21 تير 1405 / ۲۶ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 112698
یکشنبه 14 مرداد 1403 , 12:49
یکشنبه 14 مرداد 1403 , 12:49


چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده
گستاخی ترامپ، نقابِ ناتوانی راهبردی واشنگتن
علیرضا ضابطی سیستان
این هشدار دوستانه و از سر دلسوزی است
جعفر بلوری
قانون تاریخ
سیدمهدی حسینی
ترامپ، ناسزا و فرصت
سید محمدرضا میرشمسی
پاکستان و قطر در معادلات جدید منطقه
علیرضا رجائی
درسهای مکتب عاشورا در مبانی فکری امام شهید
رضا علامهزاده
نگاهِ مردمیِ امامِ شهیدِ از منظر رهبری معظم انقلاب جدید
علیرضا ضابطی سیستان
رستاخیز ملتی مبعوثشده
حسن رشوند

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

مثل گلهای اقاقــی
فاش نیوز - ساعت 4 صبح بود و هنوز نخوابیده بودم. نمیتوانستم بخوابم، فکرهای جور واجور و درگیریهای ذهنی خواب را ازمن گرفته بود. شاید! یکی از دلایل بیدار خوابیام، سرفههای خش داری است که از ریههایم بیرون میخزند و پس از آزار قفسه سینهام، نای و حنجرهام را خش میاندازند تا از دهانم خارج شوند باعث فرار خواب از چشمانم شده، نمیدانم.
این بیدارخوابی عجیب بود، تازگی داشت! اما سرفهها که تازگی نداشتند! سی و چند سال است که با هم رفیق شدهایم. جوری باهم مانوسیم که اگر روزی صدای سرفههایم را نشنوم، حس میکنم با من قهر کردهاند. شاید هم اثر آمپولهای کورتن است که باعث فرار سرفهها از بستر اصلیشان، ریههایم میشوند، نمیدانم.
با هر خس خس سینه، از این پهلو به آن پهلو میشوم. خواب هم از چشمانم فراری میشود و کلافه از تختخواب خارج میشوم و عطایش را به لقایش میبخشم.
روی تراس میروم و از بلندای بالکن به فضای نیمه تاریک و نیمه روشن باغچهها، به فضای روحانگیز صحن حیاط بزرگ و محوطه سایه روشن مجتمع مسکونی چشم میدوزم.
از آن بالا که نگاه میکنم، خودم را بالاتر از گلهای رز و شمشادها میبینم و کوتاهتر و کوچکتر از درخت تنومند بید مجنون و درختهای پر شاخ و برگ اقاقی که زیر نور چراغ پایه بلند پارکی، سایه شاخههایش را نثار راهروها و محل عبور ماشینها کرده است.
به فضای سبز و روحانگیز محیط آپارتمانی چشم میدوزم، با هوای تازهای که به ریههایم میدود، احساس طراوت میکنم و حس خوبی به من دست میدهد. اما این حس و احساس خوب زیاد دوام نمیآورد و عطر شب بو که به عمق سینهام میدود، دوباره ریه و قفسه سینه و حنجرهام به پرپر میافتند؛
ماسک بزن... ماسک!
صدای زهرا بود که با سرفههایم بیدار شده شاید بیدار بوده و به خاطر اینکه من ناراحتی و بیداریاش را حس نکنم، خودش را به خواب زده و چیزی نگفته است. هرچند سالهاست که بیدار است. چه آن روزهایی که نبودم و انتظارم را میکشیده و چه حالا که کنارش هستم و نیستم.
او مراقب است و مثل بچه کوچکی هوایم را دارد. شاید! وقتی تختخواب را ترک کرده بودم با احساس زنده بودنم، چشمهایش برای لختی روی هم افتاده و خواب کوتاه و شیرینی را تجربه کرده، اما با صدای سرفه دوبارهام بیدار شده و گفته؛ ماسک بزن.
وقتی دوباره گفت؛ ماسک بزن، حرفش مرا به سالهای دور برد. به آن روزهایی که امدادگر سرتاسر خاکریز را میدوید و داد میزد؛ ماسک بزنید، ماسک بزنید، شیمیایی، شی مییا..
بوی سبزی تازه، مثل بوی همان سبزیهایی که زهرا برای ماهیپلوی شب عید خورد کرده بود و بوی سیر تازه همه جا را گرفته بود و همه جا پخش میشد. کسی چه میفهمد چه طعم و بویی داشت. مگر آنجا باشد و بویش را با عمق جان حس کرده باشد.
چشم میدوزم به گل شب بو، به شاخههای اقاقی که تازه گلهای باز کردهاش روی زمین ریخته. گلهای سفیدش، زیر سایه انداز درخت نامرتب ریخته بود. مثل بچههایی که بالا و پایین خاکریز نفس نمیکشیدند. حتی بچههایی که پای قبضه خمپاره 120 مثل دیده بان، تمام وقت بیدار بودند. کاش من هم کنارشان بودم. کاش!
|| ابوالقاسم محمدزاده
منبع: کیهان


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















