شناسه خبر : 112996
شنبه 27 مرداد 1403 , 12:10
اشتراک گذاری در :

«در آستانه‌ی بیست و ششم مردادماه سال‌روز تبادل اسرا در سال ۶۹»

عبور از «تونل مرگ» با طعم نگرانی برای حاج‌حبیب

در خط مقدم هنگامی‌ که اسیر شدیم با ما خوش‌رفتاری کردند. اخوان ایرانی، اخوان ایرانی سر می‌دادند. به ما آب دادند، و این فقط در همان لحظه‌ی اسارت بود!...

فاش نیوز - آری؛ چه ظلم‌هایی را که در اسارت ندیدیم‌؛ که باید در تاریخ ثبت گردد. گویی چنان عقده‌ای داشتند که چون نمی‌توانستند در جنگ رو‌دررو آن را خالی کنند. با عذاب و شکنجه‌دادن اسرای بی‌دفاع، عقده‌ی خود را خالی می‌کردند.

عزیزان آزاده، باید متوجه این عقده‌ها در هنگام شکنجه شده باشید. اصلاً منطق گفت‌وگو هم نداشتند. آخر چرا شکنجه می‌کنید؟
و آنگاه دست خود را، انگشت پای خود را، گاهی جای ترکش‌ها را نشان می‌دادند و می‌گفتند:
«عملَکم مجوسین الإیرانی»؛ (کار شما ایرانی‌های ناپاک است).

و حتی می‌گفتند: «لقد قتلت أخی أو أقاربی»؛ (برادرم یا بستگانم را کشتید).

و در جمهوری اسلامی، اردوگاه‌های اسرای عراقی این حق را نداشتند که از کادر و یا نگهبانان وابسته به شهدا و ایثارگران استفاده کنند، دلیلشان هم این بود که مبادا در برخورد با اسرا عقده‌ی دل خالی کنند؛ هر‌ چند ما در جمهوری اسلامی به اسرا به چشم مهمان می‌نگریستیم. هنگامی‌که اسرا از منطقه‌ی رزم تخلیه می‌شدند، شهر‌ به‌ شهر، مردم با گل و شیرینی به استقبالشان می‌آمدند، اما و اما!
در خط مقدم هنگامی‌ که اسیر شدیم با ما خوش‌رفتاری کردند. اخوان ایرانی، اخوان ایرانی سر می‌دادند. به ما آب دادند، و این فقط در همان لحظه‌ی اسارت بود!
سوار بر خودروهای نظامی و حرکت به سوی بصره، در این فاصله، موانع و استحکامات زیادی را دیدیم که نشان می‌داد چه ترسی از نیروهای ما داشتند؛ و البته سنگرهای استاندارد و مجهز نیز از دور نمایان بود.
به محضی که به بصره رسیدیم، مقابل یک زمین ورزشی بسکتبال، خودرو ایستاد. حدوداً 30 نظامی بعثی به صورت رودررو به فاصله‌ی یک‌متر، منتظر استقبال از ما بودند. اما چرا هر‌کدام باتوم و کابل و چوب در‌ دست دارند؟!

چیزی نیست بچه‌ها. به هر‌حال ما اسیریم. اینها را در دست گرفته‌اند که به ما بفهمانند که حواستان جمع باشد خطایی از شما سرنزند؛ وگر‌نه می‌زنیمتان.
قرار شد یکی‌یکی پیاده شویم(چون می‌خواستند آمار هم داشته باشند)؛ و با همان زبان عربی به ما فهماندند که باید از داخل همین دالان که دوطرفش، نظامیان مجهز بودند، عبور کنیم و وارد آن زمین بسکتبال که دور تا دورش، توری بود و هر یک قدمش هم، سرباز عراقی با سلاح ایستاده بود، بشویم.
خب، نفر اول پیاده شد.
وای خدای من! از دو طرف، بارش کابل و چوب و باتوم. فاصله تا ورودی توری، حدود بیست متر! خلاصه، چی فکر می‌کردیم، چی شد.  
فقط، بچه‌ها گفتند، دست‌هایتان را بر روی سر نگه‌دارید که سرها آسیب نبیند.
یکی‌یکی پیاده عبور از سیل ضرب و شتم‌ها و افتادن در توری با آه و ناله. در ضمن، وقتی دوستانمان را هم که در توری دیدیم، هم خوشحال و هم ناراحت بودیم.
همه نگران حاج محب(سردار حاج محبعلی فارسی فرمانده‌ی پیروز گردان 409 لشکر ثارالله) بودیم. یکی می‌گفت، حاجی خدا را شکر رفت. آن یکی می‌گفت، من دیدم که با ابراهیم حیدری رفتند. حالا این عزیزان، خودشان هم نمی‌دانستند، اما به ما دلداری می‌دادند.
خودروهای نظامی پشت سر هم ایست می‌کردند؛ اسرا تخلیه، وارد همان دالان که بعدها خیلی عبور از آن را در طول اسارت دیدیم و به «تونل مرگ» و یا تونل وحشت معروف شده بود.

چندلحظه‌ای دیگر خودرویی نیامد؛ و ما دعا می‌کردیم که حاجی سلامت، به عقب رفته باشد. اما! خودرویی توقف کرد.
تونل مرگ، آماده‌ی پذیرایی و استقبال از ما بود!
اولین‌ نفر که پیاده شد، قلب بچه‌های گردان، حاج محب بود. وای خدای من، چه می‌بینیم!
حاجی اسیر شده، و آن سرباز نامرد بعثی، اضافه بر کابل‌ها و باتوم‌ها، همان اول، لحظه‌ای که پای حاجی به زمین رسید، یک مشت زد به دهان عزیز دل بچه‌ها؛ و جفت دندان این عزیز شکست. همه‌ی ما، این صحنه را دیدیم. دلمان خون شد. پشت سر حاجی هم ابراهیم حیدری، آن هم، همین‌طور و ...

اما، حاجی با همان حالش هم به ما روحیه می‌داد؛ می‌گفت، حواستون باشد، هوای همدیگر را داشته باشید.  
به مجروحین و افرادی که مشکل جسمی پیدا کرده بودند، کمک می‌کرد. چون هوا خیلی‌گرم بود،(بالای 50 درجه) بچه‌ها عطش داشتند و باید آب می‌خوردند. اما آب کجا بود.
از غوطه‌ور کردن، عرق‌گیرها و غلتاندن در آب‌های لجن دور توری، آن هم زیر‌ فرود آمدن همان کابل و باتوم‌ها، تا چلاندن بر روی لب‌ها و ....
سه روز بصره، و اعزام به سوی بغداد. عراق تبلیغات وسیعی انجام داده بود. صبح به بغداد رسیدیم. با خودمان می‌گفتیم، حداقل مردم بغداد از ما استقبال خوبی خواهند کرد.  اما خیالی باطل بود! هلهله‌‌کنان، با رقص و آواز، و البته پرتاب انواع و اقسام میوه‌های گندیده به سوی اتوبوس‌ها، با انواع فحش و ناسزا،(البته ما زبانشان را نمی‌فهمیدیم، و ما هم می‌گفتیم، هر چی می‌گوئید، خودتان هستید) و عبور از شهر بغداد. (یاد این ضرب‌المثل افتادم که، گاهی از زبان بزرگ‌ترها شنیده بودم، و آن هنگامی‌ بود که با افراد خسیس روبرو می‌شدند؛ «اگر فهمید که نان دادن ثواب است، خودش می‌خورد که، بغدادش خراب است»!) و رسیدن به پادگان نظامی که شد اردوگاه اسرا(نهروان 17) و پیاده‌شدن و عبور از همان تونل مرگ و وارد به اصطلاح قاعه(آسایشگاه) و جای خوابی به اندازه 25 سانت (یک‌ وجب و چهار انگشت)، بدون زیر‌انداز، و فقط موزائیک، که البته از اینجا به بعد را قبلاً عرض کرده‌ام.

در اینجا یادی کنم از سردار شهید، "حاج‌محب فارسی"
شهیدان:
حاج حسن پور‌اسماعیل
حبیب خسروی
سلطانعلی احمدی
حسینعلی نامجو
حسین بارکزایی
حیدر دهمرده
حمید خوشخلق
غلامحسین محمدزاده حیدری و ....
(اردوگاه 17 و 18)
روحشان شاد و یادشان گرامی

|| علیرضا ضابطی

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi