21 تير 1405 / ۲۶ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 95113
چهارشنبه 18 آبان 1401 , 10:20
چهارشنبه 18 آبان 1401 , 10:20


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

دانش آموزان هم شهید میشوند
نادیا درخشانفرد
خورشید تابان، گرمای خود را بر تن خسته از راهم میزند. بچههای عشایر دستبهدست هم میان سنگریزههای کویر بازی میکنند. گرمای خورشید مانعشان نمیشود و این باد است که با هر وزش خبری از هیاهو و خندهشان میدهد. قدمبهقدم از تپه بالا میروم و از زیبایی مناظر لذت میبرم. ناگهان چشمم به شاهین سفیدرنگی میافتد. فکر میکنم این پرنده چقدر آشناست؟ من را یاد موشکهای عراقی میاندازد که چطور دانشآموز ۱۶ ساله را شهید کرد!
هنوز آخرین لبخندش در خاطرم هست. چه اشتیاقی برای اعزام داشت. هنوز آخرین کلماتش در گوشم زنگ میزند. هنوز یادم هست چقدر به درس علاقه داشت.
با هر قدمی که جلو میروم، حسی مبهم داشتم. شاهین چقدر به مکان زیباییها نزدیک شده بود... آخرین خداحافظیاش، آخرین شامی که باهم خوردیم، آخرین دیدارِ در کنار دوستان بودن و... وقتی داشت میرفت، کتاب فیزیک و یکقلم برداشت و دفتر کاهی. همه را توی ساک خاکیرنگ گذاشت و راهی شد.
در همین تپه سرگذشتش رقم خورد و چشمهای همرزمهایش بارانی. زمانی که پیکرش را در تفحص پیدا کردم، چیزی جز قمقمهای سوراخ در کنارش نبود! فقط یک دفتر کهنة کاهی آنطرفتر با وزش باد ورق میخورد. انگار هر ورقش شهادت او را برای هور تعریف میکرد. با دودست، خاک را کنار زدم و پیراهن رنگ و رو رفتهاش را دیدم. چیزی توجهم را جلب کرد؛ کتاب فیزیک را برداشتم. صفحة اولش نوشته بود: «من حسین هستم و مکان دیدار دوبارهام همینجاست، در همین قلب تپنده. نشانیام در صفحه اول درس زیبای شهادت نوشتهشده. امیدوارم رو به آسمان پرواز کنم...»
چشمهایم خیس اشک شد. سرم را بلند کردم. شاهین سفیدرنگ را دیدم که بهسوی نور پر کشید.
منبع: کیهان


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















