16 آبان 1405 / ۲۶ جمادى الأولى ۱۴۴۸
شناسه خبر : 128605
شنبه 16 آبان 1405 , 08:42
شنبه 16 آبان 1405 , 08:42


پایان خط یا آغاز فروپاشی امپراتوری فساد ترامپ؟
حمیدرضا مرادی
درسهایی از تحول عرصه کُشتی برای مدیریت کشور
علیرضا استرابی
رؤیای آمریکایی که به کابوس تبدیل شد
مسعود اکبری
۱۳ آبان؛ از حافظه تاریخی تا آزمون امروز
سیدرضا موسوی فاضل
تضمین با کیست؟
غلامرضا صادقیان
خطای شناختی در تحلیل انتخابات آمریکا
جعفر بلوری
مقاومت، جنگ و تعامل؟
محمدرضا سابقی
تحول تدبیر واجب!
سیدمهدی حسینی
توهم دانایی پسینی
غلامرضا صادقیان
پایان رؤیای «بزن و دررو»
حسن رشوند
شرط است یا ترفند؟!
حسین شریعتمداری

تا زندهایم، رزمندهایم؛ تا ...
علیرضا ضابطی سیستان
زندگی را برای فردا نگذاریم
علیرضا رجائی
گفت: میشه باهام حرف بزنید؟!
محمدرضا سابقی
روز پرستار به بانویی که سالهاست بیوقفه پرستار من است مبارک!
علیرضا ضابطی سیستان
در وصف شهید شیر علی سلطانی
ابوالقاسم محمدزاده

سیبزمینیهایی که حتی گاو هم نمیخورد!
فاش نیوز - گاهی یک بشقاب غذای نامرغوب میتواند سوژه یکی از شیرینترین خاطرات رزمندگان شود! تابستان ۱۳۶۵، در ایستگاه صلواتی اندیمشک، سیبزمینیهای غول پیکر و بدپخت، صدای اعتراض مهدی حقیقی را بلند کرد.

تابستان ۱۳۶۵، اندیمشک؛ همراه چند نفر از دوستان راهی ایستگاه صلواتی شهر شدیم؛ ایستگاهی که در ساختمانی قدیمی، کنار بازار برپا شده بود. وقت نماز بود. نماز را خواندیم و بعد، نوبت ناهار رسید.
از بس در پادگان غذاهای عجیبوغریب خورده بودیم، دلمان لک زده بود برای یک غذای درستوحسابی؛ غذایی که بتوانیم با خیال راحت یک شکم سیر بخوریم. اما ظاهراً قرار نبود آن روز هم بخت با ما یار باشد! ناهار ایستگاه صلواتی چیزی نبود جز سیبزمینی آبپز! پیرمردی که مسئول توزیع غذا بود، کنار دیگ بزرگی ایستاده بود و سیبزمینیها را میان بچهها تقسیم میکرد. عرق از لبههای زیرپیراهنیاش سرازیر میشد و داخل دیگ میچکید؛ به قول مهدی حقیقی، همین عرقها هم لابد نمک غذایمان را تأمین میکرد!

سهم هر دو نفر، یک سیبزمینی بود؛ البته سیبزمینیهایی بهاندازه یک هندوانه! معلوم نبود در کدام مزرعه و با چه آبی کشت شده بودند که اینقدر غولپیکر از آب درآمده بودند. تازه، ظاهراً چند روزی هم بود که دستبهدست شده بودند. زیر پوستشان آب انداخته بود و معلوم بود که حسابی از مرحله پخت گذشتهاند!
مهدی که دیگر طاقت نیاورده بود، نگاهی به سیبزمینی درشت توی دستش انداخت و رو به پیرمرد گفت:ـ حاجیجون! چیز دیگهای نداری بخوریم؟پیرمرد با بیحوصلگی جواب داد:ـ نه!
مهدی دوباره پرسید، اما پیرمرد این بار با لحنی تند گفت:ـ خیر! میخوای براتون جوجهکباب سفارش بدم؟! بیتالماله، نمیشه بریزشون دور که! یکی باید اینا رو بخوره!
مهدی بیشتر عصبانی شد و گفت:ـ کشتی ما رو با این بیتالمالت! این سیبزمینیها رو گاو بخوره، تا صبح به اَروغ زدن میافته! اونوقت میدی ما بخوریم که توی بیتالمال اسراف نشه؟!دیگر کسی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. بچههایی که پشت سر ما در صف ایستاده بودند، یکباره زدند زیر خنده. حرف مهدی آنقدر بامزه و بهجا بود که خستگی و دلخوری از ناهار عجیب ایستگاه، برای لحظاتی از یادمان رفت.
مهدی هم که انگار تکلیفش را با آن دیگ بزرگ و سیبزمینیهای غولآسا روشن کرده بود، رو به من کرد و گفت:ـ آقا حمید! مثل این که باید دوباره به جیبمون زحمت بدیم و یه سوسیسبندری مشتی بزنیم به این شکم وامونده!
و اینگونه بود که بهجای خوردن ناهار بیتالمالی، راه ساندویچی میدان مرکزی شهر را در پیش گرفتیم تا با هزینه شخصی، شکمی از عزا دربیاوریم!

مهدی محمدی حقیقی، متولد ۱۳۴۴، روز یکشنبه ۲۱ دیماه ۱۳۶۵، در عملیات کربلای ۵، منطقه شلمچه، به شهادت رسید. پیکر مطهرش پس از سالها، در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۷۸ در قطعه ۵۰، ردیف ۳۷، شماره ۱۰ بهشت زهرا(س) آرام گرفت.
این روایت، گوشهای از کتاب «تبسمهای جبهه»، نوشته حمید داوودآبادی است.
منبع: خبرگزاری فارس


برادری که بوی امام حسین (ع) را میداد
اعظم السادات آلهاشم
سیبزمینیهایی که حتی گاو هم نمیخورد!
حمیددولت آبادی
نامی که با مقاومت خرمشهر گره خورده
فاطمه سادات جهان آرا
جوانمردی که به عشق امام پر کشید
بدرالزمان الماسیه
روایت شهادت پزشک رزمنده در عملیات مرصاد
مهنوش امیری















