شناسه خبر : 123070
سه شنبه 16 دي 1404 , 13:30
اشتراک گذاری در :

فکر می‌کردم خیالاتی شده‌ام...

دیگر امیدی نداشتیم. در اوج یأس و ناامیدی، حسن دوستی زیر لب شروع کرد به قرائت اَمّن یُجیب. ما هم با او همنوا شدیم. شب از نیمه گذشته بود. خسته بودیم. چشم‌هایمان بسته می‌شد. با صدای قایق‌های موتوری چرتمان پرید....

فاش نیوز - لحظات سختی بر ما می‌گذشت. لو رفتن عملیات، به خون غلتیدنِ دوستانمان، ناله‌های مجروحان، سرنوشت رفقایِ بی‌نشان، نرسیدن نیروهای کمکی، تمام شدن مهمات و هزارجور فکر و خیال دیگر رهایمان نمی‌کرد. گیر افتاده بودیم. نه مهمات داشتیم که بجنگیم و جلو برویم و نه می‌توانستیم عقب‌نشینی کنیم. بی‌سیمی هم در کار نبود که موقعیت خودمان را اعلام کنیم. تنها امیدمان به این بود که بالاخره نیروهای کمکی خواهند رسید.

نگهبان بیرون سنگر هر لحظه از نزدیک‌تر شدن عراقی‌ها از سمتِ نخلستان خبر می‌داد. مضطرب بودم. از شهادت ترسی نداشتم؛ مگر ما چیزی جز این از خدا خواسته بودیم؟! اما از اسارت می‌ترسیدم؛ خیلی هم می‌ترسیدم. همه‌اش به این فکر می‌کردم که اگر اسیر شوم، با مشت و لگد می‌افتند به جانم، تحقیرم می‌کنند، ذلیل می‌شوم. اصلاً به اسارت فکر نمی‌کردم؛ یعنی نمی‌توانستم فکر کنم. عارم می‌آمد اسیر شوم.

آتش پرحجمی که روی اروند متمرکز شده بود راه نیروهای کمکی را بسته بود. دیگر امیدی نداشتیم. در اوج یأس و ناامیدی، حسن دوستی زیر لب شروع کرد به قرائت اَمّن یُجیب. ما هم با او همنوا شدیم. شب از نیمه گذشته بود. خسته بودیم. چشم‌هایمان بسته می‌شد. با صدای قایق‌های موتوری چرتمان پرید. همه آمدیم بیرون سنگر. زیر نور منورهایِ گهگاهی نیروهای کمکی خودمان را دیدیم که تکبیرگویان داشتند به سمت ما می‌آمدند. سر از پا نمی‌شناختیم؛ انگار که دنیا را به ما داده باشند. با دیدن آن‌ها نفسی به‌‌راحتی کشیدیم. آقا مجید سریع خودش را به پشت موانع کنار آب رساند و با چراغ‌قوه به قایق‌ها علامت داد تا به‌ طرف ساحل ما بیایند که پاک‌سازی‌شده و امن بود. هنوز بخش‌هایی از ساحل ناامن بود. بیرون سنگر منتظر بودیم تا قایق‌ها به ما برسند. سکان‌داران متوجه علامت آقا مجید شده بودند و داشتند به‌ طرف ساحلی که ما شکسته بودیم می‌آمدند.

به‌یک‌باره منورهای خوشه‌ای دشمن روشن شد. توپخانه‌شان هم شروع به کوبیدن طرفین اروند کرد. وقتی قایق‌های پر از نیرو و مهمات به وسط آب رسیدند، موشک‌های آرپی‌جی7، توپ106، گلوله‌های خمپاره، شیلیکا، دوشکا، تیربار و... از هر سو به‌ طرف آن‌ها باریدن گرفت. چند قایق منفجر شد. نیروهای داخل قایق‌ها تکه‌تکه شدند و توی آب افتادند. صدای ناله و فریاد بچه‌ها بلند بود. هر قایقی که به آن نقطه می‌رسید، به همان سرنوشت دچار می‌شد. صحنۀ عجیبی بود. فکر می‌کردم خیالاتی شده‌ام، اما واقعیت داشت. قایق‌های زیادی در برابر چشم‌های بهت‌زدۀ ما با انواع و اقسام سلاح‌های سنگین و نیمه‌سنگین دشمن هدف قرار گرفت. خیلی‌ها مقابل چشم ما پرپر شدند. کاری از دستمان برنمی‌آمد. در اوج ناتوانی، این‌سو ایستاده بودیم و اشک می‌ریختیم. هواپیماهای دشمن، عقبۀ نیروهای ما را در نهر عرایض مرتب بمباران می‌کرد. انبوه آتش دشمن از جناحینِ ام‌الرصاص و بوارین کار انتقال نیروهای موج دوم و سوم اجرای عملیات را با مشکل مواجه کرده بود و نیروهای آبی‌ـ خاکی نمی‌توانستند به کمک ما بیایند. دشمن با مسدود کردن دو طرف معبر کم‌عرض ام‌الرصاص‌ ـ بوارین، که درواقع تنگۀ عملیات محسوب می‌شد، سازمان غواصان خط‌شکن و قایق‌های نیروهای ساحل‌شکن را برهم زده بود.

بالاخره چند قایق توانست از میان آتش و دودی که زمین و آسمان را در برگرفته بود رد شود و خود را به ساحلی که در تصرف ما بود برساند. بچه‌های لشکر امام حسین(ع) اصفهان بودند. وقتی از قایق‌ها پیاده شدند، آن‌ها را در آغوش کشیدیم و دقایقی برای مظلومیت و غربت بچه‌هایی که پیکرشان میهمان اروند شده بود گریستیم. در جمع آن‌ها، چشمم به رزمنده‌ای افتاد که فقط یک پا داشت و عصازنان به جنگ دشمن آمده بود. با دیدن او از خودم خجالت کشیدم. مجید ارجمندی(جانشین فرمانده گردان ما) عملاً فرماندهی رزمنده‌های اصفهانی را هم برعهده گرفت و آن‌ها را برای مقابله با عراقی‌هایی که در حال پیشروی از سمت نخلستان‌های شمالی جزیره بودند راهنمایی کرد. اصفهانی‌ها با خودشان مهمات هم آورده بودند. جان تازه‌ای گرفتیم و توانستیم تا صبح در خط دوم دشمن بایستیم و درگیر شویم....

|| (خادم الشهداء)

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi