شناسه خبر : 99484
دوشنبه 28 فروردين 1402 , 11:45
اشتراک گذاری در :

آب خوشی که از گلوی رزمنده مجروح پایین نرفت

فاش نیوز - «علیرضا داتلی» از رزمندگان دفاع مقدس روایت مجروحیتش را با بیان خاطره‌ای از دوران جنگ و جبهه بیان کرده است.

 

وقتی آب خوش برای یک مجروح مایه درد شدبه گزارش دفاع‌پرس، «علیرضا داتلی» از رزمندگان دفاع مقدس روایت مجروحیتش را با بیان خاطره‌ای از دوران جنگ و جبهه بیان کرده است که در ادامه می‌خوانید.

مرا گذاشتند روی برانکارد‌های اورژانس و لباس‌هایم را قیچی کردند و درآوردند و زخم‌هایم را پانسمانی اولیه کردند. بیرون‌آوردن لباس‌هایم چنان زجرآور بود که از شدت درد می‌خواستم فریاد بزنم، چون خاک و خون و چرک به هم چسبیده و با زخم‌ها یکی شده بود.

با آن وضعیت مرا لای ملافه‌ای پیچیدند. بعد یکی از بچه‌های اورژانس آمد و گفت: «چیزی نمی‌خواهی؟» گفتم: «فقط آب می‌خواهم؛ تشنه‌ام و عطش و تشنگی دارد مرا می‌کشد.» گفت: «نه! نمی‌دهم؛ آب برایت بد است. تا چند دقیقهٔ دیگر شما را به بانه می‌برند و آنجا بهتر به شما می‌رسند.» ما را سوار اتوبوس‌هایی کردند که صندلی نداشتند و به‌سوی بانه بردند. در بانه نقاهتگاهی برای مجروحان درست کرده بودند.

مسئولی که در اتوبوس بود، در طول مسیر به همه مجروحان کیک و آب‌میوه می‌داد. من کیک را نخوردم، ولی آب‌میوه را خوردم. گفت: «چرا کیک را نخوردی؟» گفتم من تشنه‌ام؛ اگر آب داری به من بده تا با کیک بخورم. گفت: «نه! کیک را که خوردی بهت آب می‌دهم.» مقداری با هم چانه زدیم و بندهٔ خدا رفت یک لیوان آب برایم آورد. گفت: «کیک را بخور تا آب را بدهم.» من از کیک به‌اندازهٔ حبه‌ای قند کندم و به دهنم گذاشتم و قورتش دادم که در گلویم گیر کرد. هر کاری کردم پایین برود، نمی‌شد. گفتم دارم خفه می‌شوم، آب را بده بخورم. ناچار آب را داد و خوردم و کیک را هم کنار گذاشتم. گفت: «پس چرا کیک را نخوردی؟» گفتم اگر به من آب بدهی، من کیک را آرام آرام می‌خورم. لبخندی زد و رفت.

در طول مسیر چندبار دیگر هم گفتم آب! و او گفت نه! بعد ما را بردند و در نقاهتگاه مستقر کردند. درواقع در ورزشگاه شهر بانه تخت زده بودند و آنجا را نقاهتگاه کرده بودند. پرستار اولی که آمد بالای سرم و احوالپرسی کرد، گفت: «برادر، چیزی نمی‌خواهی؟» گفتم آب می‌خواهم. رفت و یک پارچ استیل پر از آب آورد و من تا ته آن را سرکشیدم. بعد گفت: «حالا اگر می‌توانی تحمل کن.» ناگهان احساس کردم سر و گوش‌هایم دارد از شدت درد متلاشی می‌شود. فقط دستم را به گوشم گرفته بودم و داد و فریاد می‌کردم. دکتر آمد و گفت: «چه شده است؟» پرستار گفت: «آقای دکتر آب می‌خواست، بهش دادم.» دکتر فریاد زد: «چرا به این آب دادی؟ نباید آب بخورد! چقدر آب خورد؟» پرستار گفت: «یک پارچ!» همان‌وقت به دستور دکتر به من آمپولی زدند که یکی دو دقیقه بعد دردم آرام شد و به خواب رفتم.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi