شناسه خبر : 125380
دوشنبه 25 خرداد 1405 , 11:31
اشتراک گذاری در :

حاتمی‌کیا اسم قهرمان «به وقت شام» را از این فرمانده گرفت

فاش نیوز - حاج یونس سال ۹۰ خوابی دید که زندگی‌مان را زیرورو کرد. در آن خواب شهادتش منوط شده بود به شهادت سردار سلامی. آن موقع جنگی در کار نبود ولی هر وقت این خواب را برای من تعریف می‌کرد می‌گفت: من حتماً شهید می‌شوم.

گوشی‌اش را بر می‌دارد تا آخرین پیامک حاج یونس را از رو بخواند. حتماً هزار بار خوانده ولی می‌خواهد عین خود کلمات باشد. نوشته: فقط این را بدان این روزها مرگ در خانه من و امثال من را می‌زند. این پیام من را به یادگار داشته باش. خیلی‌ خیلی خیلی دوست دارم.

حاتمی‌کیا اسم قهرمان «به وقت شام» را از این فرمانده گرفت

سیده اعظم سجادی، همسر ابوالفضل نکویی است. همان کسی که معروف شد به حاج یونس. حالا اینکه چرا اسم حاج یونس را انتخاب کرده برای خودش داستانی دارد. زمانی که باید برای خودش اسم جهادی انتخاب می‌کرد هم‌زمان شد با پخش سریال پلیس جوان. در آن سریال شهاب حسینی نقش یونس را بازی می‌کرد. همان جا بود که به خانمش گفت: اسمم را می‌گذارم یونس. از آن روز معروف شد به حاج یونس. تا جایی‌که حاتمی‌کیا به‌خاطر ارادتی که به او داشت اسم شخصیت اصلی فیلم «به‌وقت شام» را یونس گذاشت.

مردی که کنار سردار سلیمانی جنگید، اما دیده نشد

حاج یونسی که دست راست سردار سلیمانی در سوریه و لبنان بود ولی کسی او را ندید و نشناخت. معاون اطلاعات عملیات نیروی قدس بود. از ۱۴ سالگی که پنهانی بین رزمندگان خودش را به جبهه رسانده بود تا زمان شهادتش، بیشتر از آنکه در خانه باشد، جبهه بود. هر جبهه‌ای که می‌توانست برای مردمش کاری بکند؛ از جبهه‌های ایران گرفته تا سوریه و لبنان. یک جمله از آقا که دلتنگی همسر حاج یونس را آرام می‌کندهمسرش گله‌ای از نبودنش ندارد، هر چند همیشه تنها بوده ولی دلخوش است به جمله حضرت آقای شهیدمان. سیده اعظم سجادی می‌گوید: زمانی که سوریه سقوط کرد، حاج یونس و فرماندهان با حضرت آقا دیدار خصوصی داشتند. در آن دیدار حضرت آقا به آن‌ها فرموده بودند: ثواب جهادتان مختص به خودتان نیست. نصف این ثواب متعلق به همسرانتان است. حالا وقتی خیلی دلتنگ می‌شوم، تنها چیزی که دلم را آرام می‌کند همین صحبت حضرت آقاست.

«عزیزم، حالا راحت استراحت کن»

۱۸ساله بودم که با حسین ازدواج کردیم. بیشتر زندگی‌مان را در جبهه بود. حتی یک بار زمانی که در لبنان بود، ۷ ماه به خانه نیامد. باورتان نمی‌شود اگر بگویم بعد این همه مدت که آمد، فقط یک روز ماند و برگشت. ما خبر نداشتیم که قرار است بیاید. با بچه‌ها به شهرستانمان اقلید رفته بودیم. وقتی به خانه رسیده بود، تازه متوجه شد که شهرستانیم. همان لحظه سوار ماشین شد و بعد از ۱۷ ساعت به اقلید رسید. فقط چند ساعت پیشمان بود و دوباره برگشت. همیشه آن‌قدر دلتنگش بودم که تا می‌خواستم حرف بزنم، گریه‌ام می‌گرفت. خصوصاً چند سال آخر. به‌خاطر کارش آن‌قدر فشار و استرس تحمل کرده بود که دچار بیماری‌ ام اس شده بود. گاهی اوقات چند روز بیمارستان بود. وقتی به خانه برمی‌گشت، جای سرم روی دستش کبود شده بود و اصلاً نای راه‌رفتن هم نداشت. بااین‌حال تا به خانه می‌رسید می‌گفت: بریم بیرون یه دوری بزنیم. اذیت شدی این چند روزی که من بیمارستان بودم. ۴۵ سال دوید، کار کرد و هیچ استراحتی نداشت. روزی که پیکرش را در معراج دیدم فقط گفتم: عزیزم حالا راحت استراحت کن.

آخرین لبخند؛ پای تماشای موشک‌هایی که شلیک می‌شدند

شب قبل از شهادتش با وجودی که از اول جنگ آماده‌باش بودند، وقتی متوجه شد که کنار خانه‌مان را موشک زدند خودش را به خانه رساند. هر چه دوستانش گفته بودند خطرناک است و نباید بروی، قبول نکرده و گفته بود: همسرم تنهاست باید بروم. به خانه که رسید، تلویزیون روشن بود و داشت موشک‌هایی که به اسرائیل می‌زدیم را نشان می‌داد. وقتی موشک‌ها را می‌دید از خوشحالی انگار روی زمین نبود.

«خدا باید ببیند؛ همین»

هیچ‌وقت در خانه از کارش حرفی نمی‌زد. حتی بستگان نزدیکمان هم نمی‌دانستند سمتش چیست و چه‌کاره است. وقتی سردار سلیمانی شهید شد، هر کسی یک عکس هم با حاج‌قاسم داشت، سعی می‌کرد آن را رسانه‌ای کند ولی حاج یونس هیچ حرفی نمی‌زد. یک‌بار به شوخی گفتم: هر کسی جای تو بود دوست داشت خودش را مطرح کند ولی جوابش یک جمله کوتاه بیشتر نبود: خدا باید ببیند؛ همین هم شد.

خوابی که با شهادت آخرین فرمانده کامل شد

حاج یونس سال۹۰ خوابی دید که زندگی‌مان را زیر و رو کرد. در آن خواب شهادتش منوط شده بود به شهادت سردار سلامی. آن موقع جنگی در کار نبود ولی هر وقت این خواب را برای من تعریف می‌کرد می‌گفت: من حتما شهید می‌شوم. در خواب دیدم که با سردار همدانی و حاج قاسم از کوه رد می‌شویم. آن‌ها رد شدند ولی من به داخل دره‌ای پرت شدم. دستم را به لبه بلندی گرفتم و با سختی خیلی زیادی خودم را به بالا کشاندم. سردار همدانی و حاج قاسم رفته بودند. از مسیرشان در همان کوه رفتم تا به یک خانه رسیدم. درب خانه را زدم ولی جوان عربی در را باز کرد و گفت: شما نمی‌توانید وارد این خانه شوید. یک دفعه حسین پورجعفری که همیشه همراه حاج قاسم بود، دوید و آمد. به جوان عرب گفت: این آقا از ماست. اجازه بدهید بیان داخل. وارد خانه که شدم دیدم همه فرماندهان آنجا هستند. سردار سلامی، حاج قاسم، سردار همدانی و بقیه فرماندهان. حاج قاسم به من چشمکی زد و گفت: بالاخره خودت رو رسوندی به اینجا. از آن موقع هر کسی شهید می‌شد، حاج یونس یادش می‌آمد که او را داخل آن خانه دیده است، فقط مانده بود سردار سلامی.

آخرین آرزوی حاج یونس

شب قبل از شهادتش وقتی به خانه رسید، یک‌لحظه که چشمم به حاج یونس افتاد، یاد خوابش افتادم. دلم ریخت. گفتم: حسین، نکنه خوابت تعبیر شه و شهید شوی؟ سردار سلامی هم شهید شد. با بغض گفت: ان‌شاءلله. برام دعا کن. این چند سال آخر آن‌قدر برای شهادتش دعا می‌کرد، دلم می‌سوخت. ۲۵ خرداد بود که حسین شهید شد. پسرهایم خبر شهادتش را که شنیده بودند، خودشان را به محل اصابت موشک رسانده بودند. خدا می‌داند با چه حالی ساعت‌ها زیر آوار دنبال پیکر پدرشان گشتند تا پیدایش کردند. وقتی خبر شهادتش را به من دادند، یک‌لحظه تصویر حسین جلوی چشمم آمد که برای درمان بیماری‌اش روی تخت بیمارستان بود. همان لحظه سجده شکر به جا آوردم که عزیزم در بستر بیماری از دنیا نرفت. خدا را شکر کردم که مزد سال‌ها جهاد خالصانه‌اش را با شهادت گرفت.

شاید اگر حاج یونس امروز بود، باز هم اجازه نمی‌داد کسی از او بنویسد. مردی که حتی نزدیک‌ترین اطرافیانش هم از وسعت مسئولیت‌هایش خبر نداشتند، حالا پس از شهادت شناخته شده است. اما آنچه از او ماند، یک عنوان نظامی یا یک مسئولیت مهم نیست ؛ بلکه روایت مردی است که ۴۵ سال بی‌وقفه برای مردمش دوید، رنج کشید و بی‌ادعا ماند. در نهایت نیز همان پاداشی را گرفت که سال‌ها چشم‌انتظارش بود؛ شهادت، پایان راه حاج یونس نبود، مزد سال‌های طولانی مجاهدتی بود که بیشتر از همه، خدا آن را می‌دید.

منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi