شناسه خبر : 128309
دوشنبه 04 آبان 1405 , 09:05
اشتراک گذاری در :

همان ساعتی که شعر را خواندم، محمدرضا پر کشید

فاش نیوز - پدر محمدرضا طالبی می‌گوید: لباس مشکی محمدرضا را پوشیدم؛ همان لباسی که حالا برایم بوی دلتنگی می‌داد.با خودم گفتم: «باباجان! تو همیشه یک شعر را خیلی دوست داشتی. همیشه می‌گفتی: بابا، این شعر را بیا در هیئت بخوان. من تا حالا این شعر را نخوانده‌ام. امشب می‌روم هیئت؛ اگر حضرت زهرا (س) اجازه داد و توفیق نوکری نصیبم شد، همین شعر را برایت می‌خوانم.»

آن شب راهی هیئت شدم. رسیدم، شروع به خواندن کردم و حال و هوای مجلس عجیب خوب بود. شعر را خواندم؛ همان شعری که محمدرضا این‌همه دوستش داشت.

ساعت یازده و نیم شب از هیئت بیرون آمدم. در راه خانه بودم که تلفنم زنگ خورد.

گفتند: «آقای طالبی! کجایید شما؟»گفتم: «از هیئت حضرت زهرا (س) آمده‌ام، دارم می‌روم خانه. چه شده؟ شما هیچ‌وقت این موقع شب به من زنگ نمی‌زدید!» لحظه‌ای مکث کردند و گفتند: «راستش... محمدرضا ساعت یازده رفت. ایست قلبی کرد. هر کاری کردیم، نشد... محمدرضا دیگر برنگشت.»

گفتم: «محمدرضا! ببین با من چه‌کار کردی؟»

شهیدمحمدرضا طالبی ۱۹ دی ۱۴۰۴ در حملۀ اغتشاشگران در منطقۀ ۷ تهران به‌شدت مجروح شده و در کما بود که جمعه 1 آبان به شهادت رسید

|| لعیا بغدادی

منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi