20 تير 1405 / ۲۵ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 108819
چهارشنبه 09 اسفند 1402 , 11:30
چهارشنبه 09 اسفند 1402 , 11:30


چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده
گستاخی ترامپ، نقابِ ناتوانی راهبردی واشنگتن
علیرضا ضابطی سیستان
این هشدار دوستانه و از سر دلسوزی است
جعفر بلوری
قانون تاریخ
سیدمهدی حسینی
ترامپ، ناسزا و فرصت
سید محمدرضا میرشمسی
پاکستان و قطر در معادلات جدید منطقه
علیرضا رجائی
درسهای مکتب عاشورا در مبانی فکری امام شهید
رضا علامهزاده
نگاهِ مردمیِ امامِ شهیدِ از منظر رهبری معظم انقلاب جدید
علیرضا ضابطی سیستان
رستاخیز ملتی مبعوثشده
حسن رشوند

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

حتی اگر زنم در بیابان بماند، او را سوار ماشین نظامی نمیکنم!
فاش نیوز - همسر شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی تعریف میکند: «در دوکوهه بودیم که فهمیدم موبایلم را در حسینیه جا گذاشتم. به ناچار با پای پیاده در بیابان راه افتادم سمت حسینیه که حمید در حالی که سوار ماشین بود، به من نزدیک شد. اما مرا سوار نکرد و رفت.»
فرزانه سیاهکالی مرادی همسر شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی، از یکی از سفرهای راهیان نور خود و همسرش این طور تعریف میکند: «به دوکوهه و حسینیه تخریب رفته بودم و بعد از مراسم روایتگری و مداحی با دیگران سوار ماشینها شدیم و برگشتیم. حمید هم در حال کمک به خادمین بود. هنوز به محل استراحتم نرسیده بودم که متوجه شدم موبایلم را داخل حسینیه تخریب جا گذاشتم. به سمت ورودی جاده حسینیه برگشتم؛ ولی هیچ ماشینی نبود که من را به آنجا برگرداند. میدانستم اگر حمید یا خانواده تماس بگیرند و من جواب ندهم نگران میشوند. چارهای نبود. برای همین با پای پیاده سمت حسینیه تخریب راه افتادم. هنوز صد متری از دوکوهه فاصله نگرفته بودم که دیدم یک ماشین با سرعت به سمت حسینیه تخریب میرود. ته دلم خوشحال شدم و پیش خودم گفتم شاید من را تا آن جا برساند. ماشین که ایستاد، دیدم حمید همراه یک سرباز داخل ماشین هستند. با تعجب پرسید: «خانوم! تنهایی کجا داری میری توی این گرما وسط این بیابون؟»ما وقع را برایش توضیح دادم. حمید گفت: «الآن که کار عجلهای دارم باید سریع برم. کار تو هم که شخصیه؛ نمیشه با ماشین نظامی بری.» این جمله را گفت و بعد هم خداحافظی کرد و رفت. اخلاقش را میدانستم. سرش هم میرفت از بیتالمال برای کار شخصی استفاده نمیکرد.مجدد با پای پیاده راه افتادم. آفتاب بهاری تند و تیز به مغز سرم میزد. تا نزدیکیهای حسینیه تخریب که رفتم متوجه شدم یکی از دور دوان دوان سمت من میآید. حدس زدم حتماً از بچههای انتظامات است و برایش سؤال شده که چرا من تنهایی سمت حسینیه تخریب آمدم.
نزدیکتر شد که فهمیدم حمید است. با دیدنش کلی انرژی گرفتم، به من که رسید گفت: «کارامو انجام دادم. ماشین رو دادم سرباز ببره. خودم اومدم پیش تو که تنها نباشی.»موقع برگشت خیلی خسته شده بودم؛ دو کیلومتر رفت دو کیلومتر برگشت. به خاطر بارندگی و هوای بهاری منطقه، گلهای زرد کوچکی اطراف جاده حسینیه تخریب درآمده بود. حمید برای اینکه فکرم را مشغول کند، از گلهای کنار جاده برایم میچید. به حدی محبت کرد که خستگی چهار کیلومتر پیادهروی فراموشم شد.»منبع: کتاب «یادت باشد» به قلم محمدرسول ملاحسنی
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی
















شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید : چه نشینی ؟ که سواران همه رفتند
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادره کاران همه رفتند
افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژده در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
ملک الشعرای بهار