شناسه خبر : 113420
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:07
اشتراک گذاری در :

وقتی مصطفی صدرزاده با آقای شهید گمنام دعوایش شد!

فاش نیوز - کارد به مصطفی می‌زدی خونش در نمی‌آمد. قرار بود یکی از دوستانش کارش را راه بیاندازد؛ اما باز هم دست از پا درازتر برش گردانده بودند خانه. اسم دوستش «آقای شهید گمنام» بود!

«دیگه نمی‌ذارم اینجا کاسبی کنی. وای می‌سم سر مزارت، هر کی خواست بیاد اینجا زیارت، می‌گم اینا رفتن بهشت با حوریا مشغولن. دیگه جواب مردمو نمی‌دن.» این را مصطفی صدرزاده خطاب به مزار شهید گمنام می‌گوید. شهید گمنامی که مصطفی توقع داشت کارهای سوریه رفتن او را درست کند تا بتواند مدافع حرم حضرت زینب(س) شود؛ اما مصطفی را از فرودگاه به خانه پس فرستاده بودند!وسط ماه‌ رمضان سال ۱۳۹۴ بود که دور از چشم همسرش بند و بساطش را جمع کرده و راهی فرودگاه شد؛ اما به قول خودش در فرودگاه ضایعش کردند و اجازه خروج از کشور را به او ندادند.
همسرش، سمیه‌خانم که فهمید مصطفی چه کرده، شال و کلاه کرد و رفت فرودگاه دنبال همسر طلبه‌اش! وقتی مصطفی سوار ماشین شد، تا خانه یک بند های های گریه می‌کرد.
به خانه رسیدند و افطار را در همان فضای سنگین خوردند. مصطفی سفره افطار را جمع می‌کرد که چیزی به ذهنش رسید. رو کرد به خانمش و با همان حال زار گفت: «من می‌رم بیرون و برمی‌گردم. باید با یکی از دوستام دعوا کنم.»«مصطفایی که همه‌اش قربون صدقه دوستاش می‌ره چه به این کارا؟» سمیه خانم که برق از کله‌اش پریده این‌ها را در دلش گفت و سپس با صدای محکم گفت: «منم میام.»سوار ماشین آژانس شدند و راهی فاز ۳ اندیشه. شوهر با پیژامه در حال خودش هروله می‌کرد و زن پا به پایش می‌دوید. به پله‌های پایین مزار شهدای گمنام رسیدند. سمیه بالا رفت؛ اما مصطفی از پای پله‌ها تکان نخورد.
آقا مصطفی نگاهی به بالای پله‌ها انداخت و با لحن تندی شروع کرد: «اگه شما کار اعزامم رو جور نکنید، هر جا برم می‌گم که شما کاری نمی‌کنید. هر جا برم می‌گم دروغه که شهدا عند ربهم یُرزقونن. می‌گم هیچ مشکلی از کسی برطرف نمی‌کنید. خودتون باید کارای منو جور کنید.» نفسی کشید، چشمانش یکی از مزارها را هدف گرفت و دهانش تند تند گفت: «ببین آقای شهید گمنام! اگه کار منو درست نکنی، دیگه نمی‌ذارم اینجا کاسبی کنی. وای می‌سم سر مزارت، هر کی خواست بیاد اینجا زیارت می‌گم اینا رفتن اونجا با حوریا مشغولن. دیگه جواب مردمو نمی‌دن.»چند دقیقه‌ای گذشت که رفیقش هم رسید. مصطفی تا چشمش به حسن افتاد، با دست مزار ۵ شهید گمنام را نشان داد و دوباره شروع کرد غرغر کردن: «یا منو می‌برن یا هر چی از دهنم در بیاد بهشون می‌گم و دیگم سر قبرشون نمیام!»
رویش را گرداند سر مزارها، آهی کشید و آرام گفت: «من خیلی اومدم پیش شما. اما شما آخرش منو کاشتید ....»آن شب بالاخره مصطفی رضایت داد و به خانه برگشت. چند روز بعد دوباره تلفن مصطفی زنگ خورد: «فردا اعزام می‌شی. سر ساعت فرودگاه باش.»
آقا مصطفی آخرش به آرزویش رسید و ۲ سال بعد، یعنی آبان سال ۱۳۹۴ که روز تاسوعا هم بود، در حلب و به دست داعشی‌ها شهید شد. پیکرش را هم کنار همان شهدای گمنام، یعنی در گلزار شهدای بهشت رضوان شهریار به خاک سپردند.

 

منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi