22 تير 1405 / ۲۷ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 115426
چهارشنبه 28 آذر 1403 , 09:24
چهارشنبه 28 آذر 1403 , 09:24


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

فرمانده با آنژیوکت از بیمارستان فرار کرد!
فاش نیوز - پهلویش مجروح شده بود و باید بستری میشد؛ اما نیروهایش با داعش میجنگیدند و دلش پیش آنها بود.
یکی از دکترهای درمانگاههای صحرایی در سوریه و در زمانی که مدافعان حرم با داعش میجنگیدند، تعریف میکند: «روز ۱۴ اسفند بود. از ساعت دوی بعد از ظهر حمله گسترده جبهه النصره و آبادی استکبار علیه ما شروع شد. شهید مرتضی عطایی معروف به ابوعلی فرمانده محور بود. دیگر در جنوب حلب کسی نبود که او را با روحیه ایثار و از خودگذشتگیاش نشناسد.مجروحان زیادی میآوردند. بعضیهایشان در اوج درد لبخند میزدند. شب شد. مدتی از نماز مغرب نگذشته بود که یک ماشین در حالی که بوق ممتد میزد، نزدیک شد. پریدیم بیرون، محمد حسین که رنگش پریده بود گفت: «ابوعلی! ابوعلی!» با تعجب گفتم: «بسمالله. نکنه شهید شده؟» دلم هری ریخت. در باز شد. ابوعلی بود به زور لبخندی زد و گفت: «سلام دکتر.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «نترس، فعلاً زندم.» زیر بغلش را گرفتیم و او را روی تخت خواباندیم. پهلویش مجروح شده بود. به او سرم وصل کردم. بازهم برایمان مجروح آوردند. وقتی رفتم به آنها سر بزنم ابوعلی از تخت بلند شد که برود. جلویش را گرفتم و او را با چند مجروح سرپایی با آمبولانس فرستادم بیمارستان.
ساعات پایانی شب بود. دوباره صدای بوق ممتد ماشین آمد. بازهم ابوعلی را آورده بودند؛ اما این بار بیهوش!گفتم: «چی شده؟ چرا اینجاست؟ من که فرستادمش بیمارستان!» گفتند: ا«ز بیمارستان فرار کرده. میگفت بچهها توی خط بهش نیاز دارند.» شلنگ سرم را قیچی کرده و به خط رفته بود؛ در حالی که آنژیوکت در دستش مانده بود.»
|| منبع: کتاب «ابوعلی کجاست؟» با تدوین نوید نوروزی
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















