دوشنبه 27 مهر 1405 , 12:00




نماد صبر و غیرت
فاش نیوز - وقتی محمد نوجوان بود، مدرسه من و او کنار هم بود و با هم به مدرسه میرفتیم. آن زمان محمد ۱۶ سال داشت و من ۱۷ ساله بودم. یک روز که از مدرسه تعطیل شدیم، محمد به دنبالم آمد. دیدم عصبانی است و لباسهایش بههمریخته. پرسیدم: «چه شده؟» اول چیزی نگفت، اما وقتی اصرار کردم، گفت: «یکی از بچهها بالای دیوار رفته بود و حیاط مدرسه شما را نگاه میکرد. عصبانی شدم و به او گفتم خجالت نمیکشی حیاط دخترها را نگاه میکنی؟ بعد با هم گلاویز شدیم و حسابی دعوا کردیم.» وقتی دست روی غیرتش میگذاشتند، دیگر از آن محمد آرام خبری نبود. آخرین بار به من گفت: «آبجی، اگر من شهید شوم، حتماً تو را شفاعت میکنم. تو دعا کن من شهید شوم.» بیشترین توصیهاش به من و خواهرم این بود: «برای من گریه نکنید. هر وقت دلتان گرفت، به جای من، برای سیدالشهدا(ع) گریه کنید.» برادرشوهرم با محمد همدوره بود و بیشتر اوقات در منطقه همدیگر را میدیدند. وقتی عملیات بیتالمقدس ۲ تمام شد، برادرشوهرم سراغ محمد رفت تا حالش را بپرسد، اما فهمید که او به شهادت رسیده است. او نتوانست خودش خبر را به ما بدهد. به همسرم گفت: «اول بگو محمد مجروح شده، بعد کمکم که آماده شدند، بگو شهید شده.» همسرم آمد و گفت: «محمد مجروح شده.»، اما من از دوستان شنیده بودم که معمولاً برای خبر شهادت اینگونه میگویند. همان لحظه فهمیدم محمدم شهید شده است. در دلم غوغایی به پا شد. وقتی ازدواج کردم، محمد بلافاصله به جبهه رفت. چون هنوز به من دلبستگی داشت، هر وقت مرخصی میآمد، روزی یکبار به من سر میزد و گاهی در خانهمان میماند. هنوز شیرینی آن لحظات در خاطرم زنده است. او نماد صبر، مهربانی و درعینحال، غیرت بود. با رفتارش نشان داد که میتوان هم مهربان بود و هم باغیرت. از چهار، پنج سالگی، بچهها با پدرشان به هیئت میرفتند و نماز میخواندند. محمد وقتی بزرگتر شد، بلند میشد و نماز شب هم میخواند. بسیار مهربان بود و اولین الگویش برادرش، علی بود. وقتی علی به جبهه رفت، محمد هم گفت میخواهم به جبهه بروم. گفتم: «صبر کن تا برادرت برگردد، بعد برو. پدرت هم تنهاست.» اما گفت: «من با برادرم کاری ندارم، او برای خودش رفته است.» وقتی به دیدار امام خمینی(ره) رفت، برگشت و گفت: «امام را که دیدم، حال عجیبی داشتم. نمیدانی چقدر خوشحال شدم.» از آن موقع به بعد، دیگر آرام و قرار نداشت و حضورش در منطقه، شکل دیگری گرفت. به مادرم میگفت: «اگر من شهید شدم، هر هفته به مزارم بیا!» این حرفها مادرم را خیلی متأثر میکرد. یکبار از پهلو زخمی شد. حتی در آن مدت هم نمیتوانست در تهران بماند. مدام میگفت: «خوبم، دیگر باید به منطقه بروم.» چند وقت ماند و دوباره رفت. وقتی میخواست به جبهه برود، سنش کم بود. آنقدر پیگیری کرد تا فهمید بچههای همسنش شناسنامههایشان را دستکاری میکنند و به جبهه میروند. او هم همین کار را کرد. وقتی به شهادت رسید، ۱۸ سالش بود. ما فرزندمان را در راه خدا و امام حسین(ع) دادیم.
در بازخوانی خاطرات مربوط به دوران دفاع مقدس، روایت صدیقه تقیپور، خواهر شهید محمد تقیپور، جانبازی برادرش در جریان عملیات بیتالمقدس ۲ را بازگو میکند؛ روایتی که درد و شکوه را در هم میآمیزد.
محمد تقیپور، متولد ۱۷ آبان ۱۳۴۹ از استان تهران، در جریان نبردهای خونین عملیات بیتالمقدس ۲، در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۶۶، با حادثهای دردناک روبرو شد. بر اساس گزارشهای موجود، وی در حالی که در مسیر انتقال به پشت جبهه با آمبولانس بود، هدف حمله تکتیراندازان قرار گرفت. اصابت گلوله قناصه به پیشانی و همزمان برخورد خمپاره به آمبولانس، منجر به قطع دست و پای این جوان مخلص شد که در نهایت به شهادت او انجامید.
پیکر مطهر این شهید بزرگوار اکنون در قطعه ۴۰ بهشت زهرا تهران، ردیف ۲۹، شماره ۲۳ آرام گرفته است. روایت او نه تنها یادآور فداکاریهای دوران جنگ، بلکه بازتابی از تلخی و شیرینی خانوادههای شهدا در مسیر حفظ حاکمیت ملی است.

















