21 تير 1405 / ۲۶ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 112523
یکشنبه 07 مرداد 1403 , 12:59
یکشنبه 07 مرداد 1403 , 12:59


جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار؛ به روایت فرزند شهید دانشمند هستهای
فهیمه سادات هاشمی تبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده
گستاخی ترامپ، نقابِ ناتوانی راهبردی واشنگتن
علیرضا ضابطی سیستان
این هشدار دوستانه و از سر دلسوزی است
جعفر بلوری
قانون تاریخ
سیدمهدی حسینی
ترامپ، ناسزا و فرصت
سید محمدرضا میرشمسی
پاکستان و قطر در معادلات جدید منطقه
علیرضا رجائی

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

دوستانت از کجا فرار کردهاند؟
فاش نیوز - زن صاحبخانه دیس میوه را میآورد تا به مهمانهایی که سبیل به سبیل در اتاق نشستهاند تعارف کند. یکی بلند میشود، دیس را میگیرد و میوهها را مثل ارزن در اتاق میپاشد!

قاسم عباسی یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «یکی از خصوصیات شهید اسماعیل اصغری میهماننوازی بود. بچههای دسته او را خیلی دوست داشتند و وقتی برای مرخصی در تهران به سر میبردیم، معمولاً برای دیدار مجدد به خانهشان میرفتیم و همیشه آمادگی پذیرایی از دو ـ سه میهمان را داشتند. یک بار بعد از نماز جمعه نزدیک مسجد دانشگاه تهران، بچههای تخریب همدیگر را دیدند. اسماعیل هم آمده بود و در آن جمع صمیمی به طور پنهانی از دو ـ سه نفر دعوت کرد تا برای ناهار میهمان او باشند.به سمت خانه حرکت کرد که مقدمات پذیرایی را فراهم کند. اما بچهها به همدیگر گفتند: «اسماعیل برای ناهار دعوت کرده.» پس بدون اطلاع او همگی خودشان را دعوت کردند و با موتور، زودتر رسیده بودند. بعد از اینکه به منطقه بازگشتیم اسماعیل این ماجرا را این طور تعریف کرد:«وقتی به کوچهمان رسیدم، دیدم به قدری موتور مقابل خانه پارک شده که هر کسی میدید فکر میکرد در این خانه مراسمی برپاست. با تعجب ماشین را پارک کردم و وارد حیاط شدم. دیدم تمام برادران و خواهران این طرف و آن طرف میدوند و اسباب پذیرایی از میهمانان طبقه بالا را فراهم میکنند.تا چشم مادرم به من افتاد، گفت: «تو که این همه میهمان داشتی چرا از قبل نگفتی؟ من چطور شکم این قشون گرسنه را سیر کنم؟» بعد به شوخی اما با لحن جدی ادامه داد: «دوستانت از کجا فرار کردهاند؟ وقتی دیس میوه را به دست یکیشان دادم و گفتم «بیزحمت این را بگیرید تا پیشدستی بیاورم»، گفت: «حاج خانم! زحمت نکش. پیشدستی لازم نیست.» دیس را از من دودستی گرفت و میوههایش را وسط اتاق پاشید و دیس خالی را به دستم داد. بقیه هم میوهها به زمین نرسیده شیرجه زدند و میوهها را در هوا گرفتند.»
مادرم خندید و ادامه داد: «اینها همین جوریاند که توانستهاند در جنگ دوام بیاورند. عاقل که این همه در بیابانها دوام نمیآورد!»منبع: کتاب «پوتینهای ساقبلند»
منبع: خبرگزاری فارس
00
پاسخ
قاسم جان سلام هر جا هستی سلامت باشی دورد خدا بر شما باد که یاد عزیز سفر کرده ات شهید اسمائیل بزرگوار را دوباره تکرار کردی مادرمان حقیقت راگفته اینها واقعآ همینجوری بودند که تن مقابل تانک قرار دادند وتوانستند در جنگطاقت بیاورند عاقل که اینهمه دربیابان دوام نمی آورد. مادرجان انشالله صد سالگیت را ببینی با عزیزانت مادرم روی اینا یک نام دیگر هم باب شده بود با خوب وبدش کار ندارم (بسیجیان بی ترمز) همانها که عراقی ها از بدن بی روحشان نیز می ترسیدند که مبادا قبل از شهادت خودشان درزیر بدنشان با نارنجک تله گذاشته باشند .
نظری بگذارید


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















