چهارشنبه 14 آبان 1393 , 12:46




باران چرا برای تسلی نیامدی؟

باران می آید و شب سرد محرم است
فصل عزای سید مظلوم عالم است
بااینکه تر شده ست بیابان این دلم
اما هنوز در تب گرمای ماتم است
باران! چرا در آن دل گرما نیامدی؟
بر روی پر خجالت سقا نیامدی؟
وقتی که مشک پاره شد و آبرو بریخت
باران چرا برای تسلی نیامدی؟
بی آبی و تلذی و لب تشنگی... عطش
ترس از اسارت و کتک و بردگی... عطش
آن روزها که دل ز حرارت کباب بود
یک چیز بود معنی هر زندگی... عطش !
باران! چرا به حال سکینه دلت نسوخت؟!
بر غربت غریب مدینه دلت نسوخت؟!
وقتی که شمر بر تن خورشید می نشست
بر داغی و غریبی سینه دلت نسوخت؟!
باران نیا! دلم ز غمش می شود کباب
از غصه و غم دل تفتیده رباب
از گریه های کودک شش ماهه ای که سوخت
از بی بصیرتی و جهالت... نه قحط آب...!
ای آسمان! دلت ز محرم گرفته است؟
از فکر اشک های دمادم گرفته است؟
باران! ببار بر دل دلتنگ و خشکمان
کاین سینه را هوای پر از غم گرفته است
چند ساله همش منتظرم
اسمم دربیاد برم حرم
وای
لیست زائرات دست کیه ؟
هی خط می خورم چه سریه ؟
می گن دعوتا بدست بی بییه
وای
دوستو رفیقام چند دفعه رفتن حرم
چطور دلت میاد یبار نرم
مردن من بهتره از این زندگی
دق کردم از این همه شرمندگی
وای
دوستم اومده از کربلا
سوخته دلمو با خاطرات
اورده برام آب فرات
وای
خوش باش آقا با زائرات
خوش بگذره با کبوترات
بین الحرمین قهرم باهات
وای
حسین ع اشکامو نگا کن
حسین ع گرها مو وا کن
حسین ع دردمو دوا کن
حسین ع ای خواب و قرارم
حسین ع آبرو ندارم
حسین ع من بی کس وکارم
امیرم بی تو من می میرم
به خدا منم یه نوکرم
کربلا نرم کجا برم
وای وای وای
نمی دونم میذارن صدای من به گوش تو برسه یا نه ؟! ولی بدان تو هنوز هم بعد از هزار و اندی سال هنوز هم نمی دانی کی و کجا بباری !
تو به راستی از خواص بی بصیرتی ! از عالمان بی عمل و ....
ای باران .... امروز یا آن قدر نمی باری که خشکسالی به وجود می آید... و همه را هراسان می کنی ...حالا ما هیچی رحمی به بچه های آفریقایی کن ....
یا آن قدر می باری که سیل بنیان کن می شی .... سیل می شی برای خانه های محقر و گلی ! در حالی که اغنیا با خوشحالی سوار پورشه های خود می شن و با بی خیالی می خونن : باز باران با ترانه ....
بعضی وقتها هم تبدیل می شی به تگرگ و می خوری تو سر من که قد یه فندق جاش ورم می کنه یا روی کاپوت ماشینم یه هوا فرو رفتگی ایجاد می کنی !
حالا خودت بگو خداییش از چون تویی چطور میشه انتظار داشت که بفهمی تلذی یعنی چه ؟ شرم سقا یعنی چه ؟ دل سوخته رباب یعنی چه ؟ .... درسته که حالا میگن گناه ما باعث شده که تو نباری ولی چرا تو صحرای کربلا نباریدی ای باران ؟!
حالا هم بدون اینکه به خاطر این درد دلم باعث ایجاد شائبه کفر گویی در حق من بشی ، بیا و این یه بار را برای خدا بفهم که کجا بباری ! ای باران بر سرزمین دل من ببار ....
باران ببار بر دل دلتنگ و خشکمان
این سینه را هوای پر ز غم گرفته است
داری از قصد میزنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش امشب
روی زخم دل همیشه ی من
تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر کربلا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
روز آخر که جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان به اشتباه افتاد
مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
باتوام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
مادری در کنار گهواره
لب گشود و نگفت هیچ از شیر
در بهترین سرگردانی دل ...
آنجا که میمانی سراغ ماه بروی یا خورشید ...
فقط دلخوش میکنم به رد پاهایم بر روی خاک کربلا...




ای خاکِ تمامِ کربلا بر سر آب