26 خرداد 1405 / ۳۰ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 125376
دوشنبه 25 خرداد 1405 , 10:32
دوشنبه 25 خرداد 1405 , 10:32


سند تسلیم ترامپ!
محمدکاظم انبارلویی
دیپلماسی در لبه تیغ؛ نسبت میز مذاکره و میدان نبرد
حسن خلیل خلیلی
توافقی برای ایران؛ نه برای جناحها
داود گودرزی
یک حرف بس است!
حسین شریعتمداری
ایستادگی ملی محصول اعتماد است مراقب آن باشیم
سعدالله زارعی
رسالت خطبا در محرمِ پس از رهبری
سید محمدحسین راجی
تراز جدیدی به نام "مردم مبعوث شده"
مهدی فضائلی
آمریکا قطعاً به جنگ باز خواهد گشت
حمیدرضا مرادی

روایت قهرمانی که در بوستان، شرف پیدا کرد
حمیدرضا مرادی
گوش و چشمی که وارث حسین(ع) شد!
محسن قنبریان
دلنوشتهای از سر درد و دلتنگی
علیرضا ضابطی سیستان

بگویید «بیسیمچی» هم پدر شهید شد
فاش نیوز - میان جمعیت تشییعکنندگان، مردی ایستاده بود که سالها با روایت شهدا زندگی کرده بود. او را همه به نام «بیسیمچی» میشناسند؛ راوی جبههها، مجری یادوارهها و مردی که بارها از پدران شهدا گفته بود. اما آن روز، خودش در میان قاب عکس فرزندش ایستاده بود و تنها یک خواهش داشت: «هر جا نوشتید، بگویید بیسیمچی هم پدر شهید شد.»

خبرگزاری فارس: گاهی سرنوشت، روایتهایی مینویسد که حتی حرفهایترین راویان هم توان روایتش را ندارند.سالها بود که بهرام شهبازی، همان «بیسیمچی» معروف، پشت تریبونها از شهدا میگفت. از جوانهایی که از زمین دل کندند و آسمانی شدند. از پدرانی که داغ فرزند را به جان خریدند و از مادرانی که عکس فرزندانشان را در آغوش گرفتند و اشک ریختند.اما هیچوقت فکر نمیکرد روزی خودش یکی از شخصیتهای همین روایتها شود.روز تشییع پیکر شهید پوریا شهبازی، وقتی جمعیت خیابان را پر کرده بود و پرچمها روی دست مردم حرکت میکردند، پدر به آرامی جملهای گفت که هنوز در ذهن خیلیها مانده است.«هر جا نوشتید، بگویید بیسیمچی هم پدر شهید شد.»این جمله نه یک درخواست بود و نه گلایه.شاید خلاصه تمام سالهایی بود که مردی با شهدا زندگی کرده بود و حالا فرزند خودش به همان قافله پیوسته بود.
دامادی که هنوز بوی خانه نو میداد
در خانه شهبازی هنوز خیلی چیزها بوی تازگی میدهد.
هنوز خاطره مراسم عروسی از ذهن خانواده پاک نشده است.
هنوز عکسهای آغاز زندگی مشترک پوریا روی گوشی اقوام دست به دست میشود.
هنوز کسی باور نکرده جوانی که تازه زندگی مشترکش را آغاز کرده بود، اینقدر زود از دنیا دل بکند.
کمتر از یک ماه از رفتن پوریا به خانه بخت گذشته بود.
هنوز بسیاری از وسایل خانه مشترکش نو بودند.
هنوز رویاهای جوانیاش برای ساختن آینده روی زمین مانده بود.اما تقدیر برای او پایان دیگری نوشته بود.
هنرمندی که هنر را برای خودش نمیخواست
بهرام شهبازی وقتی از پسرش حرف میزند، بیشتر از هر چیز روی یک ویژگی تأکید دارد؛ اخلاص.
میگوید: «پوریا هیچ وقت دنبال دیده شدن نبود. هر کاری میکرد برای اثرگذاری بود، نه برای شهرت.»

پوریا متولد سوم مرداد ۱۳۷۹ بود.
دانشجوی مدیریت فرهنگی بود اما زندگیاش فقط در کلاسهای دانشگاه خلاصه نمیشد.
هنر بخش بزرگی از وجودش را تشکیل میداد.از طراحی صحنه گرفته تا تدوین، تنظیم آثار حماسی، اجرای سرود و حضور در تئاترهای مذهبی.
پدر میگوید وقتی نقش امام حسین(ع) را در یکی از نمایشهای مذهبی بازی کرد، بسیاری از تماشاگران تحت تأثیر قرار گرفتند.
«پوریا فقط نقش بازی نمیکرد؛ زندگی میکرد.»
او عضو بسیج هنرمندان بود و معتقد بود هنر باید در خدمت حقیقت باشد.
برای همین ساعتهای طولانی پشت سیستم مینشست، تدوین میکرد، صدا تنظیم میکرد و روی جزئیات کارهایش حساسیت زیادی داشت.
بیش از ۵۰ اثر برای شهدا
دوستانش میگویند شب و روز نمیشناخت.
وقتی موضوع شهدا و انقلاب مطرح میشد، انگار انرژی تازهای پیدا میکرد.
بیش از ۵۰ اثر حماسی و انقلابی در کارنامهاش ثبت شده است.
گاهی به عنوان تدوینگر، گاهی تنظیمکننده، گاهی تهیهکننده و گاهی خواننده.
پدرش میگوید: «باور داشت اگر قرار است برای شهدا کار کنیم، باید بهترین کار را ارائه بدهیم.»
پوریا از آن نسل جوانی بود که میخواست زبان هنر را با مفاهیم انقلاب پیوند بزند.
اعتقاد داشت مخاطب امروز باید با روایتهای تازه با فرهنگ ایثار آشنا شود.
از جمکران تا نماز شب
اما زندگی پوریا فقط در هنر خلاصه نمیشد.
بهرام شهبازی وقتی از ویژگیهای اخلاقی پسرش حرف میزند، صدایش رنگ دیگری پیدا میکند.
از نماز اول وقت میگوید.
از علاقه عجیبش به مسجد مقدس جمکران.
از شبهایی که در سکوت خانه برای نماز شب بیدار میشد.
از جوانی که دوستانش او را خوشاخلاق، خوشبیان و اهل معرفت میدانستند.
«این اواخر خیلی معنوی شده بود.
انگار دلش جای دیگری بود.»

پدر این جمله را میگوید و چند لحظه سکوت میکند.
سکوتی که میان واژهها حرفهای ناگفته زیادی دارد.
جوانی که در همه میدانها حضور داشت
پوریا فقط هنرمند نبود.
در زمین فوتبال هم حضور داشت.
بازیکن تیم رزکان بود و ورزش را با جدیت دنبال میکرد.
اما به گفته خانواده، اولویت اصلی زندگیاش همیشه فرهنگ، هنر و فعالیتهای مذهبی بود.
دوستانش میگویند هر جا کاری روی زمین میماند، پوریا داوطلب میشد.
اعتقاد داشت جوان مؤمن نباید تماشاگر باشد.
باید در میدان حضور داشته باشد.
فرقی نمیکرد میدان هنر باشد یا خدمت.
آخرین مأموریت
شب دهم فروردین ۱۴۰۵ فرا رسید.
شبی که قرار بود مثل دهها شب دیگر بگذرد.
پوریا در قالب گشت رضویون برای خدمت و تأمین امنیت مردم در شهرستان فردیس مشغول مأموریت بود.
کسی نمیدانست این آخرین مأموریت او خواهد بود.
پدر میگوید: «برای کمک به مردم رفته بود. همیشه همینطور بود. نمیتوانست نسبت به مشکلات دیگران بیتفاوت باشد.»
آن شب اما مسیر زندگی پوریا به پایان زمینی خود رسید.
جوانی که سالها از شهدا گفته بود، حالا خودش به آنها پیوسته بود.

حالا بیسیمچی روایت پسرش را میگوید
سالها بود بهرام شهبازی پشت میکروفن از قهرمانان این سرزمین روایت میکرد.
امروز اما وقتی از شهید پوریا شهبازی حرف میزند، دیگر یک راوی نیست.
یک پدر است.
پدری که هنوز داغ فرزندش تازه است.
پدری که هنوز عطر دامادی پسرش در خانه مانده است.
پدری که هنوز چشمش به عکس جوانی میافتد که قرار بود سالها کنار خانواده زندگی کند.
اما در میان تمام این دلتنگیها، چیزی در صدایش موج میزند که از جنس افتخار است.
افتخار به پسری که زندگی کوتاهش را صرف خدمت، هنر، ایمان و مردم کرد و شاید برای همین بود که در میان آن همه جمعیت، فقط یک جمله از دلش بیرون آمد:«بگویید بیسیمچی هم پدر شهید شد...»


حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی
روایت خلبان F-۱۴ از فتح خرمشهر و مقاومت دزفول
مهدی طلوع وند
راز سفرهای که ۷ نفر را مسافر بهشت کرد
مریم صاحب محمدی نژاد















