شناسه خبر : 46411
شنبه 22 خرداد 1395 , 11:37
اشتراک گذاری در :

اسارت یک رئیس بیمارستان

هربار که فاصله ی سرباز با ما کمتر می شد و خیره تر نگاه مان می کرد، وحشت و اضطرابم بیشتر می شد. دنبال راه و چاره ای بودم که یک طوری خودم را از مدارک خلاص کنم.

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات بانوی آزاده معصومه آباد است که از کتاب «من زنده ام» انتخاب شده:

کفش های خواهر بهرامی، کفش های سفید تابستانی پرستاری بود که روی سطح آن سوراخ های ریزی داشت. هردویمان در یک وضعیت نشسته بودیم. پاها را جفت کرده و زانوها را در بغل گرفته بودیم. نگاه مان به زمین خیره بود. به همه چیز فکر می کردم، به گذشته و به آینده ی نامعلومی که در پیش داشتم. بی اختیار از روی زمین دانه دانه سنگریزه برمی داشتم و در سوراخ کفش های او فرو می کردم. تمام سطح کفش های خواهر بهرامی پر شده بود از سنگریزه. وقتی هر دو کفش ها از سنگریزه پر شد یکباره گفت: راستی چی شد منو مریم معرفی کردی، آخه اسم خواهرمم مریمه، من می تونم هر اسمی داشته باشم به جز مریم!

ـ طوری نیست. منم اسم خواهرم مریمه، اسم کوچیکت چیه؟

ـ شمسی

ـ ولی از این به بعد تو می شی خواهرم و من تو رو مریم صدا می کنم.

مریم انگار به خواهر کوچکترش توپید گفت: معصومه تو چه بی خیالی! می بینی که اسیر دشمن شدیم اما تو یاد بچگی هات افتادی؟ دلت می خواد سنگ بازی کنی؟ تقریباً نیم ساعته داری سنگریزه توی این کفش ها فرو می کنی. متوجه نشدی این سرباز عراقی نزدیک اومده و نگاه کرد ولی چیزی نفهمید و رفت.

سرم را چرخاندم. دیدم راست می گوید؛ سرباز عراقی نگاه و لوله ی تفنگش را از ما برگردانده بود. حالا فرصت خوبی بود. کمی به مجروح نزدیک شدم. دستم را در جیبش فرو بردم و هر چه بود درآوردم. کاغذها را خواندم؛نامه ای مربوط به ستاد جنگ به همراه یک قرآن کوچک جیبی (جزء سی ام قرآن) بود.

گفتم: اینکه قرآنه، اون کاغذا هم نامه ی ستاد جنگه.

گفت: معطل نکن، کارت شناسایی ام تو جیب عقب شلوارمه.

به آرامی و بدون چرخش سر، سر پناه مریم با یک دست سنگریزه برمی داشتم و با دست دیگر کارت شناسایی را بیرون کشیدم. روی کارت نوشته بود دکتر هادی عظیمی ، درجه: سرهنگ، پست: رئیس بیمارستان نیروی دریایی خرمشهر.

جا خوردم: شما سرهنگ هستید؟

ـ آهسته تر حرف بزن!

ـ شما دکتر هم هستید؟

ـ بجنبید! معطل نکنید! کارت را از بین ببرید!

ـ شما رئیس بیمارستان نیروی دریایی خرمشهر هم هستید؟

با پریشانی گفت: خواهش می کنم فوراً نابودش کنید.

اما کارت با آن پوشش پلاستیکی و خشک اصلاً نمی شد پاره کرد. مقاوم و شق و رق بود. هرچه مچاله اش کردم فایده نداشت. سرباز عراقی مسیر حرکتش را عوض کرده بود و به سمت من چرخید و حالا دیگر کاملاً در میدان دیدش قرار گرفته بودم. فرصت از بین بردن کارت را نداشتم. فوراً کارت شناسایی دکتر هادی عظیمی را همراه با قرآن و نامه در جیب خودم گذاشتم. تنها سرباز عراقی نبود که مراقب مان بود بلکه برادرانی هم که در گودال بودند از دور ما را کنترل می کردند. دکتر نگران این بود که در این فاصله برای ما مشکلی پیش بیاید. پشت سر هم می پرسید: نابودش کردی؟

برای اینکه خیالش راحت شود تا شاید درد چشمش کمی آرام بگیرد گفتم: تمام شد، خیالت راحت.

هربار که فاصله ی سرباز با ما کمتر می شد و خیره تر نگاه مان می کرد، وحشت و اضطرابم بیشتر می شد. دنبال راه و چاره ای بودم که یک طوری خودم را از مدارک خلاص کنم. با نوک کفشم به آرامی شروع کردم به کندن زمین تا گودال کوچکی ایجاد شد و کارت شناسایی و نامه ی سرهنگ را در آن انداختم و رویش را با ته کفشم با خاک پوشاندم و با کف کفش روی آن کوبیدم. سپس از سرهنگ فاصله گرفتم و خودم را به سمت مریم سراندم.

ظهر شده بود و هرکس در هر وضعیتی که بود چه مجروح و چه سالم بی وضو و با تیمم در همان بیابان مشغول نماز شد. آنها اجازه نمی دادند کسی ایستاده نماز بخواند و همه را می نشاندند. ممکن بود در حالت ایستاده نیروهای خودی ما را ببینند و متوجه حضورمان شوند.حتی دکتر عظیمی با آن درد و خونریزی و با دست های بسته و چشم های زخمی دائماً در حال نماز خواندن بود و مرتب می گفت: خواهر برایم قرآن بخوانید.

بعثی ها به صورت تاکتیکی جاده را آزاد می کردند و به برخی از ماشین های خودی اجازه ی عبور می دادند. ولی درست موقعی که نیروهای خودی فکر می کردند بعثی ها عقب نشینی کرده اند، مجدداً وارد جاده و مسیر می شدند و بلافاصله جاده را تصرف کرده و دوباره عده دیگری را شکار می کردند.

شیوه ی ظالمانه و ناجوانمردانه ای بود. با حیله گری، بهترین نیروهای رزمی، تکاور، سپاهی، ارتشی و امدادی را اسیر می گرفتند. بیشتر شبیه آدم ربایی بود تا جنگیدن و اسیر گرفتن. دلمان می خواست همگی بلند شویم و فریاد بزنیم و نیروهای خودی را از نیرنگ آنها خبردار کنیم اما نیروهای بعثی با تجهیزات و ادوات نظامی کامل آمده بودند. بعضی از نیروها وقتی اسیر می شدند خوشحال بودند و می گفتند: حسین ابن علی ما را طلبیدی، زائر کربلا شدیم. آقا این هفته میهمان توایم! بعضی هاشان حتی همدیگر را کربلایی صدا می زدند. نمی دانستم آنها درست فکر می کنند و ما واقعاً برای یک هفته به زیارت کربلا دعوت شده ایم یا نه.

پرسیدم: دکتر شما که نظامی هستید، فکر می کنید سرنوشت جنگ چی می شه؟ چه اتفاقی برای ما می افته؟

گفت: اینها قدرت ادامه ی جنگ با ایران را ندارند ولی تا بخواهند این را بفهمند، ممکن است یک هفته طول بکشد اما چون شما از نیروهای هلال احمر هستید، مسئله ی شما جداست. از نظر قوانین بین المللی ژنو نمی توانند شما را اسیر کنند و هرکدام تان می توانید دو مجروح جنگی را با خودتان آزاد کنید.

پرسیدم: این دو مجروح را خودمان انتخاب می کنیم یا آنها؟

گفت: نه انتخاب مجروح به عهده ی خودتان است.

با خودم گفتم: پس کاش سیدتکاور را نمی فرستادیم و با خودمان به ایران می بردیم. با دکتر عظیمی دو نفر می شدند، حالا آن دو نفر دیگر را چطور انتخاب کنیم؟

یکباره در دلم خندیدم و گفتم: اما جناب سرهنگ من یک شب از کانال تلویزیونی بصره (کانال تلویزیونی بصره را شبکه آبادان شفاف نشان می داد) دیدم که صدام چطور قرارداد رسمی الجزایر را که توافق قانونی بر سر خطوط مرزی بین دو کشور بود، پاره کرد و دستور جنگ داد. یعنی اصل جنگ نقض قوانین بین المللی است، آن وقت چطور ممکن است ما را طبق قانون بین المللی آزاد کنند.

سرهنگ در حالی که در تأیید گفته ام سرش را تکان می داد گفت: بله، می توانند خلاف قانون هم عمل کنند و آزادتان نکنند.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi