06 شهريور 1405 / ۱۴ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 90953
چهارشنبه 01 تير 1401 , 12:10
چهارشنبه 01 تير 1401 , 12:10


از تفاهم تا گارانتی؛ زمان طلایی در معماری امنیت هرمز
علیرضا رجائی
حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
محمدحسین محترم
مرز خود را با غربگرایان و جریان فتنه حفظ کردهام
محمدباقر قالیباف
زیست عفیفانه
سیدمهدی حسینی
وقتی حقیقت هم باید از فیلتر اینترنشنال عبور کند!
محمدرضا الهی
مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی
حق من زندگی دیگران نیست!
داود گودرزی
از دغدغه اعزام به تهران تا پیدا کردن دارو...
علیرضا ضابطی سیستان
بِسِنت خالی بست مستندات چه میگویند؟
محمد ایمانی

همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
تا زندهام، دشمن از خط گردان عبور نمیکند
تارنمای مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس نوشت:
کارنامه رزمی تیپ امیرالمؤمنین(ع)، رشادتهای رزمندهای را در خود ثبت کرده است که طی هشت سال دفاع مقدس، در نبردهای این یگان شرکت مستقیم داشت.
علی غیوری زاده که همزمان با آغاز جنگ تحمیلی، عازم جبهههای رزم شده بود، با وجود مسئولیتهای متعدد، ازجمله فرماندهی گردان شهید بهشتی، همواره در مصاف با دشمن پیشتاز بود.
در نبرد نصر ۴، هنگامیکه دشمن برای باز پسگیری بلندیهای دوقلو پاتک کرد، غیوریزاده توانست با ورود به سنگر کمین، در مدت ۲۴ ساعت رزم دائم، نقش شجاعانهای در دفع پاتک گردان تکاور عراقی و انهدام آن ایفا کند.
آخرین صحنه جهاد او، رزم شجاعانهاش با منافقین در ۲۹ خرداد ۱۳۶۷ بود. وی با بیسیم به قرارگاه لشکر چنین گفت: «تا من زنده هستم، دشمن از خط گردان شهید بهشتی عبور نخواهد کرد. حاجی ما زانوهایمان را بستهایم.»
بیسیمچی فرمانده که از نزدیک شاهد حماسهآفرینی او بود، میگوید: «کانال پشت خاکریز در محور بهرامآباد، پر از جنازههایی شد که علی مجال عبور به آنها نمیداد؛ رجز میخواند و چند نفر از همرزمانش به او مهمات میرساندند.»
سرانجام منافقین با استفاده از تانک، او را از نزدیک هدف تیربار قرار دادند. چنین شد که دیگر ذکر لاحول و لا قوه الا بالله علی از بیسیم قرارگاه شنیده نشد؛ تا آنکه با سپری شدن ۱۲ سال، همزمان با نیمه شعبان، پیکر مطهرش در قلاویزان کشف شد و مردان و زنان ملکشاهی با بیش از ۵۰ کیلومتر پیادهروی به استقبالش رفتند.
منبع: کیهان


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی
















او رزمنده ای بی ادعا وعارفی واقعی بود.
بنده اورا سالهادر جبهه می دیدم ومی شناختم
به یک خاطره کوچک ازاین شهید بزرگوار اشاره می کنم:
مدتی بود به علت آماده باش مرخصی ها لغو شده بود. درگرمای مهران وقلاویزان خدمت کردن در سنگرهای کوچک زیرزمینی کاری بسیار سخت وطاقت فرسابود.روز گرما سوزان وشب هم گرم وهجوم انواع پشه باعث میشد رزمنده ها درعذاب باشند.
خلاصه دراین شرایط ماندن درخط مقدم بسیار سخت بود وحالا ندادن مرخصی بعلت آماده باش مزید برعلت...
بنده چندروزی مرخصی اضظراری گرفتم وبه سرعت به ماشین تدارکات رسیدم که بتونم به عقب برگردم. چون اگرازماشین تدارکات جا می ماندم باید صبرمی کردم شاید ماشین دیگری بیاید یا تاروز دیگر صبر می کردم.
خلاصه باعجله سوار شدم وبه دژبانی که رسیدم طبق معمول بازرسی صورت گرفت ویک عدد فشنگ کلاش توی جیبم پیدا شدکه خدارا شاهدخبرازش نداشتم!!
دژبان با فشنگ مکشوفه ونامه بنده را به قرارگاه انتقال دادندتا درقرارگاه تکلیف من روشن شودکه به واحد قضایی معرفی شوم و...
بنده بسیجی بودم وبا لباس خاکی وخسته ...
دژبان مرا یش شهید بزرگوار علی غیوری که مسئول قرارگاه بود بردونامه را به ایشان تحویل وتوضیح داد که بله این فشنگ ازایشان کشف شده است!!
شهید غیوری نگاهی به من کرد وپس ازاحوالپرسی کوتاه واینکه مال کدام گردان وکدام خط مقدم هستی(بااینکه هیچ آشنایی قبلی بابنده نداشت) گفت خسته نباشید.تشریف ببرید.
من ناباورانه رفتم وازقضا ماشینی فراهم وزودتراز دژبان همراهم به دژبانی رسیدم. آنجا بازمرا نگه داشتند وگفتندکه حتمافرار کردی وگرنه چطوربه این زودی برگشتی ودژبان هنوز نیامده.!!
خلاصه ماندیم تا دژبان برگشت وقتی ازش سوال کردند گفت برادر غیوری گفته به خاطر یک عدد فشنگ که آن هم ندانسته آوردن یک رزمنده خسته را اینطور اذیت نکنین.
برخورد شهید با رزمنده ها اینگونه بود.
او تمام جوانب را درک می کرد. میدانست که حتی اگر عمدا هم آن گلوله باخود آوردم ارزش این را ندارد که با یک رزمنده ی خسته درآن شرایط برخوردی صورت گیردکه در روحیه یاو تاثیر نامطلوب بگذارد.
من آن بزرگواری وبرخوردشان را هرگز فراموش نکرده ام.
روحش شاد ویادش گرامی باد.