شناسه خبر : 119112
دوشنبه 26 خرداد 1404 , 18:00
اشتراک گذاری در :

حاج حسنی که من می‌شناختم

حاج حسن محقق را می‌دانستم به‌جز شهادت سرنوشتی نخواهد داشت. او با این‌همه سال مجاهدت و درصد بالای جانبازی هم نباید در بستر می‌رفت. خوشا به‌حالش...

فاش نیوز - ما حاج حسن محقق را می‌شناختیم. اما خود من همیشه تلاش می‌کردم در ارتباط من با او جوانب امنیتی را رعایت کنم. آخرین جلسه‌ای که با حاج حسن داشتیم در دوران جنگ سوریه در حرم حضرت رقیه بود.

او را دیدم در حالی که دوباره از روی ویلچر بلند شده بود و با عصا راه می‌رفت. از حاج محمد شنیده بودم که غرور مردانه و مناعت طبع حاج حسن طوری است که هیچ موقع حاضر نشده روی ویلچر بنشیند. آن زمان آسیب‌دیدگی پیدا کرده بود که مجبور شده بود روی ویلچر بنشیند. به‌مجردی که دیدم آسیب‌دیدگی برطرف شده است و دوباره با عصا راه می‌رود. خنده‌ای کردم و گفتم حاج حسن، دوباره روی ویلچر را کم کردی!

خندید؛ از همان خنده‌های ملیح شهدا. همین طوری که با هم قدم می‌زدیم و به داخل حرم می‌رفتیم به یکی از همراهان خودش گفت برای ایشان قرار جلسه‌ای تنظیم کن تا همدیگر را ببینیم.

آن بنده خدا هم با نام کد و رمز عددی را گفت: مثلا گفت شما جز بچه های دوازده هزار هستید و من با خنده گفتم نه ما بچه‌های مسجد هستیم!

کد های یگان‌ها و واحدهای استقراری در نیروی قدس را هم نیاز نداشتی کافی بود حاج حسن را ببینی. اسم رمز ما حاج حسن بود، و بزرگترین رمزی که چشمان زیبای حاج حسن برق می‌زد وقتی می‌خواست احترام کند بچه مسجدی و بچه بسیجی بودن بود.

دیدار آن روز به پایان رسید تا آنجایی که یادم می‌آید هم در آن روز و هم در روز جلسه خیلی از اطرافیان می‌پرسیدند او کیست؟

من می‌دانستم شرایط جنگی است. موساد در دمشق فعال است. گفتم او یک رزمنده و جانباز است. تلاش کردم بیشتر از این اطلاعاتی از او به دیگران ندهم .

اتفاقا یکی از خدام حرم حضرت رقیه(سلام الله علیها) که از شیعیان افغانستانی بود هم از او سوال کرد. آن بزرگوار آن شیعه افغانستانی و خادم را می‌گویم در یک عملیات تروریستی در سوریه به شهادت رسید.

وقت جلسه را که گذاشتیم با اینکه کشور خارجی بود و شرایط جنگی و طرف جلسه رئیس وقت معاونت اطلاعات راهبردی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و طرف دیگر یک آدم معمولی فضول و هیچ کاره و مطالبه گر!! حاج حسن سرقرار حاضر شد.

رفتیم در حرم حضرت رقیه نشستیم و با هم صحبت کردیم به‌نظرم میاید او روی صندلی نشست و من روی زمین به خاطر پاهای جانبازش نمی‌توانست مثل من روی زمین بنشیند.

چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم. یک فهرست بلند بالا آماده کرده بودم و مثل بازجوها از او توضیح می‌خواستم. هنوز عطر نفسش بعد سال‌ها من را آرام می‌کند.

به من می‌گفت چرا این حرف‌ها را به من می‌زنی؟

 من هم می‌گفتم من غیر از تو چه کسی را دارم که با او صحبت کنم؟

در مورد بوکمال صحبت کردیم در مورد اینکه اخیرا از بازدید بوکمال آمده بود و من هم خیلی پررو و جسور می‌گفتم پس چرا ما شما را آنجا ندیدیم؟

حالا که حاج حسن شهید شده است، با خودم می‌گویم عجب بهانه‌ای پیدا کردی و یک شهید را توانستی در حرم حضرت رقیه(سلام الله علیها) گیر بیندازی و مثل موسی و خدا، با هم عشق‌بازی کلامی می‌کردند به بهانه مسائل جنگ با او حرف بزنی. دیگر اگر بازهم راه باز شد به حرم حضرت رقیه رفتم همان جایی روی زمین خواهم نشست که با حاج حسن محقق جلسه داشتم.

جلسه حاج حسن در حرم حضرت رقیه تمام شد، جلسه دو نفره که غیر از من و او کسی در جلسه نبود، حتی دوستان و همراهانم را اجازه ندادم در آن جلسه حاضر شوند، جلسه تمام شد و ما بیش از یک ماه در خاک سوریه بودیم.

دقیقا در روز بازگشت به طور کاملا اتفاقی حاج حسن را در پرواز دیدیم همان صندلی‌های اول با شرایط جانبازی نشسته بود در مقابل امنیت پرواز و مهماندارها سریع آمدیم و او را بوسیدیم.

من به پیشانی او رحم نکردم و ماچ محکم صداداری از پیشانی‌اش کردم. می‌دانستم یک شهید زنده را دارم می‌بوسم.

رسول و همراهانم نیز او را به نظرم می‌آید بوسیدند.

بلند داد می‌زدم به شوخی و اسم محله‌اش را می‌آوردم و می‌گفتم خرابات نبود؟ محلاتی نبود؟ اگر ماشین می‌خواهید شما را برسونم؟

و به شوخی می‌گفتیم وقتی به ایران رسیدی، اگر کسی نیست به دنبالت بیاید، ما تو را به خانه برسانیم. و او می‌گفت نه خیلی ممنون. وسیله هست!

