شناسه خبر : 115939
شنبه 22 دي 1403 , 10:08
اشتراک گذاری در :

آوازی در دلتنگی‌های همیشگی

به یاد عشقم، نفسم، عزیزم.....

درد باطنم پیشکش. درد ظاهرم را مداوا نکردید. اشکم را نمی‌بینید؛ چون چشم بینا عاشقی می‌خواهد. اصلاً معنای عاشقی را می‌دانید؟ به‌والله اگر خیلی‌ از شما بدانید. عاشقی یعنی...

فاش نیوز - آنها از من یک چیز می‌خواهند، و آن چیه؟ یک کار خیلی سخت! یک کاری که واقعاً نمی‌توانم کنار بگذارم. بچه‌ها می‌گویند، حداقل کمش کن. حالا دیگر باید متوجه شده باشید...
آری درست است. آنها از من می‌خواهند فقط اشک نریزم. خب دیگر، طاقت اشک‌های بابا را ندارند. اما من نمی‌توانم. مگر می‌شود
وقتی اسم حاج قاسم(سلیمانی) می‌آید، به یاد آن اخلاق و رفتارش در جبهه و لشکر ثارالله نیفتم و اشک نریزم؟ ایشان می‌گفتند، وطن دوم من سیستان است.

مگر می‌شود وقتی نام حاج قاسم(میرحسینی) می‌آید و یاد آن جمله‌اش که گفت جبهه بسیجی می‌خواهد، جبهه رزمنده می‌خواهد، جبهه کسانی را می‌خواهد که دندان‌ها را به یکدیگر بفشارند، و به سوی دشمن حمله‌ور شوند؛ اگر مرد میدانی بمان؛ وگرنه در همین تاریکی شب برگرد و به شهر و دیارت برو.... اشک جاری نشود؟!

یا مگر می‌شود به یاد عشقم، نفسم، عزیزم، استادم، مرشدم، حاج محب(فارسی) که در سخت‌ترین شرایط زندگی‌ام، در بیمارستان الرشید بغداد همانند یک پدر، با آنکه خود، ریه‌هایش اذیتش می‌کرد، مراقب من بود، و یا حواسش به بچه‌ها بود که خدای ناکرده مریض نشوند؛ طعمه منافقین نشوند؛ و یا حتی با دست‌هایش کناره‌های خواب بچه‌ها را تمیز می‌کرد که بچه‌ها راحت بتوانند بر روی موزائیک‌ها، هرچند اندک استراحت کنند.

مگر قلب من از سنگ است که به یاد نیاورم رزم دلاورمردان نسل اول دفاع مقدس را؛ همانانی که در بیت‌المقدس و بدر و خیبر و والفجرها و رمضان حماسه آفریدند.
غیورمردانی چون شهیدان زرگران و  شهدایی چون‌ برادران ژیانی و غلامرضا و محمدعلی میرزایی و شهید محسن رنجوری‌مقدم که برادرش شهید اسحاق، بعد از دفاع مقدس به جمع شهدا وصل شد و زاهدانی چون مسعود خردمند و  زابلی و دامن‌سبز و ساری و محمد هاشمی و علیرضا جر و ...
در تنهایی‌ها وقتی به یاد نام سردار شهید صفر سارانی، حسین عالی، میرحسن میرحسینی و حمید حسابی‌مقدم و ...می‌افتم، گویی همان‌دم‌ در محضرشان هستم. 
 مگر می‌شود وقتی اسم حبیب خسروی به گوشم می‌خورد، زارزار گریه نکنم؟ وای خدای من! حبیب داغون شیمیایی بود و همیشه لبخند بر لبانش بود.

حسن علی حسن
 ای جانم، نام ثلاثی، دکتر حسن پوراسماعیل بود. مگر دلِ من از سنگ است که وقتی تصویرش را، صدایش را، پیام‌هایش را ببینم و بشنوم؛ اشک لامصب، جاری نشود؟!

