شناسه خبر : 91079
دوشنبه 06 تير 1401 , 12:24
اشتراک گذاری در :

یکی شبیه همت

ابوالقاسم محمدزاده
ابوالفضل از شدت درد بخودش می‌پیچید‌، گفتم:
-چیه راه‌چمنی؟ چی شده؟ 
گفت:
- هیچی..! خوبم... خوب می‌شم.
ولی معلوم بود کمردرد بی‌تابش کرده که آروم و قرار نداره. گفتم: 
- رنگ و روت پریده. بی‌تابی‌، می‌گی چیزی نشده؟ 
گفت:
- چیزیم نیست. می‌ترسم از رسیدگی به بچه‌ها و عملیات جا بمونم. دعا کن زودتر خوب بشم.
 دست به کمر بود و طاقت نیاوردم که درد کشیدنش رو ببینم. گفتم؛ بخواب کمی ماساژت بدم. این کمردرد بی‌خودی پیش نیومده. تو که خوب بودی!
ابوالفضل دراز کشیده بود و من آروم‌آروم ماساژش می‌دادم که قفل زبانش وا شد و گفت: 
- جلو احتیاج مبرمی به مهمات داشت. بچه‌ها همه درگیر بودند. از صبح براشون مهمات بردم. 
با خودم گفتم؛ هنوز حاج همت پیدا می‌شه که زیر تیر و ترکش‌، جعبه‌های مهمات سنگین رو تنهایی جلو ببره. مهمات برسونه که مبادا نیروهای درگیر با دشمن کم بیارن...
موضوع: شهید ابوالفضل راه‌چمنی
منبع: کیهان
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi