22 تير 1405 / ۲۷ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 91563
یکشنبه 26 تير 1401 , 10:40
یکشنبه 26 تير 1401 , 10:40


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

ستارهای غریب
ابوالقاسم محمدزاده
به آسمان نگاه میکنم، دلم میخواهد من هم ستارهای میان ستارگان آسمان داشته باشم، از تعدادشان که کم نمیشود. تازه، نمیخواهم که پایین بیاید، همان بالا باشد کفایت میکند. ستارهای باشد که هروقت راه را گم کردم به آن نگاه کنم و مسیرم را بیابم.
به یاد شبهای آموزش میافتم و ستارهشناسی، ستاره شمالی، ستاره سحر، ستاره قطبی، دب اکبر، دب اصغر، خوشه پروین و... همه را در ذهنم مرور میکنم. اما هیچکدام در دلم نوری روشن نمیکند. با خودم میگویم؛ یعنی میشود میان این همه ستاره نورانی، یکی خودش را به من نشان بدهد و بشود ستارهام.
چند ستاره منور و پرنور نگاهم را مجذوب خودشان میکنند که نور یکی از آنها خیلی درخشان است. ستاره غریبی است و تلألو خاصی دارد.
یک جوری دلم میخواهد نگاهش کنم و چشم از او برندارم، اما نگاهم را از آسمان میگیرم و به زمین میآورم که چشمم با پروندهها تلاقی پیدا میکند و دلم یک جوری میشود. وسوسه میشوم به آنها نگاهی بیندازم.
به سمت میز میروم و پروندهها را زیر و رویشان میکنم. نگاهم قفل میشود روی پرونده «ابوسراج» و از دستم رها نمیشود. دلم نمیآید سراغ پرونده بعدی بروم... شاید! ستارهای که دنبالش بودم آنجاست. شاید نشانه و راه یافتنش در میان اوراق این پرونده پنهان است.
برقی توی چشمم میدرخشد و حس میکنم آن نور، از میان کلمات «سراجالدین موسوی» متصاعد میشود که نمیتوانم از آن چشم بردارم.
اضطرابی توام با خوشحالی وجودم را فرامیگیرد. پرونده را باز میکنم و سطر به سطرش را با ذرهبین نگاهم میخوانم و با تعجب با خودم میگویم؛
- این پرونده شهیدستان است، آسمان اینجاست، ستارهها اینجایند...
نام شهید حمید شهپر طوسی، شهید عباس شعبانی، شهید حمید محمدی و... به قاب چشمم مینشیند که همه دورش حلقه زدهاند و در جمعشان، آدمهایی هستند که حالا یادگاری از آن روزهایند و راوی خاطرات تلخ و شیرین با هم بودنهایشان؛ و من دلم را بر ماشین زمان سوار میکنم تا به آن روزها برگرداند و برمیگردم به پادگان ظفر، چادر تبلیغات و پاتوق بچههای ادواتی و زرهی، ایرانی و مجاهدین عراقی که همراه و همقدم رزمندگانند. 15 نفر ایرانی و 15 نفر عراقی دور هم جمع شدهاند و سراجالدین موسوی سی و یکمین نفر آنهاست. خودش است. ستاره سی و یکم این خسته و جا مانده از آن روزها...
جمعشان جمع است. برادر شکری، غفورپور، شهپر طوسی، شعبانی، محمدی و ابوسراج که کلامش با قرائت آیه قرآنی گل میاندازد.
غریبی که هجرتش به واسطه لبیک به ندای یافتن خودش در میدان جهاد بود. به همین دلیل نه از گذشتهاش نشانی بهجا گذاشت نه برای آیندهاش علامتی، او برای حضورش در دفاع مقدس نام و نشانش را به حقیقت انسانی سپرد نه اصالت و نسب و مرزهای جغرافیاییاش؛ حساب و کتابش عملش با چرتکه دنیایی ما جور درنمیآید.
حضورش در خطوط نبرد با رژیم بعثی را تکلیف مسلمانی خود میدانست و عراقی بودنش مانع حضورش در جهاد دوشادوش برادران ایرانیاش در صف و خط اول نباشد.
او از مجاهدین عراقی بود که اصل و نسبش را فراموش کرد و هدفش جهاد در راه اسلام بود و نبرد تا نابودی صدام.
عارف بالحقی بود که سیره و مرامش الگوی خیلیها بود و روحیه عارفانهای داشت و ورد زبانش؛
عاشقم دیوانهام، از خود ندارم خانهای
گه به دشت و کوه نالم، گه به هر ویرانهای
دل همی گوید بیایید و بسازیم خانهای
عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانهای
عاشقم جانا، ندارم خانهای
شب به کوی عشق، روز در ویرانهای
اهل کرکوک بود که برای جهاد در راه اسلام به ایران مهاجرت کرد. با فارسی نیمبندی که بلد بود، هر روز پس از نماز صبح احادیث و روایات را بازگو میکرد. مفسر قرآن بود و نکات اخلاقیاش را به جمع رزمندگانی که چون شمعی او را دربر گرفته بودند گوشزد میکرد و میگفت؛
- انجام مستحبات همانند خاکریز اول است، خاکریز اصلی که ایمان است را حفظ میکند.
وقتی رزمنده کمسن و سال ما خطایی مرتکب شده بود، ابوسراج برای تادیبش، سیلی به او زد. آن رزمنده ایرانی چشم در چشم نگاهش کرده و به او گفته بود؛
- این سیلی را به جای پدرم از شما میپذیرم!
و ابو سراج با همان نگاه نافذ و لبخند همیشگیاش گفته بود؛
- این سیلی را به جای پسرم به تو زدم.
عملیات والفجر هشت زمینهای بود برای ستاره شدنش. خودش از شهادتش خبر داده بود. او معلم اخلاق بود در سیره عملی و ستاره شد در آسمان اسلام و جمع ستارههای نورانی ایران، تا راه را گم نکنیم. تا دیگران از او بگویند. از کسی که در حرم امام رضا(ع) طواف داده شده و در حرم حضرت معصومه(س) تن به خاک داد و حالا برایم ستارهای باشد در گاه دلتنگی، در میان این همه اختر که در آسمان جهاد میدرخشند.
موضوع؛ شهید ابوسراج موسوی
منبع: کیهان


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