از سردار حبیب لک‌زایی چه بگویم وقتی که تواضع و فروتنی و اخلاق مشتی‌اش را به یاد می‌آورم؛ و یا معلم عزیزم،"سلطان علی احمدی" آن زمانی‌که اصلاً اطلاع نداشتم فرزندان گرامیشان در دست‌نوشته‌های سلطان عزیز دیدند که چه نوشته و یا عکس محمدرضا هرمزی را ببینم و بی‌خیال باشم.
هم‌رزمی که با هم اعزام می‌شدیم و با هم در رزم بودیم و البته در شهادت از من پیشی گرفت.
و یا یاد "حبیب‌الله کیخایی" نیفتم و رزم والفجر هشت را به یاد نیاورم و قطره‌های اشک را سد کنم، و یا یاد "حاج حسین کیخا"نباشم که خود در میان جانبازان هفتاددرصد و ویلچری عارف دیگری بود؛ و اکنون و در فاصله دو روز غمی دو‌ چندان که باورش در قلبم نمی‌گنجد.
اولی، همرزم با اخلاقم، "حاج عباس پالاش" و دیگری فرمانده دلاورم"، حسین‌آقای کلبعلی". وای خدای من، و یاران چه غریبانه رفتند از این خانه!

آری! رزم بچه‌های گردان 409 از بدو تشکیل و قبل از آن، گردان 422 خاطره هست و خاطره‌ است و خاطره و...
مگر من از سنگم که وقتی یاد "عبدالحسین باقری" اولین شهید گردان 409 می‌افتم، سکوت کنم و یا از شهدای گرانقدری چون علیرضا پیری، حاج حیدر شهرکی، عیسی پودینه، محمدرضا میری، محمد‌امین کده، محمدابراهیم بشیری، مهرعلی بهره، بهروز جهانتیغ و باز هم بهروز جهانتیغ، محمدرضا ارباب، حبیب‌الله رحیمی، محمد‌ شبانی، احمدرضا ملایی، عباسعلی ملایی‌نیا، ابوالفضل شهریاری و تمامی آن آسمانیان یادی نکنم و فاتحه‌ و صلواتی زمزمه نکنم.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

و خطاب به برخی از مسئولین...
درد باطنم پیشکش. درد ظاهرم را مداوا نکردید.
اشکم را نمی‌بینید؛ چون چشم بینا عاشقی می‌خواهد. اصلاً معنای عاشقی را می‌دانید؟ به‌والله اگر خیلی‌ از شما بدانید. عاشقی یعنی پای آرمان‌هایت ثابت بمانی؛ هرچند تکفیرت کنند، فحش و ناسزا و تهمت و افترا نثارت کنند.
هرچند با عملکردهایشان، زیر چتر نظام اسلامی، خون به جگر، زخمی و ریه خردلی و چشمان بی‌فروغ و پاهای بی‌احساس و بعضاً چوبی و جمجمه متلاشی‌شده بر زیر موهای شانه‌زده و گوش‌هایی که حتی کنایه‌ها را نمی‌شنود، خنده کنند و باز هم قه‌قه بخندند و با خودشان بگویند، چه خوب معبر برای ما باز کردید؛
چه‌ خوب شما در صحنه رزم بودید تا ما نیز در محفل بزم، شما را دعا کنیم. چه خوب، چه خوب و یا از وصف غم واژه‌هایمان تعبیرهای نادرست کردند و بارها گفته‌ایم، با خاطراتمان عشق‌بازی می‌کنیم. برای رفقای آن دوران عاشقی، جان می‌دهیم. حرمت‌شکنان حریم جامعه شاهد و ایثارگر را به خدا واگذار می‌کنیم.

بارها گفته‌ایم، آخرت خود را برای دنیای احدی هزینه نمی‌کنیم؛ اما از کسانی‌که در خط شهدایند و صداقت در گفتار و اخلاص در عملشان باشد، حمایت می‌کنیم و بی‌خود و بی‌جهت هم کسی را متهم نمی‌کنیم؛ چون اعتقادمان این اجازه را نمی‌دهد. حال می‌خواهد به مذاق خوش آید یا نیاید، و این حکایت همچنان ادامه دارد...
موفق و پایدار باشید.
جامانده از قافله یاران سفرکرده که دیگر طاقتی برایش نمانده.

بیایید با هم مهربان باشیم.
|| علیرضا ضابطی(سیستان)

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi