شنبه 11 اسفند 1403 , 11:25




اتحاد برادران نیکشرف برای ایثار در راه وطن
فاش نیوز - شهیدان نیکشرف از کارکنان ارتش بودند که در جریان جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند و پیکر یکی از آنها هنوز مفقودالاثر است.

«کامران نیکشرف» فرزند دوم این خانواده نیز هفتم آبان سال ۵۹ و چند روز پس از آغاز جنگ تحمیلی از طرف بسیج به جبهه رفت و در منطقه سرپل ذهاب به شهادت رسید که تاکنون پیکر وی پیدا نشده است. کیوان نیکشرف نیز چند روز بعد از کامران، در تاریخ ۱۸ آبان همان سال در منطقه سردشت جانباز شد.
پدر این خانواده که متولد سال ۱۳۱۳ در بندر انزلی است، در دوران جوانی به استخدام یگان چتربازی ارتش درآمد و پس از اتمام خدمت با عنوان استاد چتربازی در یگان هوانیروز بازنشسته شد. وی اواخر خدمت و در یکی از فرودهایش با چتر، به خاطر باز نشدن کامل چتر از ارتفاع بالا به زمین برخورد میکند و پای راستش صدمه شدیدی میبیند. در ادامه گفتوگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس با این پدر شهید را میخوانید.
دفاعپرس: از خصوصیات اخلاقی فرزندان خود بفرمایید.
همه بچههای من سر به راه و با ایمان بودند، هیچگاه در انجام فرائض دینی تنبلی نمیکردند، به خاطر علاقه به اسلام و امام راحل، قبل از انقلاب همیشه در مسجد محل حاضر بودند، به نوعی خانه دوم آنها مسجد بود.
در دوران انقلاب یادم هست که کامبیز و کامران که تقریباً همسن بودند، شبها به بهانه حضور در مسجد، به بهشت زهرا (س) میرفتند و جنازهها را غسل میدادند، اوایل نمیدانستیم که برای چه کاری شبها بیرون میروند، چند باری در را قفل کردم ولی باز هم از روی دیوار میرفتند و صبح برمیگشتند.
با اوجگیری انقلاب کامبیز جزو کسانی بود که با حمله به اسلحهخانههای ارتش، مردم را مسلح کرد و عاملی شد برای تسریع روند پیروزی انقلاب اسلامی. من و سه تا پسرم با اسلحههایی که کامبیز در اختیارمان قرار داده بود، مسئولیت تأمین امنیت محله میدان خراسان (که آنجا زندگی میکردیم) را بر عهده گرفتیم. آخر کار هم که اوضاع آرامتر شد، تمام اسلحهها را به مسجد محله تحویل دادیم.
دفاعپرس: از چگونگی اعزامشان به جبهه برایمان بگویید.
پدر شهیدان نیکشرف: با شروع جنگ تحمیلی، هر سه به جبهه رفتند. مادرشان اوایل خیلی راضی نبود و اجازه نمیداد، با این حال آنها یواشکی و با هر ترفندی که بود میرفتند. زمانی که خبر شهادت کامبیز را به ما دادند، باورمان نمیشد، چون به ما گفته بود که از طرف نیروی هوایی ارتش برای گذراندن دوره آموزشی موشک «هاگ» به تبریز سفر میکند، غافل از اینکه با این بهانه به جبهه رفته بود، فقط خواهرش از این ماجرا خبر داشت.
آخرین باری که او را دیدم، یک لباس نیروی زمینی را آورده بود تا مادرش کوتاه کند، میگفت که برای یکی از دوستانش است که هیکلش دقیقاً مثل اوست. مادرش لباس را به تن او اندازه کرد و من هم نشان و علائم و نوشتههای روی لباسش را مرتب کردم، از کامبیز اسم دوستش را پرسیدم تا روی اتیکت لباسش حک کنم؛ گفت: «نمیخواهد اسمش را بنویسی، خود دوستم اسمش را مینویسد» کمی شک کردم که این لباس را برای خودش آماده میکند، اما چیزی به او نگفتم تا اینکه رفت و چند روز بعد خبر شهادتش را برای ما آوردند.

شهید کامبیز نیکشرف
کامران اهل ورزش بود، در باشگاه کارگران کشتی، کار میکرد، به همین خاطر هیکل ورزیده و تنومندی داشت. به خاطر زور زیادش و هوش بالایی که داشت، از طرف سپاه پاسداران به مناطق جنوب کشور برای جنگهای چریکی و نامنظم اعزام شد، آنطور که برای ما تعریف کردند، همان اوایل جنگ در منطقه سرپل ذهاب، حین انجام مأموریت در یکی از باتلاقهای آن منطقه گرفتار میشود و هیچگاه جنازهای از او به دست نمیآید.
دفاعپرس: چگونه از شهادت فرزندانتان با خبر شدید؟
مادر شهیدان نیکشرف: کامبیز پسر بزرگ من، خیلی خوشتیپ بود و به خودش میرسید. در محل ما تیپ و اخلاق و رفتار او زبانزد همه بود. هیچوقت در انجام امورات دینی خود کاهل نبود، حتی خمس و زکات خود را حساب و کتاب میکرد. وقتی کامبیز به شهادت رسید، چند نفر از همسایهها پیش من آمدند و گفتند که برای کامبیز نماز و روزه ادا کنیم. به خاطر تیپ و قیافه کامبیز فکر نمیکردند که اهل نماز و روزه باشد، در صورتی که از هفت سالگی تمام اعمال واجبش را انجام داده بود.
کامران پسر دوم من، زودتر از برادرش به شهادت رسید. دقیقاً یک روز قبل از شهادت کامبیز، کامران به خواب من آمد، خوابهای او همیشه شاد و شلوغ بود، انگاری که در حال تدارک یک میهمانی بزرگ است، کامران را که در خواب دیدم، او را بغل کردم و بوسیدم، به من گفت: «مادر فردا مهمان خیلی خیلی عزیز و بزرگی دارم، به خاطر همین باید زود بروم و تدارکات ورود او را آماده کنم».

