21 تير 1405 / ۲۶ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 112730
دوشنبه 15 مرداد 1403 , 10:47
دوشنبه 15 مرداد 1403 , 10:47


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

قرص «نمیدانم» به خورد نیروهایت دادی؟
فاش نیوز - به منطقه جنگی آمده بود و دنبال فرمانده گروهان تازهوارد میگشت تا محل استقرار نیروها را نشانش دهد. اما از هر کس میپرسید فرماندهات کیست، میگفت: «نمیدانم!»
احمد هدایت از فرماندهان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «تازه جنگ شروع شده بود و فرماندهی یک گروهان ۱۵۰ نفری از بچه های جنوب را به من سپردند. قبل از اینکه این نیروها را به منطقه ببریم لازم بود چند روز دوره ببینند و آموزشهای ضروری را فراگیرند. یکی از مسائلی که در آن روزها مدنظر بود، مسئله ستون پنجم و جاسوس بازی بود؛ برای همین قبل از اعزام به منطقه در این باره به بچههای گروهان تذکرات جدی دادم و از آنها خواستم هیچ گونه اطلاعاتی حتی درباره گروهان، تعداد پرسنل و سلاحهایی که دارند به کسی ندهند. یکی گفت: «اگر از ما سؤالی شد، پس چه جواب بدهیم؟»گفتم: «هر سؤالی از شما کردند بگویید نمیدانم.» پس از آن سوار اتوبوس و قطار شدیم یه اهواز رفتیم. ساعت ۱۲ شب بود و جمع و جور کردن بچهها واقعاً سخت بود. من هم منتظر بودم که یکی از مسئولین دنبالمان بیاید و ما را به منطقه مورد نظر اعزام کند؛ اما از آن مسئول خبری نبود. از قرار معلوم یکی از مسؤولین به محل استقرار ما آمده و از یکی پرسیده بود: «فرمانده شما کیست؟»او در جواب گفته بود: «نمیدانم!» از نفر دوم پرسیده بود: «شما از کجا آمدهاید؟»او هم در جواب گفته بود: «نمیدانم!»جواب نفر سومی، چهارمی و ... هم نمیدانم بود.ناگهان متوجه شدم یک نفر با قدمهای تند و با چهرهای عصبانی و برافروخته به من ـ که تعدادی از بچهها دورم جمع شده بودند ـ نزدیک شد و با صدای بلند گفت: «برادر!»گفتم: «بله.»گفت: «شما به این نیروها قرص «نمیدانم» خوراندی؟»گفتم: «نمیدانم!»
نگاهی به من کرد و محکم زد تو سرش. لحظهای مکث کرد و دوباره گفت: «شما کی هستید؟ نمیدانم! از کجا آمدهاید؟ نمیدانم! فرمانده شما کیه؟ نمیدانم! من چه کمکی به شما میتوانم بکنم؟ نمیدانم!».
منبع: کتاب «میگ و دیگ» به قلم علیرضا پوربزرگوافی
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















