31 شهريور 1405 / ۰۹ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 108273
چهارشنبه 18 بهمن 1402 , 11:06
چهارشنبه 18 بهمن 1402 , 11:06


گذار از تقابل نظامی به مدیریت کریدورها
علیرضا رجائی
اسطورهای شکوفا در دل بحرانها
حسین تمرخانی
دوگانه باطل «مقاومت یا معیشت»
مجتبی شاکری
ایستگاه آخر کجاست؟
سیدابوالحسن موسوی طباطبایی
این شکستنیهای گردننگیر!
محمد ایمانی
حس خوب یک امضاء
دکتر علیرضا معشوری
کربلای آشنا
سیدمهدی حسینی
یک قاب عکس از رودریگز
سید محمدعماد اعرابی
۲۰۰ شب؛ امضای غیرت پای ایران
سیدرضا موسوی فاضل
از میدان نبرد تا معادلات ژئوپلیتیکی
سعید شهرابی فراهانی
«زاویهدارها» مشغول کارند!
مسعود اکبری

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

مگر کسی میتواند با شاه درگیر شود؟
فاش نیوز - مدتی از همسرم خبری نداشتم. همسایهها مدام به خانهمان رفتوآمد میکردند تا اطلاعی از او کسب کنند. هر کس چیزی میگفت. یکی میگفت:
- «اوستا عبدالحسین رو کشتن.»
دیگری ادامه میداد:
- «مگه کسی میتونه با شاه درگیر بشه؟»
تا وقتی پس از 10 روز یک نفر خبر آورد که:
- «اوستا زندان هست. شما میتونید یه سند یا صد هزار تومان پول ببرین و ایشون رو آزاد کنین.»
فهمیدیم روزی که حرم امام رضا(ع) را به گلوله بستند، ساواک دوباره او را گرفته است. آقای غیاثی که کارفرمای همسرم بود، در خانه آمد و پرسید:
- «چرا اوستا عبدالحسین سر کار نیومده؟»
با ناراحتی جریان حرم امام رضا(ع)، زندان و سند را تعریف کردم. آقای غیاثی گفت:
- «نگران نباشین. خودم اوستا رو میآورم.»
بعد هم آقای غیاثی سند خانهاش را گذاشتند و عبدالحسین آزاد شد.
***
جمعیت زیادی در کوچه جمع شده بودند. اهالی از اینکه عبدالحسین به سلامت آزاد شده خوشحال بودند. یکی از همسایهها میان مردم شیرینی پخش میکرد. دخترم را در بغل گرفتم و به استقبال همسرم رفتم. چهره عبدالحسین از شکنجه ساواک فرسوده شده بود، دیگر نه دندان سالم داشت و نه جسم سالم. وقتی به من رسید پرسید:
- «چرا شیرینی پخش میکنن؟»
جواب دادم:
- «همسایهها برای سلامتی شما شیرینی گرفتن.»
گفت:
- «نمیدونی چه جوونهایی زیر شکنجه به شهادت میرسیدن. کاش شهید میشدم.»
این را که گفت بند دلم پاره شد و او با صلوات جمعیت به خانه قدم گذاشت. حالش که بهتر شد کمکم دوستان طلبهاش میآمدند و با هم صحبت میکردند؛ از پشت پرده شنیدم که شکنجهگر ساواکی دندانهایش را شکسته است.
روزها بعد عبدالحسین برای پس گرفتن سند منزل آقای غیاثی به تهران رفت، وقتی برگشت سند خانه آقای غیاثی و چند برگه دیگر نیز همراهش بود. برگهها را نشانم میداد و با خنده میگفت:
- «این حکم اعدام من هست.»
آن وقت فهمیدم در همان زمان دستگیری، امام از پاریس آمدند و انقلاب پیروز شد؛ اگر امام نمیآمد حکم اعدام عبدالحسین قطعی بود.
* خاطرهای از شهید عبدالحسین برونسی
راوی: معصومه سبکخیز، همسر شهید
* مریم عرفانیان


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