کامران نیکشرف
خیلی اصرار نکردم که چه کسی قرار است به میهمانی تو بیاید، فردای آن روز که خبر شهادت کامبیز را به من دادند، چند بار خواب شب قبل را در ذهنم مرور کردم و به این حقیقت که شهدا زندهاند رسیدم.
با آغاز عملیات رمضان، کامبیز هم که به عنوان افسر تکتیرانداز فعالیت میکرد، به منطقه عمومی این عملیات اعزام شد، بعد از شهادت فرمانده گردانشان، او را به عنوان فرمانده انتخاب میکنند، اوضاع کمی سخت شده بود و خیلیها به شهادت رسیده بودند و به همین خاطر دستور عقبنشینی از مراتب بالاتر صادر شد، نفرات باقیمانده میخواستند به هر قیمتی کار خود را تمام کنند، به همین خاطر ماندند و در نهایت کامبیز با ترکش یک خمپاره که به سینه و دستش اصابت کرده بود، به شهادت رسید.
کامبیز روز ۲۸ ماه رمضان در هفتمین شب شهادت امیرالمؤمنین (ع) به شهادت رسید. او خیلی به مادر سادات حضرت فاطمه (س) ارادت داشت، وقتی جنازه او را به تهران منتقل کردند، در سردخانه دیدیم که ترکش سینهاش را شکافته و دستش هم شکسته بود.
یک روز پنجشنبه بود و مصادف با عید سعید فطر که خبر شهادت کامبیز را برای ما آوردند، یک آقایی از طرف نیروی هوایی آمد و گفت که پسر شما مجروح شده است. همان موقع پسر جانبازم کیوان به خانه ما آمد و با آن نماینده نیروی هوایی شروع کرد به صحبت کردن، به ما گفته بود که کامبیز مجروح شده و در یکی از بیمارستانهای جنوب بستری است، اما حقیقت را به کیوان گفت، کیوان هم تا روز شنبه که جنازه کامبیز را برای خاکسپاری در بهشت زهرا (س) به تهران منتقل کنند به ما چیزی نگفت.

دفاعپرس: از حال و هوایتان در ایامی که خبر شهادت را آوردند بفرمایید.
مادر شهیدان نیکشرف: روزهای خیلی سختی بود، کامران شهید شده بود، کامبیز هم همینطور و کیوان هم جانباز بود. کیوان تا مدتها روی ویلچیر نشسته بود. کامبیز و کامران همیشه برای خدمت کردن به من با هم مسابقه میگذاشتند، خیلی هوای من را داشتند، هر دوی آنها حقوقبگیر بودند و مقداری از حقوقشان را به من میدادند، البته حقوق کامبیز که در نیروی هوایی خدمت میکرد بهتر از کامران بود، من هم پولهایی که از کامبیز میگرفتم را پسانداز میکردم تا برای دامادیاش خرج کنم.
چند وقت قبل از شهادت کامبیز برای او به خواستگاری رفتیم، دختری که برایش انتخاب کرده بودم دختر خوب و خانوادهداری بود، صحبتهای اولیه را تمام کرده بودیم، قرار بود از آخرین مأموریتی که برمیگردد مراسم عقد و عروسی را برپا کنیم، حتی در همان موقع که گفته بود برای دوره آموزش کار با موشک «هاگ» به تبریز رفته چند بار تلفنی تماس گرفته بود و با او درباره ازدواجش صحبت کردم، به او گفتم که تمام پولهایی که به من دادی را برای خرج عروسیات جمع کردهام و نگران مخارج آن نباش، اما قسمت نبود و در همان آخرین اعزامش به شهادت رسید.
در انتهای گفتوگو، پدر بزرگوار این خانواده با روحیهای بالا و مثالزدنی در جملهای که به حقیقت صبر و استقامت را به زانو درآورد، گفت: «اگر ده پسر دیگر هم داشتم، در راه امام و انقلاب و این کشور و مردم فدا میکردم، اگر همه آنها هم کشته شوند، خودم با این کهولت سن اسلحه به دست میگیرم و از غیرت و شرف ایرانی اسلامیمان دفاع میکنم.» به قول او: «خدایا! پاکمان کن، بعد خاکمان کن».

















