31 شهريور 1405 / ۰۹ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 36386
شنبه 10 مرداد 1394 , 15:17
شنبه 10 مرداد 1394 , 15:17


شهدا شرمندهایم اما هنوز ایستادهایم
علیرضا ضابطی سیستان
گذار از تقابل نظامی به مدیریت کریدورها
علیرضا رجائی
اسطورهای شکوفا در دل بحرانها
حسین تمرخانی
دوگانه باطل «مقاومت یا معیشت»
مجتبی شاکری
ایستگاه آخر کجاست؟
سیدابوالحسن موسوی طباطبایی
این شکستنیهای گردننگیر!
محمد ایمانی
حس خوب یک امضاء
دکتر علیرضا معشوری
کربلای آشنا
سیدمهدی حسینی
یک قاب عکس از رودریگز
سید محمدعماد اعرابی
۲۰۰ شب؛ امضای غیرت پای ایران
سیدرضا موسوی فاضل
از میدان نبرد تا معادلات ژئوپلیتیکی
سعید شهرابی فراهانی
«زاویهدارها» مشغول کارند!
مسعود اکبری

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

ماجرای مکاشفه ی شهید برونسی
شهید برونسی فرمانده است توی عملیات رمضان ، تیربار دشمن می گیره تو گردان عده ای شهید میشن گردان زمین گیر میشه. سید کاظم حسینی میگه من معاون شهید برونسی بودم، اصلا بچه ها نمی تونستن سرشونو بلند کنن، یه دفه دیدم شهید برونسی بیسیم چی و پیک و همه رو ول کرد و رفت یه جاافتاد به سجده، رفتم دیدم آروم آروم داره گریه می کنه، میگه یا زهرا مدد، مادر جان مدد...
بهش گفتم حالا وقت این حرفا نیس ، پاشو فرماندهی کن بچه های مردم دارن شهید میشن،
میگفت شهید برونسی انگار مرده بود و اصلا" توجهی به این خمپاره ها و حرفهای من نداشت.
گفت بعد از لحظاتی بلند شد و گفت: سید کاظم گفتم بله، گفت سیدکاظم اینجا که من ایستادم قدم کن، 25 قدم بشمار بچه های گردان رو ببر سمت چپ، بعد 40 قدم ببر جلو.


گفتم بچه ها اصلا" نمیتونن سرشونو بلند کنن عراقی ها تیربارو گرفتن تو بچه ها. چی میگی؟
گفت خون همه بچه ها گردن من، من میگم همین.
گفت وقتی این دستورو داد آتیش دشمنم خاموش شد، 25 قدم رفتم به چپ، 40 قدم رفتم جلو،
بعد یه پیرمردی بود توی گردان ما خوب آرپیچی می زد، یه دفه شهید برونسی گفت فلانی آرپیچی بزن، گفت آقای برونسی من که تو این تاریکی چیزی نمی بینم
گفت بگو یا زهرا و شلیک کن.
می گفت : یا زهرا گفت و شلیک کرد و خورد به یه تانک و منفجر شد.
تمام فضا اتیش گرفت و روشن شدفضا،
گفت اون شب 80 تانک دشمن رو زدیم و بعد عقب نشینی کردیم.
چند روز بعد که پیش روی شد و رفتیم شهدا رو بیاریم، رفتم اونجا که شهید برونسی به سجده افتاده بود و می گفت یا زهرا مدد، نگا کردم دیدم جلومون میدون مین هست.
قدم شماری کردم 25 قدم به چپ دیدم معبریه که دشمن توش تردد می کرده
اگر من 30 قدم می رفتم اونورتر توی مین ها بودم
40 قدم رفتم جلو دیدم میدان مین دشمن تموم میشه رفتم دیدم اولین تانک دشمن رو که زدن فرمانده های دشمن با درجه های بالا افتادن بیرون و کشته شدن.
شهدا رو که جمع کردیم برگشتیم تو سنگر نشستم، گفتم آقای برونسی من بچه ی فاطمه ام ، من سیدم، به جده ام قسم از پیشت تکون نمی خورم تا سِر اون شب رو بهم بگی، تو اون شب تو سجده افتادی فقط گفتی یا زهرا مدد، چی شد یه دفه بلند شدی گفتی 25 قدم به چپ؟ 40 قدم جلو، بعد به آرپیچی زن گفتی شلیک کن؟ شلیک کرد به یه تانک خورد که فرماندهان دشمن تو اون تانک بودن ؟ قصه چیه؟
گفت سید کاظم دست از سرم بردار
گفتم نه تا این سِر رو نگی رهات نمیکنم،
گفت میگم ولی قول بده تا زنده ام به کسی نگی
گفتم باشه
گفت تو سجده بودم همینطور که گفتم یا زهرا مدد، (توعالم مکاشفه) یه خانومی رو دیدم به من گفت چی شده؟
گفتم بی بی جان موندم؛ اینا زائرین کربلای حسین تو هستند، اینجا موندن چه کنم؟
گفت آقای برونسی جلوت میدون مینه، حرکت نکن، 25 قدم برو به سمت چپ، اونجا معبر دشمنه، از اونجا بچه ها رو 40 قدم ببر جلو میدون مین تموم میشه فرمانده های دشمن یه جا جمع شدن تو تانک جلسه دارن آرپیچی رو شلیک کن ان شاء الله تانک منفجر میشه و شما پیروز میشی.

به نقل از کتاب خاک های نرم کوشک
00
پاسخ
اللهم صل علی محمد و آل محمد
00
وعجل فرجهم
سلام ، ایکاش آن فرماندهان خدایی این روزها حضور داشتند تا مکاشفه ای برای رفع مشکل جانبازانی که زیر 25 درصد نگهداشته شدند پیدا میکردند یا بنیاد همدان منحل میشد اگر مکاشفه ای برای خانه دار شدن جانبازان زیر 25 درصد و رزمندگان پیدا شود از کشته شدن هزاران بعثی بهتر میشد.
سالها سر بر سجده توکل داریم تا بتوانیم کلماتی مانند (هدایت) و (تقوا) بر نقش نگین قلب شکسته حک کنیم اما چاره ای نداریم جز اینکه فقط پناه ببریم به خداوند متعال و از او استعانت بجوییم.
سالها سر بر سجده توکل داریم تا بتوانیم کلماتی مانند (هدایت) و (تقوا) بر نقش نگین قلب شکسته حک کنیم اما چاره ای نداریم جز اینکه فقط پناه ببریم به خداوند متعال و از او استعانت بجوییم.
نظری بگذارید


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















