شنبه 16 آبان 1405 , 13:25




روایت اول:
وقتی پسانداز روز مبادا، راهی میناب شد
۱۷۶ دانشآموز معصوم چنان با بمبهای آمریکایی و اسرائیلی، قطعهقطعه شدند که از آن همهٔ زیبایی و معصومیت، جز تلی از خاک چیزی باقی نماند…
فاش نیوز - ماجرا از دعوت گزینشی بانوان پیشرو به مدرسه شجره طیبه میناب شروع شد؛ حکمی آمده بود که: «فقط مدیر هیئت، فعال رسانه و مواسات؛ مبلغ و مداح، ممنون»!
من رسانه جانبازان نخاعی بودم؛ اما توفیق همراهی نداشتم، خواهران را با یک فیامانالله، بدرقه کردم.
دو روز مانده به حرکت، ناگهان جو پرشور کار خیر در گروه پیچید. یکی از خواهرها با حسرت مؤمنانهای پیام داد: گروه بانوی پیشرو یعنی پیشرو! کاش هرکدام از ۱۵۰ نفر ما سهمی میگذاشتیم تا بهجای گوسفند، شتر ذبح کنیم یا چند کیسه برنج ببریم…
این حرف به دل من نشست. با خودم گفتم: الان دقیقاً وقت لبیک است.
راستش را بخواهید، پولی را که ماهها از حقوقم برای روز مبادا پسانداز کرده بودم و به آن دست نزده بودم، با میل و رغبت تمام پیش کشیدم؛ با خودم گفتم این خرج، هم کورکننده چشم دشمن است، هم آبروی مجموعه بانوان پیشرو خوزستان.
با چشمهای ضعیفم دنبال شمارهحساب خانم یوسفی توی گروه گشتم، واریز را انجام دادم و نفس راحتی کشیدم. هرچند یک ربع به نیمهشب اعلام شد: خریدها انجام شده و پروندهٔ واریزیها بسته شده است!
اما داستان به همینجا ختم نشد؛ صبح روز بعد، ناگهان پیامی عجیب در گروه درخشید: «سلام، وارد لینک نشوید، گوشی خانم یوسفی هک شده است»!
تنش عجیبی گروه را فراگرفت. یکی با نگرانی پرسید: پولهایی که دیروز واریز کردیم چی؟ به حسابش رسیده یا دست هکر افتاده؟
من هم با دلهره نوشتم: وای، خدا کمکش کند!
خدا را شکر، طولی نکشید که خانم یوسفی عزیز آنلاین شد و نوشت: نگران پولهای واریزی نباشید؛ هدایا خریداری شده و الان در صندوق اتوبوس در جای مطمئنی نشستهاند!
هکر پررو هم حریف سرعت عمل بچههای جهادی نشده بود؛ نیتهای خالصانهٔ بانوان پیشرو، خیلی زودتر از دست هکر، تبدیل به گوسفندهای قربانی شده و راهی میناب بودند!
خواهران، روز سیزدهم آبان راهی میناب شدند. روز دانشآموز. همین تقارن، خودش یک روضهٔ مکشوف بود.
از نهم اسفند ۱۴۰۴ به اینطرف، دلمان برای میناب آتشگرفته است. آخر چطور میشود آرام گرفت؟
۱۷۶ دانشآموز معصوم چنان با بمبهای آمریکایی و اسرائیلی، قطعهقطعه شدند که از آن همهٔ زیبایی و معصومیت، جز تلی از خاک چیزی باقی نماند…

این داغ، آتش به جانم زد و مرا برد به سالهای جنگ. راستش را بخواهید، این پروانههای پرپر شده، مرا یاد آن ۱۷۵ غواص دستبسته انداخت. غواصان مظلومی که مظلومانه در خاک خفتند؛ اما این بار جنایت مدرنتر بود. اینجا کلاس درس بود، مزارع مشق بود، و سقفی که یکجا روی سر کودکان دبستان آوار شد. از آن ۱۷۶ فرشته، حتی پیکر سالمی نماند که مادری بر سرش ناله کند. همه چیز در آتش سوخت.
مدیرگروه کلیپی فرستاد، از حرکت خواهران؛ آفتابنزده، خواهران با ساک و چمدان، دستهدسته خودشان را رساندند به مصلی. بانوان هیئتی جبهه فرهنگی خوزستان، به نمایندگی از مردم، به میدانداری خودشان راهی میدان نبرد شدند؛ درست وسط معرکه و منطقه جنگزده! همان روزی که خبر شکار پهپاد توسط رزمندگان جانبرکف پیچید.
این شیرزنان با طنین پُرشور مرگ بر آمریکا و مرگ بر صهیونیسم، مسیر طولانی خوزستان تا هرمزگان را طی میکردند تا قدم در خاک خیس از خون دانشآموزان میناب بگذارند.
با دیدن کلیپ، دلم به تلاطم افتاد. از نرفتنم آتش گرفتم. خدا میداند که چارهای نداشتم، اما دلم همراه اتوبوس میدوید.
کمی بعد، خانم مدیر دو کلیپ دیگر فرستاد؛ یکیشان موج آرام و نیلگون خلیج همیشه فارس بود که دیدنش آدم را به صبوری دعوت میکرد. با خودم گفتم: آری؛ اگر لازم باشد، برای دفاع از این خاک و ارزشهایمان، زنجیره انسانی از جنس جان تشکیل میدهیم.

حالا با چشمان اشکبار، چشمانتظار ردپای مسافرانمان هستم. هنوز از دیدار با خانوادههای شهدا خبری نیامده، اما دلتنگی غوغا میکند. یکی از خواهرهایی که مثل من جامانده بود، برای مدیرگروه نوشت: سلام خانم دسمی عزیز و همهٔ مسافران دیار عروج گلهای میناب! خواهشاً ما را فراموش نکنید. به نیابت از ما یک سوره یس، زیارت عاشورا، یا هرچه در وسع دلشکستهتان هست بخوانید؛ دعایمان کنید عاقبتبخیر شویم، سلامتی رهبرمان را بخواهید… خوش به سعادتتان، چه سفر نابی…
توی دلم دست به آسمان بردم و گفتم: الهی آمین… دست ما کوتاه و خرما بر نخیل، اما سلام ما را به گلهای پرپر شدهٔ میناب برسانید.
ادامه دارد....






















