شناسه خبر : 111069
چهارشنبه 16 خرداد 1403 , 12:55
اشتراک گذاری در :

با دست‌های خالی

فاش نیوز -  دست به ضریح گرفته بود و می‌گریست. وقتی دکتر به صراحت گفته بود: «اگر عمری از پسرت باقی باشه می‌مونه، وگرنه نمی‌تونیم پاسخی برای موندنش داشته باشم.» 
دلش خیلی شکسته بود؛ همان موقع فرزندش را با حالی مریض در آغوش گرفته و به خانه بازگشته بود. پسرش را روی پتویی خوابانده و رو به همسرش گفته بود: «مواظب عباس باش تا برگردم.» آن وقت به حرم رفته و دست به ضریح گرفته بود و می‌گریست. در بین‌گریه‌هایش می‌گفت: «آقاجان! با دستی خالی پیش تو آمدم. نه پولی دارم، نه وسیله‌ای و نه می‌توانم خدمتی برایت انجام دهم. نه می‌توانم مثل بعضی‌ها قالی بخرم و زیر پای زائرانت پهن کنم و نه می‌توانم نذری داشته باشم. مالی ندارم تا به درمان این طفل بی‌گناه ادامه دهم.» 
مرد دستان زمخت و چروکیده‌اش را بالا برد و دوباره گفت: «با دستی خالی به پابوسی‌ات آمدم و شفای عباسم را از تو می‌خواهم...» بعد از ساعتی رازونیاز و یا دلی شکسته به خانه بازگشت. کوبه را که زد، در کمال ناباوری عباس کوچکش با لبی خندان، در را به رویش باز کرد. همسرش با دیدن او جلو دوید و گفت: «هنوز چند دقیقه از رفتنت به حرم نگذشته بود که عباس از بستر بلند شد. سر جایش نشست و گفت غذا می‌خوام.» 
زن با خنده ادامه داد: «می‌بینی که پسر کوچولوت غذا خورده و مشغول بازیه...» 
مرد، آن روز یقین پیدا کرد که آقا امام رضا (علیه‌السلام) دست‌های خالی را بی‌جواب نخواهد گذاشت. 
خاطره‌ای از شهید عباس باقری تشکری
راوی: علی باقری تشکری، پدر شهید

 

|| مریم عرفانیان

منبع: کیهان
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi