06 خرداد 1405 / ۱۰ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 114917
دوشنبه 28 آبان 1403 , 10:12
دوشنبه 28 آبان 1403 , 10:12


سناریوی گرهزدن توافق با ایران به توافق ابراهیم
حسامالدین برومند
سرمایه عظیم پساجنگ
غلامرضا صادقیان
بادهفروش از کجا شنید؟!
حسین شریعتمداری
جنگ ارادهها از خرمشهر تا خلیجفارس
حسن رشوند
گشایش تنگه هرمز خلع سلاح کشورمان است!
حسین شریعتمداری
چند نکته درباره مذاکره و تعیین تکلیف جنگ
محمد ایمانی
فرصت جنگ
علیرضا معشوری
کاسبان رسانهای؛ تدلیس فقط در معامله نیست
فاضل شایسته
طنین شرف در غوغای غنیمتخواران عافیتطلب
داود گودرزی
تنگه هرمز ربطی به آمریکا ندارد!
یدالله جوانی
برتر از فتح خرمشهر
عبدالله گنجی


پارتیبازی با خود حاجقاسم!
فاش نیوز - از روز اولی که تصمیم گرفت به سوریه برود، از پدرش خواسته بود سفارشش را بکند تا مجوزش را بگیرد؛ اما اعزامش آن قدر عقب افتاد که مجبور شد رد حاجقاسم را بزند.
چند سالی میشد شرکت مهندسیاش را رها کرده و پیله کرده بود به من که «کمکم کن برم سپاه قدس.» این را مصطفی عبداللهی پدر شهید مدافع حرم مرتضی عبداللهی و فرمانده تخریب نیروی دریایی سپاه در دوران دفاع مقدس میگوید و تعریف میکند: «سوریه رفتنش چیزی نبود که من و مادرش انتظار آن را نداشته باشیم. از بچگی عاشق تانک و تفنگ و جنگیدن بودن. طرفدار دو آتشه خاطرههای دوران دفاع مقدس من بود و چنان محو جملات من میشد که انگار مادربزرگش داستان هزار و یک شب تعریف میکند. هراز گاهی وسط ماجراهای من آهی میکشید و میگفت: «کاش منم اونجا بودم.»
عشق دیگرش هم مهندسی عمران بود. دانشگاه همین رشته قبول شد، درسش را خواند و بعد فارغالتحصیلی هم با چندتا از دوستانش یک شرکت مهندسی زد. اما بعد یک مدت شنیدیم که چند وقتی هست شرکت نمیرود. موضوع را که از خودش پرسیدیم، فهمیدم برگشته سرش هوای عشق مبارزه دارد و میخواهد با دشمنان عمه سادات سلامالله علیها بجنگد. هر چه به او میگفتم: «باباجان! سپاه قدس رفتن که کشکی نیست. خیلیها میخوان برن اما نمیشه.» اما مرغش یک پا داشت و فقط میگفت: «شما کمکم کنی میشه. شما سفارشمو بکن منو بفرستند.»من هم که اوضاع را این طور دیدم، افتادم دنبال کارهایش و تا چند سال اما اعزامش به مشکل میخورد و اجازه نمیدادند به سوریه برود. تیراندازی، غواصی، پاراگلایدر و راپل را یاد گرفته بود و هنوز کارهایش درست نشده بود. خودش طاقت نداشت و مرا هم کلافه کرده بود. آن قدر پیگیر بود که گاهی صبرم را لبریز میکرد. زبانم مو در آورد آن قدر بهش گفتم: «مرتضیجان. باباجان. صبر کن. بذار کار روال عادیشو طی کنه.»
اما نه صبر داشت و نه میگذاشت من با آرامش کارهایش را دنبال کنم. سردار فدوی هم برایش یک نامه نوشته بود تا کارهای اعزامش تمام شود؛ اما میدانستیم از آن نامههایی نیست که کار را یکسره کند و قرار است باز هم طول بکشد. مصطفی هر از گاهی میآمد فرماندهی نیروی دریایی به من سر میزد و میرفت. یک روز در دفتر کارم مشغول بودم که مصطفی با عجله آمد تو.+ «بابا! بابا! حاج قاسم اینجاست. پیش سردار فدوی.»چشمانم چهارتا شد. گفتم: «باباجان. بچهها و نیروهای خودش نمیدونند اون کجا میره کی میره. تو از کجا میدونی؟»ـ «میدونم دیگه. جوینده یابندست.»کتم را پوشیدم و دنبالش راه افتادم. از دور حاج قاسم را دیدم که شانه به شانه سردار فدوی در فضای باز قدم میزد و صحبت میکرد. عادتش بود؛ بیشتر وقتها در فضای باز و در حال قدم زدن صحبت میکرد.
به سمتشان رفتیم. بعد از سلام و چاق سلامتی، بحث مصطفی را پیش کشیدم. همان طور که داشت گوش میداد احساس کردم که میخواهد یکی از همان دستورها بدهد که معلوم نیست چقدر دیگر باید بدویم تا بشود! پس شروع کردم آموزشهایی که مرتضی دیده بود را یکی یکی شمردم. آن روزها مرتضی با مهندسبازیاش وسیله جنگیای اختراع کرده بود که سوریها میتوانستند برای نبرد از آن استفاده کنند. وقتی اختراع مرتضی را برای حاج قاسم تعریف کردم، انگار حالت چهرهاش عوض و موضوع برایش جذاب شد. همان جا حاج قاسم نامهای برای مرتضی نوشت و تأکید کرد که حتماً جذب شود.»مرتضی عبداللهی اردیبهشت سال ۱۳۹۵ برای اولین بار به سوریه و بعد ۴۰ روز برگشت. بار دوم اما مهرماه سال ۱۳۹۶ و ۳۰ ساله بود که توانست به سوریه برود و همان بار در حالی که میخواست بوکمال را از دست تکفیریها آزاد کند، به شهادت رسید.
«هواتو دارم» روایت زندگی شهید مدافع حرم مرتضی عبداللهی است که در ۳۰۴ صفحه به قلم محمدرسول ملاحسنی نوشته و توسط انتشارات شهید کاظمی چاپ و منتشر شده است. ۳۰ آبانماه همزمان با روز قهرمان ملی تقریظ رهبر معظم انقلاب بر این کتاب منتشر میشود.
منبع: خبرگزاری فارس

















