سه شنبه 05 آبان 1405 , 12:09




از پیراهن سرخ ورزشی تا لباس سبز شهادت
پدر از پسری حرف میزند که نماز را اول وقت بهجا میآورد، اهل روزه بود و تلاش میکرد از غیبت و تهمت دوری کند. احترام به پدر و مادر برایش فقط یک توصیه اخلاقی نبود؛ آن را در رفتار خود نشان میداد...
فاش نیوز - این روایت، قصه پدری است که میان داغ شهادت و خاطرات شیرین فرزندش، هنوز به مزارش میرود، با پسرش حرف میزند و از خدا میخواهد هیچ پدر و مادری طعم تلخ فراق فرزند را نچشد.
شهید «محمدمهدی مهدی پورقزوینی»، سرباز ۲۰ساله حفاظت اطلاعات فراجا، روزی با پیراهن سرخ پرسپولیس در خانه میچرخید، آوازهای سنتی را از پدر میآموخت و با مهربانی، دلگرمی روزهای خانواده بود؛ اما جنگ ۱۲روزه، قصه زندگیاش را در میدان ونک تهران به نقطه پایان رساند.
وقتی «جعفر مهدی پورقزوینی» پدر این شهید بزرگوار، را برای شناسایی پیکر فرزندش به پزشکی قانونی کهریزک بردند، چهره آشنای پسرش را شناخت؛ دلش لرزید و پاهایش سست شد، اما نتوانست حقیقت را به زبان بیاورد و تنها گفت: «احتمال میدهم ۱۰ درصد پسرم باشد.» این روایت، قصه پدری است که میان داغ شهادت و خاطرات شیرین فرزندش، هنوز به مزارش میرود، با پسرش حرف میزند و از خدا میخواهد هیچ پدر و مادری طعم تلخ فراق فرزند را نچشد.

محمدمهدی مهدی پورقزوینی، سرباز حفاظت اطلاعات فراجا، در جریان جنگ ۱۲روزه و در پی حمله به محدوده میدان ونک تهران به شهادت رسید. خبر شهادتش، زندگی خانوادهای را دگرگون کرد که دلخوشیشان به حضور پسری جوان با اخلاقی آرام و مهربانیهای بیادعا بود.
اما تلخترین لحظه برای پدر، نه شنیدن خبر، بلکه لحظهای بود که باید شهادت پسرش را با چشمهای خودش باور میکرد؛ لحظهای که چهره آشنا را شناخت، اما نتوانست آنچه را در دلش میگذشت، به زبان بیاورد. این، روایت محمدمهدی است؛ پسری که از پیراهن سرخ فوتبال تا لباس سربازی، مسیر جوانیاش را پیمود و سرانجام نامش در شمار شهیدان نشست؛ و روایت پدری که هنوز هم هرگاه دلش برای پسرش تنگ میشود، به مزارش میرود و با پسرش حرف میزند.
پسری که نامش را با توسل انتخاب کردند
جعفر مهدیپورقزوینی، متولد سال ۱۳۴۸ و اصالتاً اهل قزوین است. زندگیاش مانند بسیاری از مردان نسل خود، با کار، خانواده و تلاش برای ساختن آیندهای بهتر گرهخورده است. در خانوادهای هفت فرزندی بزرگ شده و از همان سالهای کودکی با مسجد، نماز جماعت و فضای مذهبی، انس داشته است. خودش را مردی آرام میداند؛ آرامشی که بعدها در روایتهایش از محمدمهدی نیز بارها دیده میشود.
حاصل زندگی مشترکش، دو فرزند بود؛ دختری به نام شبنم و پسری به نام محمدمهدی. نام پسر برای پدر تنها یک انتخاب معمولی نبود. وی میخواست نامی را برگزیند که برایش یادآور اعتقاد و ارادت باشد؛ نامی که با توسل به امامزمان (عج) انتخاب شد.
شبنم، نام دختر خانواده، به انتخاب مادر بود؛ اما پدر دوست داشت نام پسرش را خودش انتخاب کند. سرانجام نام محمدمهدی بر فرزندشان گذاشته شد؛ نامی که سالها در خانه بامحبت صدا زده میشد و بعدها در میان خبرهای شهادت، معنایی دیگر پیدا کرد.
محمدمهدی، ۱۳ تیرماه سال ۱۳۸۴ به دنیا آمد. از همان روزهای نخست، بخشی از دنیای پدر و مادر شد؛ پسری که قد کشید، مدرسه رفت، به علایقش پرداخت و سرانجام لباس سربازی پوشید. برای خانواده، وی پیش از آنکه سرباز باشد، فرزند خانه بود؛ همان پسری که حضورش در سادهترین لحظههای زندگی معنا پیدا میکرد.
آرامشی که در رفتارهای کوچک دیده میشد
در روایت پدر از محمدمهدی، بیش از هر چیز، رفتارهای روزمره او خودنمایی میکند. پدر از پسری حرف میزند که نماز را اول وقت بهجا میآورد، اهل روزه بود و تلاش میکرد از غیبت و تهمت دوری کند. احترام به پدر و مادر برایش فقط یک توصیه اخلاقی نبود؛ آن را در رفتار خود نشان میداد.
محمدمهدی دستوپای پدر و مادرش را میبوسید. برای پدر، این رفتارها خاطراتی ساده، اما ماندگارند؛ نشانههایی از محبتی که امروز به یکی از ارزشمندترین یادگارهای خانواده تبدیل شده است. وی در کارهای خانه به مادر کمک میکرد، جارو میزد و ظرف میشست. با مادربزرگ مادریاش نیز مهربان بود و به ایشان توجه داشت.
پدر میگوید وقتی پسرش عصبانی میشد، زبان به بدگویی باز نمیکرد. گوشهای مینشست و سکوت میکرد تا آرام شود. این سکوت، در کنار دیگر ویژگیهایی که پدر برمیشمارد، تصویری از جوانی میسازد که در برخورد با دیگران، خویشتنداری را ترجیح میداد. برای پدر شهید مهدیپورقزوینی، مرور این خاطرات تنها یادآوری گذشته نیست؛ هرکدام نشانهای از حضور پسری است که جای خالیاش در خانه، با هیچ خاطرهای، پُر نمیشود.
پیراهن سرخ؛ نشانی از روزهای عادی زندگی
محمدمهدی مثل بسیاری از جوانان همسنوسالش، علایق شخصی خودش را داشت. یکی از این علاقهها، پرسپولیس بود. در خانه لباس ورزشی این تیم را میپوشید و با همان پیراهن سرخ، بخشی از روزهای معمول زندگیاش را میگذراند. علاقه وی به ورزش تنها به فوتبال محدود نمیشد؛ ورزش باستانی را نیز دوست داشت. در کنار ورزش، به کتابخوانی و موسیقی و آواز سنتی علاقهمند بود. پدر خودش به آواز سنتی علاقه داشت. در خانه آواز میخواند و به پسرش یاد میداد. آن دو گاهی با هم تمرین میکردند؛ لحظههایی که امروز برای پدر به خاطراتی گرانبها تبدیل شدهاند.
رابطه پدر و پسر تنها به گفتوگوهای روزمره محدود نبود؛ علایق مشترک، فرصتی برای با هم بودن فراهم میکرد. صدایی که روزی در خانه طنین میانداخت، حالا در ذهن پدر با تصویر پسرش پیوند خورده است. محمدمهدی در کنار این علاقهها، به مناسبتهای مذهبی توجه داشت. در ماه محرم لباس مشکی میپوشید، در هیئت شرکت میکرد و به سینهزنی علاقه داشت. زندگیاش از فوتبال و ورزش تا مسجد و هیئت با علایق شخصی و باورهای مذهبیاش پیوند خورده بود.
جوانی که در کنار خانواده، مسئولیت را میشناخت
محمدمهدی حدود یک سال از دوران سربازیاش را گذرانده بود که به شهادت رسید. وی بهعنوان سرباز حفاظت اطلاعات فراجا خدمت میکرد؛ دورهای از زندگی که برای بسیاری از جوانان، آغاز تجربه مسئولیتهای تازه است. برای خانواده مهدیپور، این دوره بخشی از مسیر رشد فرزندشان بود؛ مسیری که انتظار داشتند پس از پایان خدمت، ادامه پیدا کند. پدر و مادر میتوانستند به روزهایی فکر کنند که پسرشان از سربازی بازمیگردد، به زندگی عادی خود ادامه میدهد و علایقش را دنبال میکند.
اما آن آینده، هرگز آنگونه که خانواده انتظار داشت، محقق نشد. محمدمهدی در جریان جنگ ۱۲روزه، طی حمله تروریستی رژیم جعلی صهیونیستی، محمدمهدی در محدوده میدان ونک تهران به شهادت رسید.
شبی که خبر را نگفتند
پدر شهید مهدیپورقزوینی، شب در خانه بود. زمان شام بود و هنوز زندگی در ظاهر جریان عادی خود را داشت. در همین هنگام، برادر کوچکترش تماس گرفت و از ایشان خواست به خانهاش برود. برای این دعوت، موضوع ناخوشی مادر مطرح شد؛ بهانهای که قرار بود پدر را به خانه برادر بکشاند، بیآنکه همان لحظه با حقیقت تلخ روبهرو شود. خبر شهادت محمدمهدی همان شب به پدر گفته نشد. گاهی اطرافیان، در مواجهه با چنین اتفاقی، میکوشند چند ساعت میان عزیز داغدیده و حقیقت فاصله بیندازند؛ شاید امید داشته باشند که بتوانند وی را آرامتر آماده کنند. اما هیچ فاصلهای نمیتواند از سنگینی چنین خبری بکاهد.
صبح روز بعد، پدر همراه یکی از اقوام راهی تهران شد. مقصد، پزشکی قانونی کهریزک بود؛ جایی که قرار بود یکی از سختترین لحظههای زندگیاش در آن رقم بخورد. وی هنوز پدر بود؛ پدری که برای دیدن پسرش میرفت. اما این بار قرار نبود با صدای محمدمهدی روبهرو شود یا وی را در لباس سربازی ببیند. قرار بود تصویری روی مانیتور را ببیند و از میان آنچه پیش رویش قرار میگرفت، فرزند خودش را تشخیص دهد.
تصویر روی مانیتور؛ چهرهای که پدر میشناخت
پدر نتوانست پیکر پسرش را از نزدیک ببیند و تصاویر را روی مانیتور به ایشان نشان دادند. چهره آشنا بود. آن تصویر، چهره پسری بود که سالها در خانه دیده بود؛ پسری که با پیراهن ورزشی پرسپولیس در خانه رفتوآمد میکرد، به پدر و مادرش احترام میگذاشت، در کارهای خانه کمک میکرد و گاهی کنار پدر آواز سنتی تمرین میکرد.
پدر چهره پسرش را شناخت، اما شدت شوک و سنگینی لحظه، اجازه نداد شناخت قلبیاش را بهآسانی به زبان بیاورد. وقتی از وی پرسیدند آیا این تصویر متعلق به فرزندش است، گفت: «احتمال میدهم ۱۰ درصد پسر من باشد.» برای تشخیص قطعی، پدر باید با پیکر پسر روبهرو شود، اما طاقت دیدنش در سردخانه نداشت؛ لذا خواست کرد راه دیگری برای شناسایی انتخاب شود. برای اطمینان از هویت پیکر، آزمایش DNA درخواست شد. پس از طی مراحل لازم و ۴۸ ساعت زمان، هویت محمدمهدی تأیید شد. خبر تأیید هویت زمانی به پدر رسید که وی در مسیر از تهران به قزوین بود. با تأیید هویت حقیقتی تلخ پیشروی پدر قرار گرفت؛ پسر جوانش دیگر به خانه بازنمیگشت.
بازگشت به قزوین؛ بدرقهای با حضور مردم
پس از تأیید هویت، پیکر محمدمهدی به قزوین منتقل شد. مردم و نیروهای انتظامی در مراسم تشییع حضور یافتند و پیکرش در یکی از قطعات مزار شهدای قزوین به خاک سپرده شد. برای شهر، این مراسم بدرقه یک شهید بود؛ اما برای خانواده، بدرقه فرزندی بود که باید سالهای زیادی در کنارشان زندگی میکرد.
بعد از پایان مراسم، خانه همان خانه بود، اما جای خالی پسر همچنان باقی ماند. ازآنپس رفتن به مزار محمدمهدی بخشی از زندگی جعفر مهدیپورقزوینی شد؛ راهی برای نزدیکشدن دوباره به فرزندی که دیگر نمیتوانست در خانه کنارش بنشیند.
از مشهد تا لحظههای مشترک پدر و پسر
پدر شهید مهدیپورقزوینی از سفرهای مشترکش با محمدمهدی خاطره دارد، دو سفر به مشهد و سفرهایی به نزدیکی امامزادهها (ع). این سفرها، فرصتی برای زیارت و گذراندن وقت در کنار یکدیگر بود. خاطراتی که پس از فقدان، ارزش دیگری پیدا کردهاند.
رابطه پدر و پسر تنها در سفرها شکل نگرفته بود؛ علایق مشترکی چون آواز سنتی و لحظههای ساده زندگی پیوند آن دو را عمیقتر میکرد. برای پدر یادآوری این لحظهها راهی برای زنده نگهداشتن خاطرات فرزندی است که جای خالیاش همچنان احساس میشود.
خوابی با پیراهن سرخ
در میان خاطرات تلخوشیرین محمدمهدی، یک خواب برای پدر جایگاهی ویژه دارد. پدر شهید مهدیپورقزوینی میگوید یکبار پسرش را در خواب با لباس ورزشی پرسپولیس دید؛ همان لباسی که محمدمهدی در خانه میپوشید. پدر به سویش دوید، در آغوشش گرفت و بوسیدش. پس از آن، دیگر چیزی ندید.
این خواب، کوتاه بود؛ اما برای پدری که دلتنگ پسرش است، همین دیدار کوتاه نیز میتواند به خاطرهای ماندگار تبدیل شود. در آن خواب، خبری از تصویرهای پزشکی قانونی و لحظه دشوار شناسایی نبود. محمدمهدی دوباره با همان لباس آشنا پیشروی پدر قرار گرفته بود؛ جوانی که میشد به سویش دوید، وی را در آغوش گرفت و بوسید.
پیراهن سرخ در این روایت، نشانی از زندگی معمول محمدمهدی است؛ از روزهایی که هنوز در خانه حضور داشت و آینده پیش رویش بود. لباسی که شاید زمانی تنها نشانه علاقه ایشان به یک تیم فوتبال بود، اکنون در ذهن پدر با تصویری از فرزندش پیوند خورده است؛ تصویری که در خواب، برای لحظهای دوباره جان گرفته بود.
شاید همین است که خاطرات ساده خانوادگی، پس از فقدان، معنایی متفاوت پیدا میکنند. آنچه زمانی بخشی از روزمرگی بود، امروز به گنجینهای از لحظههای بازنگشتنی تبدیل شده است.
توصیه پدر؛ احترام به والدین و انتخاب راه درست
جعفر مهدیپورقزوینی در پایان روایتش، خطاب به جوانان توصیههایی دارد که از تجربه زندگی و داغ فرزندش سرچشمه میگیرد. وی بر احترام به پدر و مادر تأکید میکند و از جوانان میخواهد از رفیق ناباب دوری کنند.
پدر همچنین توصیه میکند جوانان با زندگی شهدا آشنا شوند، وصیتنامههای آنان را بخوانند و در مسیر خیر و خوبی قدم بردارند. از نگاه وی، الگوگرفتن از شهدا نباید تنها به نامبردن یا برگزاری مراسم محدود بماند؛ باید در رفتار روزانه، در انتخابها و در نحوه برخورد با خانواده و دیگران دیده شود.
محمدمهدی؛ فراتر از یک قاب عکس
محمدمهدی مهدیپورقزوینی در بیستسالگی به شهادت رسید؛ سنی که برای بسیاری از جوانان، آغاز ساختن آینده است. زندگیاش در خاطرات پدر، در خانهای که روزی صدای آواز در آن میپیچید، در پیراهن سرخ پرسپولیس، در نمازهای اول وقت، در کمک به مادر و در بوسههایی که بر دستوپای والدین میزد، همچنان ادامه دارد.
آنچه از محمدمهدی باقیمانده، تنها نامی بر سنگ مزار نیست؛ خاطره پسری است که پدر هنوز وی را با پیراهن سرخ، صدای آواز، احترام به والدین و مهربانیهای سادهاش به یاد میآورد. پسری که پدر چهرهاش را شناخت، هرچند زبانش در آن لحظه از گفتن حقیقت بازماند و پدری که هنوز، هر بار با دلتنگی بهسوی مزارش میرود، در دل همان رابطه دیرینه پدر و پسری زندگی میکند.

















