21 تير 1405 / ۲۶ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 92519
یکشنبه 30 مرداد 1401 , 10:37
یکشنبه 30 مرداد 1401 , 10:37


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

تکلیف اینجاست!
کنار تخت من قیافهای آشنا آمد. او را میشناختم. احمد بابایی بود فرمانده گردان مالک اشتر. او از ناحیه دست تیر خورده بود. و هنوز دستش میان گچ بود. بابایی آهسته گفت میآیی فرار کنیم؟ گفتم کجا؟ گفت: خط. خیلی جدی گفتم: « میآیم. امّا چطوری؟ » پشت سر او راه افتادم. رفتیم داخل یکی از همان هلی کوپترهای شنوک که مجروح آورده بود و نشستیم یک گوشه. ناگهان خدمۀ هلی کوپتر آمد و وقتی ما را با لباس بیمارستان دید با عصبانیّت گفت: « شما اینجا چه کار میکنید؟!» بابایی جواب داد: « من فرمانده گردانم. باید برگردم خط،پیش نیروهایم.» گفتند هرکی میخواهی باش ما وظیفه نداریم شما را ببریم. دعوای بابایی بالا گرفت، اما نتیجه نداشت. و از هلی کوپتر پیاده شدیم. بعد از نماز صبح بابایی گفت: « پا شو. » و این بار مثل کسانی که از زندان فرار میکنند به سمت دیوار انتهای درمانگاه رفتیم. من دستهایم که سالم بود را قلاب کردم و بابایی از دیوار بالا رفت و او با همان یک دست سالمش مرا با آن زخم باز، بالا کشید. افتادیم آن طرف دیوار و رفتیم. به سمت دارخوین. در مسیر دیدم احمد بابایی خیلی ساکت است. پرسیدم: « برادر بابایی، خیلی در فکری؟» گفت آره از تهران بهم زنگ زدند و گفتند خدا بهت یک دختر داده. پرسیدم:
« پس میخواهی از دارخوین بروی تهران؟» گفت نه، میروم خط. گفتم اما شما با این وضعیت و زخم و شرایط سخت و بچه ات؟! حرفم را برید: « تکلیف من اینجاست. آزادی خرمشهر از بچۀ من مهمتر است.» احمد بابایی در همان عملیات با اصابت یک موشک آرپی چی شهید میشود.
(حمید حسام، وقتی مهتاب گم شد، خاطرات علی خوشلفظ تهران، سوره مهر، چاپ سوم، 1395، صص 162 تا 164)
منبع: کیهان


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















