20 مهر 1405 / ۲۹ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 107828
شنبه 07 بهمن 1402 , 10:33
شنبه 07 بهمن 1402 , 10:33


حکمرانی در آینه عهدنامه مالک اشتر
صدیقه شاکری
نوبت مجازات متجاوز نه تردید و مذاکره
محمد ایمانی
برادر محسن دستمریزاد!
حسین شریعتمداری
دستمال کاغذی برجام!
غلامرضا صادقیان
چقدر از خودمان را در اینترنت جا گذاشتهایم؟
داود گودرزی
راهکار جبران عقبماندگی تاریخی
سید محمدرضا میرشمسی
وقتی تاریخ، عدالت و صلح هم ابزار توجیه جنگ میشوند!
محمدرضا الهی
ایران؛ «هارتلندِ» جهان؛ فرصت سازی و فرصت سوزی
محمد تقی امینی
مارکوی فراموشکار
سیدمهدی حسینی


فشار مخارج زندگی
فاش نیوز - فشار خرج خانه و اجارهنشینی از یکطرف و بیکاری از طرف دیگر رمقی برای آنها نگذاشته بود. به هر دری زدند کار پیدا نکردند. تا اینکه تصمیم گرفتند پیش شهردار بروند. با امیدواری به شهرداری رفتند و با آقای شهردار صحبت کردند «ما را استخدام کنید، ضرر نمیبینید. به خدا اگر از کارمون راضی نبودید، خب! میتوانید ما را بیرون کنید.»
شهردار از یکطرف دلش میسوخت و از طرفی بودجهای نداشت که استخدامشان کند. حس کرد در بد مخمصهای گیر کرده، گفت: من شما را استخدام میکنم. آن سه مرد در حالی که جان تازهای گرفته بودند و دعا میکردند، برگشتند. آقای شهردار تبسم غمگینی کرد و نشست تا روی ورق سفیدی مطلبی یادداشت کند.
مدتی از ملاقات این سه مرد گذشت. در این مدت هرکدام هر ماه هزار و 750 تومان حقوق میگرفتند. دیگر آه نمیکشیدند، ولی غُر میزدند که ما این همه کار میکنیم بعد شهردار پولش از پارو بالا میرود. همه برای خواندن نماز ظهر به نمازخانه رفتند. آقای شهردار موقتا خودش امام جماعت بود. بین دو نماز یکی از این سه مرد جرأت پیدا کرد و به شهردار گفت: این انصاف است که ما زحمت بکشیم و حق مأموریت و مزایا را شما بگیرید؟ شهردار نگاه عمیقی کرد و بیآنکه حدیثی بخواند به نماز ایستاد. روزها گذشت و آن آقای شهردار که کسی جز شهید مهدی باکری نبود، از شهرداری رفت. او که حقوقش 7000 تومان بود، تقسیم بر چهار میکرد و سه قسمت دیگر را به این سه نفر میداد. آنها وقتی این را فهمیده بودند که خیلی دیر شده بود!
برداشت از خبرگزاری صاباحنیوز
منبع: کیهان


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















