامه پیدا کرد.
حوالی ساعت ۳ نیمهشب، انفجاری در نزدیکی او رخ داد. علی چناری لحظه شهادت را چنین توصیف میکند:
«سرم را بلند کردم، دیدم کاوه به پهلو روی زمین دراز کشیده است... وقتی خوب دقت کردم، دیدم خون از بینیاش میزند بیرون... ترکش به پشت سرش خورده بود. زود متوجه شدم ترکش دیگری روی شقیقه راستش خورده است؛ درست همانجایی که دو سه ماه پیش هم در تک حاج عمران ترکش خورده بود. چیزی نگذشت که تمام پیراهن نظامیاش غرق خون شد و نفسهای آخرش را کشید.» او در همان نقطهای شهید شد که بارها در شناساییهای تنهاییاش آنجا قدم زده بود.

















