04 آبان 1405 / ۱۴ جمادى الأولى ۱۴۴۸
شناسه خبر : 113430
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:41
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:41


صلحطلبی بدون شناخت، دام استعمار است
محمدرضا الهی
امتِ مبعوث؛ از مکتب فاطمی تا امید اجتماعی و انسجام ملی
سیدرضا موسوی فاضل
روایت خوندلهای مسیر تکوین
مهدی فضائلی
ضرورت اصلاح ساختار حراست دستگاهها
رضا علامهزاده
خیابان در مصاف
سعدالله زارعی
فاطمه عزیز! از امت خود راضی شدید؟
حسین شریعتمداری
وقتی نقاب از چهره اروپا افتاد
مسعود اکبری
نشانههای نزدیک شدن به «لحظه صفر»
مهدی محمدی
ورزش؛ میدان آزمون ایمان و اراده
علیرضا دبیر
ترفند دشمن برای تغییر ریل انقلاب از طریق تعامل
محمدرضا سابقی
زنگ امتحان مسئولان
سید محمدعماد اعرابی

زندگی را برای فردا نگذاریم
علیرضا رجائی
گفت: میشه باهام حرف بزنید؟!
محمدرضا سابقی
روز پرستار به بانویی که سالهاست بیوقفه پرستار من است مبارک!
علیرضا ضابطی سیستان
در وصف شهید شیر علی سلطانی
ابوالقاسم محمدزاده

همیشه جاری
فاش نیوز - آفتاب، وسط آسمان پر از دود و غبار رسیده بود و زل زده بود به آدمهایی که مغرورانه این طرف و آن طرف میرفتند. میشکستند، خراب میکردند و بلوا بهپا کرده بودند.
ابوعمار نگاهی به کوچه انداخت. چشمش به سربازی افتاد که پرچم چهار رنگ بالای سردر خانهاش را کنده بود و آن را زیر لگد گرفته و دشنام میداد. نگاهش را به طرف آسمان داغ چرخاند. آه بلندی کشید و نالید؛
خدایا! فریاد رسی نیست...
صدای چند کودک از میان سروصدای سربازهای اسرائیلی به گوشش رسید. سرش را از آسمان گرفت و نگاهش را بطرف صدای بچهها که از انتهای کوچه به گوشش رسیده بود دواند.
عمارش را دید که در میان بچهها به سمت سربازها و خانه میآمدند و با فلاخن آنها را نشانه میرفتند.
سرباز اسرائیلی با غرور پرچم را لگد مال میکرد که یکی از بچهها سنگی برداشت و با تمام توان به طرفش پرت کرد. شاید عمارش او را نشانه رفته بود.
سرباز دست روی سر گذاشت و با نالهای به زمین افتاد. عمار را میدید که پرچم را برداشته و بوسه زنان به سمت دیگر بچهها تکان میدهد و دور خودش میپیچاند.
بچهها به هم رسیده بودند که صدای گلوله بلند شد. عمارش را میدید که نقش زمین شد. نالید؛
«کاش، پایی داشتم تا خودم را به تو میرساندم و سرت را روی زانو میگرفتم. »
صدای کودکانه عمار که با آخرین نایی فریاد میزد؛ «نحن غالبون، نحن فائزون» را شنید. از ناتوانیاش نالید. از پاهایی که در«بیت الحانون» جا گذاشته بود گله داشت. او این طرف پنجره دست و بال میزد و عمارش آن طرف پنجره در خون میغلتید و حالا پرچم فلسطین کفنش شده بود و سربازها، وحشیانه کوچه و خونهای جاری شده از پیکر عمار را لگد مال میکردند.
|| ابوالقاسم محمدزاده
منبع: کیهان


از مشهد تا جبهههای والفجر
فاطمه یزدانی
خنده در آغوش شهادت
زهرا نادی
سردار شهیدی که جاودانه شد
علیرضا ضابطی سیستان
دفاع از حقالناس و طلب شهادت
نسرین سماعی یکتا















