شناسه خبر : 128264
سه شنبه 05 آبان 1405 , 10:30
اشتراک گذاری در :

از عشق به کتاب و طلبگی تا شهادت در کوفه

فاش نیوز - از همان کودکی، عاشق کتاب قصه بود. قبل از اینکه الفبا را یاد بگیرد، ما برایش قصه می‌خواندیم. بعدها که خودش باسواد شد، کتاب‌های قصه‌اش همیشه کناردستش بود. وقتی می‌دید کسی در حال خواندن کتاب‌های اوست، برق خاصی در چشمانش می‌درخشید. حس می‌کرد از همین قصه‌ها، خیلی چیزها درباره زندگی یاد گرفته است. با اینکه جثه کوچکی داشت، اما آن‌قدر عمیق و سنجیده حرف می‌زد که همه را متعجب می‌کرد. پدرمان تعریف می‌کرد که گاهی دوستانش باور نمی‌کردند این پسر کوچولو، فرزند اوست!
 یادم هست کلاس پنجم بود. یکی از دخترهای فامیل که یکی دو سال از او کوچک‌تر بود، در یک مهمانی از علی خواست با او بازی کند. علی آمد سراغم و با ناراحتی گفت: «بابا! گفته بروم و با او بازی کنم... ولی این کار که خوب نیست!»
 در بیشتر ورزش‌ها خوب بود، به‌خصوص فوتبال. وقتی به او گفتم که به تو نمی‌آید فوتبالیست باشی، خندید و گفت: «فوتبالیست که نه... ولی دوست دارم وقتی بچه‌ها جمع هستند، من هم باشم.»
 حتی اگر لباس ورزشی نداشت، کفش‌ها را درمی‌آورد و می‌پرید وسط بازی. جالب بود که هر تیمی علی در آن بازی می‌کرد، همیشه برنده بود! علی‌اصغر، واقعاً دوست‌داشتنی بود. همه بچه‌ها با او صمیمی بودند. دست دور گردنش می‌انداختند، شوخی می‌کردند، و او همیشه با لبخند همراهشان بود.
 خیلی از جاها را با هم خانوادگی می‌رفتیم. پدرم می‌گفت: «من و علی‌اصغر، قبل از اینکه رابطه‌مان پدر و پسری باشد، با هم رفیق بودیم.» 
 وقتی خبر آمد علی در دانشگاه قبول شده، پدر از او پرسید: «علی، باید برای ثبت‌نام دانشگاه برویم.» علی‌اصغر گفت: «من می‌خواهم به حوزه بروم. آنجا بهتر می‌توانم خدمت کنم.» پدر با مهربانی گفت: «هر طور صلاح می‌دانی پسرم...»
 تصمیم گرفته بود برای ادامه تحصیل حوزوی، به قم یا مشهد برود، اما وقتی فهمید مادر با رفتنش موافق نیست، سریع گفت: «چشم مادر! همین‌جا می‌مانم و طلبه می‌شوم. هرچه شما بگویید...»
 خیلی دلش می‌خواست موتور داشته باشد، و وقتی بالاخره پدر برایش خرید، چند روز دیدند موتور کنار حیاط افتاده و علی سوارش نمی‌شود. وقتی دلیلش را پرسیدند، گفت: «مرجع تقلیدم گفته عمل به قانون جمهوری اسلامی واجب است. من هم تا گواهینامه نگیرم سوار نمی‌شوم.»
 تا می‌فهمید در جمع قرار است پشت سر کسی حرف زده شود، با شوخی و شیرینی می‌گفت: «اگر می‌خواهید غیبت کنید، بی‌خیال ما شوید. اجازه مرخصی بدهید!» همین رفتار صادقانه باعث می‌شد دیگران هم کوتاه بیایند و فضا سالم بماند.
 در یکی از کوهنوردی‌های توچال، علی‌اصغر تمام مسیر را با سری پایین و بامتانت خاصی طی می‌کرد. آن‌قدر وقار داشت که خانم‌هایی که حجاب مناسبی نداشتند، یا فاصله می‌گرفتند یا حجابشان را مرتب می‌کردند.
 در نهایت، در جوانی و با دلی لبریز از عشق اهل‌بیت، در راهی الهی و به دنبال تحصیل علوم دینی، در کوفه دچار مجروحیت شد و در بیمارستانی در یزد، آرام و مؤمن، به دعوت مولای خود لبیک گفت... و آسمانی شد.
 شهید علی‌اصغر شایق، متولد بیست و هشتم شهریور ۱۳۶۵ در استان یزد، در تاریخ بیستم تیر ۱۳۸۵ در نزدیکی حرم مطهر میثم تمار در شهر کوفه به فیض شهادت نائل آمد.
 به روایت خاطره‌نگار، منیره شایق (خواهر شهید)، وی در جریان این حادثه بر اثر انفجار بمب به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید، پس از انتقال به زادگاهش، در گلزار شهدای خلدبرین یزد به خاک سپرده شد.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi