چهارشنبه 03 ارديبهشت 1404 , 13:38




نگاهی به فیلمی درباره جانبازی که دو دست ندارد
دربست اکباتان، دربست زندگی
در سال ۶۰ در محل کامیاران کردستان یک مین در دستانم منفجر و دستانم از زیر آرنج قطع شد و این اتفاق افتاد. دختر جوان میگوید: به شما نمیآید جانباز باشید...
فاش نیوز - به تازگی فیلم مستند (دربست اکباتان) ساخته سامان سالور محصول سال ۱۳۹۵ در سایت سرویس پخش سینمای خانگی فیلیمو منتشر شده است. در این مستند ، داستانی روایت زندگی جانباز (فرامرز مرادی) که ، دو دستش در زمان جنگ از ناحیه زیر آرنج قطع شده و از جانبازان ۷۰ درصد میباشد پرداخته شده است. زمان مدت این فیلم 24 دقیقه میباشد و دوستانی که علاقمند به تماشای این فیلم هستند نیازی نیست حتماً مشترک فیلیمو باشند ودر سایرسایت های پخش فیلم از جمله تلویزیون "یوتیوب" که به تازگی رفع فیلتر شده ، بدون نیاز به فیلترشکن می توانند این فیلم مستند را آنلاین مشاهده کنند. ضمنا" بخاطر زمان کوتاه این فیلم، حجم کمی دارد و در گوشی تلفن همراه به راحتی قابل دیدن است ، کافیست نام فیلم را سرچ کنید.
معرفی فیلمساز:
سامان سالور؛ کارگردان و فیلمنامه نویس، متولد سال 1355 در بروجرد ۴۸ ساله، فارغ التحصیل رشته کارگردانی سینما از دانشگاه سوره است. نخستین فیلم بلند او ساکنین سرزمین سکوت1382 برنده جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره بینالمللی فیلم صوفیه شد. او با فیلم ترانه تنهایی تهران به عنوان تنها نماینده سینمای ایران در بخش ۱۵روز با کارگردانان به جشنواره فیلم کن 2008 فرانسه راه پیدا کرد.
فیلمهای سینمایی تمشک، سیزده 59، چند کیلو خرما برای تشییع جنازه، ۳ عدد پفک، به هدف شلیک کن، آرامش با دیازپام ۱۰، آهنگ تنهایی تهران، کشتن یک خائن، برجسته کردن و آمین خواهم گفت تعدادی از دیگر ساختههای سامان سالور هستند.
سالور در خصوص مضمون این مستند میگوید : این کار راجع به مردی است که در جنگ دو دستش را از دست داده و روزگار را با مسافر کشی میگذراند و با سهمیه بندی بنزین دچار مشکل میشود ، در این مستند به زندگی ، تفکر ، عشق و دغدغههای این شخصیت پرداخته میشود ، کارگردان افزود شخصیت جانباز این مستند به زوجهای جوانی که برای رسیدن به یک مهمانی ماشین او را دربست میگیرند برخورد مکند و تفاوت بین نسل مروزی و نسل جنگ را میبینیم.
روایت فیلم دربست اکباتان:
در ابتدا شاهدیم دختر و پسری جوان قصد رفتن به یک مهمانی را دارند ، ماشین آنها خراب شده، ماشین را به کناری میگذارند و میآیند کنار خیابان تا ماشین دربست برای رفتن به مهمانی در اکباتان بگیرند، در حالی که زمان برای آنها دیر شده و پسرجوان به زمین و زمان ناسزا میگوید، یک راننده با یک دستگاه پیکان مدل پایین جلوی آن ترمز زده آنان را دربست سوار میکند. پس از سوار شدن ، آن دختر و پسر جوان متوجه میشوند که راننده دو دستش از زیر آرنج قطع میباشد و با مچ بند فلزی رانندگی میکند، ناگهان پسر جوان فکری به ذهنش خطور میکند، که سوژه مناسبی یافته و به راننده پیشنهاد میدهد: که دوست داری معروف شوی و همه تو را بشناسند و حالشو ببری! راننده در جواب میگوید فایدهای ندارد، کسی اینها را نگاه نمیکند و کسی به حرف (ماها) گوش نمیدهد. با این حال با اصرار آن پسر جوان، دختر جوان از کیف دوشی خود یک دوربین فیلمبرداری وب کم بیرون آورده شروع به فیلمبرداری میکند و راننده هم با اکراه پذیرفته، شروع به صحبت میکند و خودشو معرفی میکند و به عبارتی فیلم کلید میخورد :
بنده فرامرز مرادی هستم متولد ۱۳۴۲ جانباز۷۰ درصد، ساکن قلعه حسنخان و در سال ۶۰ در محل کامیاران کردستان یک مین در دستانم منفجر و دستانم از زیر آرنج قطع شد و این اتفاق افتاد. دختر جوان میگوید: به شما نمیآید جانباز باشید. فرامرز در جواب میگوید: مگر جانباز شاخ و دم دارد! یا باید ریش و پشم داشته باشد! ما هم مثل این مردم عادی هستیم ، میتونیم هر طور که مردم عادی هستند ما هم باشیم ، مسافرکشی کنیم ، کار کنیم ، عاشق باشیم. دست نداشتن مهم نیست ، مهم این است که بتوانی زندگانی کنی ، دست نداشتن یعنی دنیا نداشتن ، اما برای من مهم نیست!
پسر جوان با لفظ کاملاً عامیانه، که در میان مردم عادی سراغ داریم میگوید: حقوق خوب میگیرین و زمینها رو به نام هم میزنین و خوب حال میکنین و حالشو میبرین و خوش به حالتون! فرامرز میگه: آره میگن این جانبازان نشستن، خوردن، پاشیدن و رفتن، اما اصلاً اینجوری نیست، فرامرز در دفاع از حیثیت تمام جانبازان: ما ازحقوق ماهی ۵ هزار تومان رسیدیم به الان، تازه جانبازای ۷۰ درصدی هستند که بیماریهایی دارند، که خدا تومن هم بگیرند درستش نمیکنه! هرچی دارم از دولته و هرچی میکشم از دولته، درسته دولت کمک میکنه، اما کِی، اون شعر معروف که میگن آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ... زبان ماست. حالا عدهای نشستن میگویند به ما بنزین خوب میدهند و شدهایم پمپ بنزین! حالا درسته جانبازان همه آنها از اینکه بدنشون را برای وطن دادن راضی هستن و توقع ندارن، ولی دیگران میگویند ما خوردیم! من اگه خورده بودم، خوب کو! الان حالم این نبود ...اینجا جای من نبود ...این قیافه من نبود و برای رفت و آمد با هواپیما تردد میکردیم!
تصاویری ازجوش آمدن موتور ماشین و فرامرز که خودش به تنهایی کاپوت را بالا زده و در داخل رادیاتور آب ریخته و خودش کاپوت را میخواباند .! ادامه می دهد: همیشه از خدا یاری خواستم و از خدا کمک گرفتم درسته، راضی به رضایت خدا هستم، اما باید امکانات بیشتری در نظر بگیرند.(توجه داشته باشین این مستند محصول سال 95 می باشد و فرامرز53 سال دارد)
فرامرز از جوانی خود میگوید، که در بنیاد شهید شاغل بود با این حال حقوق کافی نداشتم و کم آورده بودم و به خاطر این مشکلات تنهایی آمده بودم به تهران و زمانی که در ابتدا آمده بودم نه مالی داشتم نه جایی وشبها در خودرو میخوابیدم.
نمایی از خانه محقر محل سکونت فرامرز، خانه قدیمی با کوچه خاکی و تنگ که جای پارک ماشین هم ندارد و فرامرز سر کوچه سوار ماشین میشود و شروع به کار میکند در میان این صحبتها شاهدیم که چطور فرامرز در منزل با استفاده از مچ بندهای فلزی متعدد، که خودش آن را طراحی و برای هر کاری از سیگار کشیدن با دو دست قطع شدهاش گرفته تا کارهای دیگر طراحی و ساخته بود و نشان از خلاقیت او داشت. خود فرامرز اشاره میکرد با این ابزار به راحتی اموراتش را میگذراند، برای پوشیدن لباس و جوراب که مچ بند متفاوتی برای کار خاصی طراحی و به دستان خود فرامرز ساخته شده بود و در واقع کاری نبود که فرامرز را مستاصل و تسلیم کند او میگوید :
"میخواهم زندگی کنم نه اینکه زنده بمانم ، ولی هر کاری که میکنم ، فقط زنده میمونم ، اما نمیتونم زندگی کنم" از زمان جنگ و امنیت در کردستان میگوید، که اگر ما نبودیم این امنیت نبود، که شما میتوانید بیایید دست در دست هم با هم راه بروید ، آن زمان ما بودیم رفتیم جنگیدیم و اگر اکنون و حال پیش میآمد شما باید برای دفاع از امنیت میرفتید به جنگ و ادامه میدهد : من از گذشتهام هیچ پشیمان نیستم ، چون اون بالایی هوای منو همیشه داشته باور میکنی همه اینا فدای عاشقی است! دختر جوان میپرسد آقا شما تا به حال عاشق شدهاید! فرامرز 53 ساله ، زیر لب زمزمه میکند: من میخوامش ... اونا به من دختر ندادن ، اما من میخوامش و اونم منو میخواد و تکرار میکند دوستش دارم ... دوستش دارم و در آخر میگوید خداوندا عاشقان را غم مده، شکرانه با من و اضافه میکند: خصوصیات خودمو از دست دادم از تنهایی، خیلی دوست داشتم از تنهایی در بیام و میگه: دلا خو کن به تنهایی، که از... و در حال حاضر هم حالم خوش نیست، تنها دارم زندگی میکنم. دختر جوان: آقا دلت میگیره چه کار میکنی! فرامرز میگوید: زمانی که دلم میگیره میرم روی بلندی و مردم رو نگاه میکنم و مردم از روی بلندی قشنگترند ... با پایان این جمله یک سرود کردی طنین انداز میشود و دختر جوان دوربینش را جمع میکند و با سکانسی که پسر جوان در خودش فرو رفته و به این سخنان فرامرز فکر میکند و دختر جوان نیز تحت تاثیر سخنان فرامرز سکوت کرده و آهنگ کردی را گوش میدهد و ماشین دربستی که آنان برای اکباتان گرفته بودند، در بست رفته به زندگی فرامرز مرادی ...!
تحلیل فیلم
سامان سالور یکی از فیلمسازان پر کار حوزه داستانی و مستند میباشد، که در این سالهای اخیر مشغول فعالیت است، هنگامی که سالور تصادفی به فرامرز برمیخورد متوجه میشود ، این شخصیت جای تامل و حرف زیادی دارد و با بی تفاوتی از او رد نمی شود. این نگاه در حالی است، که به خوبی مشخص است فرامرز اشتیاقی به معرفی خود ندارد، اما سالور دست بردار نیست و او را به هر قیمتی که هست جلوی دوربین میبرد تا او را نشان دهد.
از نظر سالور فرامرز یک فرد عادی نیست و شخصیتی به مراتب بالاتر از دیگران دارد، به نحوی که شاید افراد زیادی که حتی نیمی نقص عضو فرامرز را دارند تسلیم شرایط شده و زندگی خود را وابسته به اطرافیان میکند.
اما فرامرز فردی است که از قلعه حسنخان محل زندگی سابق خود دل میکند و برای ساختن آینده سرنوشت خود با یک دستگاه خودرو به تهران میآید تا شاید بتواند به دیدگاه آرمانی خود یا مدینه فاضله خویشتن برسد، در حالیکه با این شرایط ، خود را دربرابر عمل انجام شده قرار میدهد و به نحوی پلهای پشت سر خود را خراب کرده و راه بازگشتی برای خود نمیگذارد. فرامرز عطش زندگی دارد او عاشق است و این عشق انگیزه کارهای فرامرز ۵۳ ساله است، فرامرز این عشق را برای خود و حق خود میداند و تاوان آن را می پردازد با سختیهایی که در تنهایی باید تحمل کند، یعنی تنهایی همزمان در خانه و همزمان رانندگی و اتفاقاتی که برای یک ماشین حادث میشود.
با این همه خود فرامرز بر خلاف نظر سالور یک فرد خاصی نیست او بدون آنکه شعاری بدهد در سرتاسر فیلم فریاد میکشد، که او فقط یک آدم عادی است. همین و بس و میخواهد مانند تمام مردم عادی، سهم خودش از زندگی را کسب کند و از آن حق خود کوتاه نمیآید و میجنگد، مبارزه میکند.
این فیلم مستند داستانی به خاطر پرداخت هوشمندانه سالور و و اینکه او فیلمساز حرفهای بوده و رزومه درخشان و در کسب جوایز متعدد داخلی و خارجی دارد، از نکته نظر فنی کم عیب و بینقص به نظر میرسد و و عناصر سازنده یک فیلم مستند، که دارای استانداردهای مشخصی از کمیت و کیفیت واقعیت یک زندگی واقعی را در خود دارد و بیننده میتواند با همزاد پنداری از نگاه دوربین با زندگی فرامرز ارتباط عمیقی برقرار کند. از سویی اینگونه فیلمها تاریخ مصرف ندارند و هنوز هم 8 سال پس از تولید، بازخورد دارند و شاید بخاطر فرامرزهای زیادی که پس از جنگ در کنار مردم در حال زندگی بوده ، که آنقدر در لایههای عمیق زیر پوستی جامعه فرو رفتهاند، که صرفاً فیلمهای مستند چون از این دسته میتواند پلی باشد بین این دو طیف و با گذشت سه دهه از پایان جنگ تحمیلی این افراد دیگر از مرز میانسالی و ۵۰ سالگی عبور کرده و بوده اند افرادی، که دیگر بنا به شرایط روزگار دیگر در کنار ما نیستند و متاسفانه خط و نشان کمی از خود باقی گذاشتهاند.
سخن پایانی
در رسانه ملی به عنوان رسانهای، که باید دغدغه همه اقشار جامعه را نشان دهد، جانبازان و ایثارگران چه سهمی از تولیدات و پخش زندگی خود از این رسانه را دارند و تاکنون که هیچ در همین سالهای اخیر چند نمونه از زندگی مستند جانبازان و ایثارگران از رسانه ملی تولید و پخش شده و صرفاً اگر شاهد آثاری از این دست باشیم آن هم از سوی فیلمسازانی است که به صورت خودجوش به این کار دست میزدند و یا با همکاری نهادی مستقل مانند مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی نقش ایفا میکردند.
متاسفانه تا بحال هیچ سازمانی تا بحال به فکر ساخت مستند برای جانبازان و ایثارگران نبوده و واحد فرهنگی بنیاد شهید در زمان مدیریت اسبق نیزاعلام کرده بود ۱۰۰ درصد هزینههای تولید فیلمهای مستند زندگی شهدا را پوشش خواهد داد، به عبارتی به این معنی که جانبازانی که ۷۰ درصد هستند و پس از فوت طبق قانون شهید محسوب میشوند.
اکنون که در قید حیات هستند مشکلات را تحمل کنند، انشالله پس از شهادت از زندگی آنان فیلم خواهند ساخت، که واقعاً آدمی از چنین منطق و باوری حیرت میکند، اما خوشبختانه در روز گذشته در 23 اسفند ماه 1403شاهد بودیم آقای مهندس اوحدی ریاست بنیاد شهید و امور ایثارگران با آقای جبلی ریاست سازمان صدا و سیما یک تفاهمنامه برای ساخت مجموعههایی برای تولیدات در حوزه ایثارگران و خانواده شهدا امضا نمودند، که امیدواریم به زودی شاهد گشودن فصلی تازه در تولید و پخش آثار فاخر، در بحث ترویج فرهنگ ایثار و شهادت باشیم و قدر و سهم کلیه ایثارگران اداء شود، قبل از آنکه خیلی دیر شود ، چون نوشدارو ...!
مرتضی قنبری وفا

