وقتی در عراق بودم، پیامی به یکی از دوستانم به تهران دادم.  ایام ماه مبارک رمضان بود و شب‌های قدر حاج حسن مراسم حاج ماشاءالله عابدی می‌رفت مسجد شهدا یعنی پایتخت حزب‌اللهی‌های شرق تهران.

به دوستم اعلام کردم کتاب ملیتا را به حاج حسن برسان. به نظر من می‌آید، کتاب ملیتا بود، که تازه چاپ شده بود؛ کتابی زرد رنگ در خصوص حزب‌الله لبنان. وقتی که از نجف با دوستم تماس گرفتم و گزارش رسیدن کتاب به حاج حسن را از او خواستم و او گفت گرفت. گفتم وقتی اسم من را آوردی چه‌کار کرد؟ گفت: گفتم فلانی این کتاب را داد، گفت بخون و او هم زد زیر خنده! یعنی از حرم حضرت امام علی(علیه السلام) نیز می‌شد به حاج حسن در تهران دسترسی پیدا کرد.

در تمام این سال‌ها یقین داشتم کمتر از موساد او را شهید نمی‌کند همیشه می‌ترسیدم در این تردد‌های عادی و مردمی ترور نشود. فکر نمی‌کردم روزی در شرایط جنگی ترور شود. وقتی مسجد می‌آمد هر کسی هر پرونده‌ای یا گزارشی داشت به او می‌داد. در مدتی که ویلچری شده بود کمک می‌کردم ویلچرش را داخل خودرو قرار دهد.

در زمان حضورش در قرارگاه ثارالله تهران تلفنی داشت که سه رقم اولش ۲۰۶ بود. بعد‌ها هروقت او را می‌دیدم می‌گفتم: حاجی هنوز ۲۰۶ را داری؟

قد و قامت ایستاده و سترگ و صدای مردانه و قوی. قد و قامتی که فقط یک بار بدون عصا دیدم. در نبل و الزهرا. یک کتاب را که فکر کنم دکتر شکری خودمان چاپ کرده بود و عکس حاج حسن بدون عصا و قبل جانبازی در عملیات مرصاد در کنار رزمندگان بود. این تنها باری بود که حاج حسن را بدون عصا می‌دیدم.

یک سجاده زیبا و کوچک سفید داشت که فقط پارچه سفید یا روشن بود. می‌آمد آخر مسجد شهدا، می‌نشست روی زمین و پایش که طوری که مزاحم نباشد می‌گذاشت و نماز شب می‌خواند و در مراسم سحرهای مسجد شهدا تا می‌توانست حضور پیدا می‌کرد.

من به او می‌گفتم بیا برویم نماز ظهرها در بیت با آقا نماز بخوانیم. بخاظر شرایط جسمی احتمالا و یا اضافه کاری نمی‌توانست بیاید. تا اینکه یک آسیب دید و مدتی ویلچری شد. رفتم گفتم: دیدی گفتم بیا نیومدی! گفت بله کاشکی اومده بودم! افسوس می‌خورد که آن زمان که کمتر آسیب دیده بود نیامده بود تا با رهبری نماز بخواند.

یک بار در نماز جمعه تهران در حالی که با خانواده سریع می‌رفت، با عصا به جانش افتادم و در خصوص یکی از مدیران مسئله‌دار با او بحث کردم. طبق معمول از سر گنده‌بازی و لات‌بازی و ادعای اقدام و نه حتی جدی به او گفتم اگر کاری نمی‌کنید خودمان فلان کار را بکنیم. خیلی زود عصبانی شد و من را از آن اقدام عملیاتی بر حذر کرد. بعدها شنیدم حاج حسن همیشه تلاش می‌کند بچه‌های بسیج را در پرونده‌ایی که از سر مطالبه‌گری داشتند کمک کند که آسیب نبینند.

من از بابت حاج حسن و از دست دادنش تا آخر عمر سر بلند نمی‌کنم. ولی خود حاج حسن که به آرزویش رسید. حاج حسن مرد بزرگ اطلاعات کشورم بود. حاج حسن الگوی یک سرباز گمنام امام زمان بود که تلاش کرد تا روز شهادتش حتی نام او معروف نشود و کسی او را نمی شناخت.

یادم میاید از لبنان آمده بودم با یک خانمی در جاده صیدا به بیروت آشنا شده بودم که همسر شهید ابراهیم یحیی و مادر یکی از شهدای حزب‌الله در جنگ سوریه بود. یک جاکلیدی منقش به عکس همسر شهیدش و فرزند شهیدش را به من هدیه داد. وقتی رسیدم به ایران آن‌را بردم و به حاج حسن دادم. گفتم این هدیه را از لبنان آوردم. فلانی داده. طوری اسم شهید لبنانی را تکرار کرد و خوشحال شد که یقین پیدا کردم از نزدیک، این شهدای لبنانی را می‌شناسد.

خدایا عاقبت زندگی ما را مثل حاج حسن محقق به شهادت ختم کن.

|| ع . ک

اینستاگرام
مردان خدا پردهٔ پندار دَریدَند

یعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند
عاقبت و مزد خدمت به نظام، رهبری و مردم عزیز چیزی نیست جر شهادت که شهدا به آن رسیدند. شهیدی که به دست شقی ترین دشمن اسلام و جهان بشریت به فوز عظیم برسد قطعا بزرگ و سترگ بوده.
خداوند عاقبت ماراهم ختم به خیر و شهادت بگرداند. ان شاالله
ممنون از نگارنده گزارش که خیلی تاثیرگذار بود.
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi