چهارشنبه 10 مرداد 1403 , 15:55




طعم ملس جنگ(۵)
خروج از میدان مین با نور دو نخ سیگار
تازه متوجه شدیم که چه اتفاقی افتاده! تا بلند شوم و روی سقف بکوبم که وایسا؛ چند متری داخل میدان مین شده بودیم...
فاش نیوز - بعد سلام و علیک و پرس و جو از احول بچه های خط یک، رزمنده عزیزی که سن و سالی داشت، آمد جلو و گفت پسرم! خستگی از سر و رویتان میبارد. صبر کنید تا چیزی بیاورم تا گلویی تازه کنید. رفت و با یک پارچ و دو لیوان پلاستیکی قرمز رنگ برگشت. با صدای گیرای خودش که معلوم بود سرد و گرم چشیده است، گفت بسمالله؛ بفرمائید. دو لیوان شربت خاک شیر ریخت و داد دست من و راننده. بعد از صرف شربت با ما روبوسی کرد و گفت حق نگهدارتان.
با راهنمایی ماشین دومی، قرار شد پشت سر ما بیایند و نرسیده به پیچ خاکریز حائل، نگه دارد و بچهها را خالی کند و خودشان برگردند.
وقتی داخل معبر شدیم، نگو که نوار سمت چپ بهخاطر دراز بودن طول نوار به واسطه باد یا افتادن خمپاره پاره شده و داخل میدان مین کشیده شده و راننده نیز با علامت نوار، داخل میدان شده که یکدفعه داد بیداد و "یا حسین" بچههایی که در جلوی سنگرهای خود نشسته بودند، بلند شد.
تازه متوجه شدیم که چه اتفاقی افتاده! تا بلند شوم و روی سقف بکوبم که وایسا؛ چند متری داخل شده بودیم که نه راه پس داشتیم، نه راه پیش. کلا هنگ کرده بودم. در همین گیجی بودم که صدای فرمانده آمد. گفت ناصر نگران نباشید. اینجا دیگر میدان مین نیست. در اثر بارش خمپاره، شخم خورده. اگر یکم خونسرد باشی، به راحتی بیرون میاید ولی میدانستم دارد به بچهها امید میدهد.
خطر شخم، از کاشته شدن آن خطرناکتر است. لااقل در هنگام کاشت، تخریبچی یک جای پایی برای خود و دیگر همراهانش میگذارد تا هر موقع که خواستند جمع کنند، راه عبوری داشته باشند.
کم کم بچه های دیگر اضافه شدند. هر کس نظری میداد که بیشتر کلافه میشدم و ترسم برای جان همهمان که ۱۵نفر میشدیم، بیشتر میشد.
گفتم آقا ناصر! بچهها را بگو بروند. اگر یک سیم تله در زیر چرخها برود و یا یک خمپاره در این اطراف بیفتد، انفجار ماشین، تا خاکریز را به آتش میکشد.
کم کم محل خالی شد و ما ماندیم با یک کورسوی امید کوچک. ناگهان جرقهای در ذهن یکی از بچهها زده شد که از ماشین سر رشته داشت. گفت اگر بتوانیم از چراغ پشتی یک لامپ بکشیم زیر ماشین، طرف راننده، به راحتی با نور آن، جای چرخها را میبیند ولی چنین کاری امکان نداشت. چون کل روشنایی ماشین قطع بود.
فکر بکری بود. گفتم کسی هست که سیگار داشته باشد؟ چند نفر سیگار در آوردند. گفتم مال کدامتان نورش بیشتر است؟ که یکی گفت مال من اصل هست. وقتی روشن کنی تا آخر می سوزد. مگر اینکه خودت خاموشش کنی. به راننده گفتم آئینهات را پائین بده و با نور پشت چرخ مستقیم بیا تا به محل پیچ برسیم که دو نفر سر نشین جلو داد وبیداد کردند که آقای راننده بدجوری اعصابش بهم ریخته .از وقتی اینجا گیر کردیم، فقط دعا می کند. خودت بیا پشت فرمان.
از بچهها پرسیدم کسی هست دست فرمانش خوب باشد؟ یکی گفت دست فرمان من بد نیست ولی تویوتا نراندم و یکی گفت من مینشینم پشت فرمان ولی برگشتمان دست خداست.
با اعتماد به نفسی که داشت، من هم روحیه ام بیشتر شد. بالاخره هر طوری بود توانستیم راننده را از داخل ماشین بکشیم بالای ماشین و راننده جدید رفت پشت فرمان. من هم در پشت را باز کردم و روی در دو تا سیگار روشن را دست گرفتم و روی در دراز کشیدم و از بین زنجیر به طرف پائین خم شدم و سیگارها را روی هم لب خط جای چرخها به طرف آئینه تقریبآ مایل به بالا نگه داشتم و از پشت نیز بچهها پاهایم را گرفته بودند که نیفتم.
داد زدم به راننده گفتم فرمان را شل نگه دار و نیمکلاج حرکت کن. فقط طوری حرکت کن که ماشین در مسیر نور باشد. هر وقت سوت زدم، وایسا.
تا ماشین حرکت کرد، دیگر همه چیز از جلوی چشمانم میگذشت. فقط گفتم یازهرا ! نگذار من شرمنده خانواده این ۱۴ نفر شوم. از بچگی در کنار پدر مرحومم که علاقه خاصی به آقا ابوالفضل(ع) داشت، با اسم خانم فاطمه زهرا(س) در مسجد آقا ابوالفضل(ع) در کنار خانهمان انس پیدا کردم و هر وقت مشکلی پیش میآمد، فقط از آن خانوم کمک میخواستم که هیچ وقت هم بیجواب نبوده است.
در آن لحظه هم فقط به تنها کسی که امید داشتم، متوسل شدم که جوابم داد انگار ماشین، خودش دارد از مسیری که آمده برمیگردد تا اینکه دیدم مسیر مسقیم تمام شده.
سوت زدم و راننده ترمز کرد. حالا مانده بود چند متر پیچ؛ خودم را کشیدم بالا و به بچهها گفتم هر کدامتان چشمش تیز است، بیاید ببیند فاصله ماشین از محلی که وارد شده، قوسش چقدر است. اگر مستقیم حساب کنی، چند متر میشود.
که یکی آمد و چند بار به دقت از اول وارد شدنمان را تا ته ماشین بررسی کرد و گفت آقا ناصر! این دفعه را اجازه بدهید من مسیر را راهنمایی کنم. گفتم متوجهی در چه شرایطی هستیم؟ با کوچکترین اشتباه پودر شدیم و رفتیم تو هوا. گفت همان خانمی که تو صدایش کردی، صدای مرا هم میشنود. او امالبنین مادر همه ماست. فقط بالای سر راننده باش و چشمت به دستان من باشد.
با حرکت دستان من، بیست سانت، بیست سانت حرکت میکنیم و به راننده بگو ضمن اینکه به دستان من نگاه میکند، با فرمان دادن تو حرکت کند. من دو تا سیگار دست راستم میگیرم و دو تای دیگر در دست چپم دست راستم ثابت است ولی با دست چپم به اندازه بیست سانت قوس مسیر را نشان میدهم؛ ولی باید زنجیر در طرف راننده را آزاد کنیم که من آزادانه دستانم را تکان دهم که پیشنهاد خطرناکی بود. چون هم وزنش بیشتر از من بود و هم اینکه احتمال داشت زنجیر در طرف شاگرد دوام نیاورد و پاره شود.
تا اینکه به این نتیجه رسیدیم با چند کمربند زنجیر در شاگرد را تقویت کنیم. هم از وسط در یک فانوسقه را تا آخرین سوراخش بزرگ کنیم و داخل قلاب در قرار دهیم و دو نفر از افراد قوی هیکل در را بعد از دراز کشیدن آن رزمنده از روی وی رد کرده و با فانوسقه تعادل در را حفظ کنند.
اول امتحانش کردیم که جواب داد. همان کار پیشنهادی برادرمان قابل عمل شد. من بالای سر راننده رفتم. کل توضیحات وی را به راننده انتقال دادم. حرکت دست آن رزمنده را نگاه میکردم. بدون اینکه من حرفی زده باشم، راننده بهدرستی قوس حرکت دستهای وی را اجرا میکرد.
لحظات بسیار دلهرهآوری بود. همه نگران و ذکر ائمه(سلام الله علیه) را زمزمه میکردند. بعضی نیز مات مبهوت یخ کرده بودند. تا اینکه راننده با فریاد گفت خدایا شکرت.
آن موقع وسط معبر قرار داشتیم. نمیدانستم شرمنده بچهها باشم یا بوسه بارانشان را نگاه کنم. هر کدام چیزی میگفت. یکی گلایه می کرد که حق داشت و دیگری بغلم کرده بود و گریه میکرد.
نه من و نه کسی دیگر آن جهنم را رد نکرد. دعای بچه هایی که همه از پائین خاکریز دلهره اتفاق بزرگی داشتند، بود و ذکر بچههای داخل ماشین که از صمیم قلب پاکشان با خدا صحبت میکردند.
به راننده گفتم از کنار نوار دست راست، مستقیم برو پائین. اولین سنگر را که دیدی، همان جا نگه دار.
وقتی رسیدیم، رزمندگان مستقر در خاکریز دیگر یادشان رفته بود که در دو روز حضورشان در آن مکان، چه بلایی به سرشان آمده، فقط روبوسی بود و شکر خدا انگار از سفر زیارتی برگشتهایم.
فرمانده آخرین کسی بود که آمد. بچهها میگفتند از زمانی که پیش شما برگشتیم، آقا ناصر رفته داخل سنگری و گفته هیچکس نیاید داخل. فقط صدای ضعیف دعا و نمازش بود که میشنیدیم و یا رحمانش.
فرمانده از بچههای داخل ماشین دلجوئی کرد و گفت بچهها شام نخوردهاند. هر کدام یکی دو نفرشان را ببرید سنگرهایتان و پذیرایی کنید از مهمانهای جدید.
دست مرا هم گرفت و حرکت کردیم به سوی سنگر خودمان. در راه از دلهرهاش گفت و از اینکه نیروهای جدید چرا باید در اول ورودشان این تجربه تلخ را داشته باشند و ...
|| ناصر تهرانی
پس برای باور کی داری می نویسی ؟
ببین چقدر داری اشتباه می کنی !؟
من منظورم این بود که باید بیشتر روی صحنه پردازی خاطرات کار کنید .باور پذیر بشه.
شما می دونی چرا فیلم های هالیودی و بالیوودی اینقدر طرفدار دارد؟
پس فکر می کنید کی میاد خاطرات ما را نشر بده . خودمان باید اینکار را بکنیم .
تو اگر یه روز جای من بود که در اثر بمباران پای ناتوانت هی می لغزید روی زمینی که به نظرم مثل ژله شده بود اینجور منو قضاوت نمی کردی. بگم چند تا زخم برداشت پایم؟
به جای اینکه ازم تشکر کنی این قدر با دقت خاطرات شما می خوانم ، اینجور با من تلخی می کنی ؟
فقط چند نفر مثل من مانده که دل به خاطرات می دیم ؟هی بدخلقی کنید ما هم کز کنیم گوشه و بترسیم ابراز علاقه به خاطراتتان نکنیم .
شما اگر خاطرات منو بخونی . چی می گی ؟
من نظرم می نویسم تا روی نوشتن خاطرات بعدی ات موثرباشد .

















