14 شهريور 1405 / ۲۲ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 107478
یکشنبه 24 دي 1402 , 09:53
یکشنبه 24 دي 1402 , 09:53


منشور خودمختاری راهبردی ایران
علیرصا رجائی
این آب به کدام آسیاب میریزد؟!
حسین شریعتمداری
متولد آفریقا و ساکن آمریکا اما دلباخته کربلا
سیدمحمد مشکوهًْالممالک
سلاح واقعی اقتدار میآورد، نه جوهر روی کاغذ
حمیدرضا مرادی
مراسم عروسی، زیرساخت بود یا پایگاه موشکی؟!
محمدرضا الهی
توپ را به زمین دشمنان شلیک کنیم!
محمد عباسیلو
فرصتهای ایستادن با شرق
غلامرضا صادقیان
چالش مدیریتی در مسئله عفاف و حجاب
سید محمدرضا میرشمسی
عروسی خوبان، خباثت شیطان!
علیرضا ضابطی سیستان
ایران هرچه قویتر چگونه ساخته میشود؟
داود منظور

رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
عباس جان خدا بزرگ است!
فاش نیوز - خواهر گرامی شهید سرلشگر عباس بابایی نقل میکنند: در سال 1353 همراه همسرم که از کارکنان نیروی هوایی ارتش بودند؛ در منازل سازمانی پایگاه دزفول زندگی میکردیم. حدود دو سال میشد که عباس از آمریکا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی هواپیمای اف5 به پایگاه دزفول منتقل شده بود. در آن زمان او هنوز ازدواج نکرده و بیشتر وقتها در کنار ما بود. به یاد دارم روزی از روزهای ماه مبارک رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل کار به خانه ما آمد. چهرهاش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت بهنظر میرسید. وقتی دلیل آن را جویا شدم، با افسردگی گفت: نمیدانم چه کار کنم؟ به من دستور دادهاند که امروز را روزه نگیرم. با شگفتی پرسیدم: برای چه؟ عباس ادامه داد: یکی از ژنرالهای آمریکایی به پایگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه افسران و با خلبانان بخورد؛ به همین خاطر فرمانده پایگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگیرند. او را دلداری دادم و گفتم: عباس جان! خدا بزرگ است. شاید تا ظهر تصمیمشان عوض شد. او درحالی که افسرده و غمگین خانه را ترک میکرد، رو به من کرد و گفت: خدا کند همانطور که تو میگویی بشود. ساعت سه بعدازظهر بود که عباس به منزل ما آمد. او خیلی خوشحال بهنظر می رسید. با دیدن من گفت: آبجی! هنوز روزه هستم. من شگفتزده از او خواستم تا قضیه را برایم تعریف کند. عباس کمی به فکر فرورفت و در حالی که از پنجره به دوردست می نگریست، آهی کشید و گفت: آبجی! ژنرالی که قرار بود ناهار را با خلبانان بخورد، قبل از ظهر به هنگام پرواز با کایت در سد دزفول سقوط کرد و کشته شد.
به نقل از کتاب پرواز تا بینهایت
منبع: کیهان


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















