چهارشنبه 20 تير 1403 , 10:20




به کسی نمیگویم بر اثر پتوی بوگندو شهید شدی!
فاش نیوز - بعثیها شیمیایی زده بودند و رزمندههای ایرانی مجبور بودند یکی از پتوهای سنگر را جلوی صورتشان بگیرند تا شیمیایی نشوند؛ اما چند لحظه بعد بوی شیمیایی را به بوی بد پتو ترجیح دادند و آن را بر زمین انداختند.

جواد «الله اکبر» گفت و مثل غواص شیرجه زد توی چادر! بعد از چند لحظه پتو از در چادر به بیرون پرت شد. پشت سرش جواد هم تکبیر گفت و بیرون دوید. مانده بودیم در این پتو چه سری است که از بوی شیمیایی هم تحمل ناپذیرتر شده. دور پتو حلقه زده بودیم. هر کدام چیزی میگفتیم.در همان حال یکی از بچه ها از راه رسید. گفت: «چیه؟ چرا شلوغ کردین؟»گفتم: «هیچی بابا. دعوا سر این پتوئه.»سر پا روی زمین نشست. پتو را بالا آورد و با دقت نگاه کرد. زد زیر خنده و پرسید: «این پتو رو از کجا آوردین؟»یکی از بچهها گفت: «نمیدونیم. جواد از گوشه سنگر پیداش کرد.»نگاهی به جواد انداخت. دوباره خندید. گفت: «از این تمیزتر پیدا نکرده بودی؟ بابا امروز ظهر آبگوشت ریخت روی این پتو، گذاشتیمش کنار که بشوریمش.»من هم که دنبال بهانه برای کرکر خنده بودم، زدم زیر خنده. گردن کشیدم. چشمهایم را از حدقه بیرون دادم، با انگشت به پتو اشاره کردم و با تحکم یک فرمانده فریاد زدم: «برادرا! این پتو رو بذارین کنار، فرداشب در پاسخ به حمله شیمیایی دشمن بعثی، پرتش میکنیم اون طرف. با بویی که از این پتو شاهد بودیم، قطعاً دشمن یک گردان کشته خواهد داد.»
منبع: کتاب «آدلا هنوز شام نخورده!» به قلم یاسر سیستانینژاد

















