22 تير 1405 / ۲۷ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 114554
شنبه 12 آبان 1403 , 10:33
شنبه 12 آبان 1403 , 10:33


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

در جنگ یک روز تکتیراندزی، یک روز بار زن!
فاش نیوز - یکی از نیروهای اطلاعات ـ عملیات جنگ تحمیلی از شبی تعریف میکند که برای بار زدن وسایل یک گردان دیگر از خواب بیدار و مجبورش کردند کار کند.
حاج حسین یکتا از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس، از روزهای در جبهه بودنش تعریف میکند: «در کانکسهای مقر انرژیاتمی داستانی داشتیم. روزها کوره بود و شبها عصر یخبندان. دست و پایمان را در شکممان جمع میکردیم، روی زمین سرد و فلزی کانکس پتو را روی سرمان میکشیدیم و میلرزیدیم تا صبح شود. یک شب تازه چشمم گرم شده بود که حس کردم یک نفر تکانم میدهد. در تاریکی هیکل ریز حسن برخورداری فرمانده گروهان را دیدم که بالای سرم زانو زده بود. دهانم طعم خواب میداد، در جایم نیمخیز شدم. دستش را گذاشت روی بینیاش که سر و صدا نکنم. آرام تن از زمین کندم. حسن رنجبر و محمد زلفی را هم بیدار کرده بود. گیج خواب و بیحرف راه افتادیم. در دل تاریکی و لرزان پشت تویوتا ریختیم. سر در گریبان فرو کردیم و به هم چسبیدیم. شلاقهای سوزناک باد قصد جانمان را کرده بود. آب از دماغ همهمان راه افتاده بود. زلفی دستش را سمت دکمه یقهام دراز کرد. نگاهش جدی شد.
+ «این دکمه رو میخوای؟»ـ «نه.»با یک حرکت دکمه را کند! ماندم چه بگویم. دکمه را در جیبش گذاشت. خونسردانه نگاهم کرد.+ «گفتی نمیخوای دیگه.»از شوخیاش جا خوردم. دست روی دکمه دوم گذاشت:+ «اینو چی؟»اینبار زرنگی کردم: «آره میخوامش.»با یک حرکت دکمه را کند و به سمتم گرفت.+ «بیا ... گفتی میخوایش دیگه.»رکب خورده بودم. نمیدانستم بخندم یا تعجب کنم. بیشتر در خودم جمع شدم که دستش به دکمههایم نرسد. یک ساعت بعد با ترمز راننده سر بلند کردیم. هنوز نمیدانستیم چه خوابی برایمان دیدهاند. ایستگاه و قطارش را که دیدیم، هوا برمان داشت که پای یک مأموریت مخفی در میان است. خوشحال شدیم که الان در کوپههای گرم و نرم ولو میشویم تا به منطقه مأموریت برسیم؛ اما زهی خیال باطل.
خوب که چشم هایمان را باز کردیم، دیدیم قطار باری است؛ ما هم بارزنهایش! این قانون جنگ است. یک روز تک تیراندازی، یک روز اطلاعاتی، یک روز شکارچی تانک و یک روز بارزن.بسمالله گفتیم و یک قطار پتو و چادر و هر چه که یک گردان احتیاج داشت، بار زدیم. قرار نبود کسی بداند تجهیزات به منطقه فرستاده میشود. از نیروهای کادر استفاده کردند که خبر نپیچد. یک هفته بعد از آن شب خودمان را هم بی سر و صدا و یواشکی در قطار بار زدند؛ مثل پتوها.»
|| منبع: کتاب «مربعهای قرمز» به قلم زینب عرفانیان
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















