19 مهر 1405 / ۲۸ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 119886
شنبه 28 تير 1404 , 10:50
شنبه 28 تير 1404 , 10:50


لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی
بازگشت فراریها؛ نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم!
رسول شمالی ورزنده
گوسالهپرستها و گوسالهشناسها!
حسین شریعتمداری
جایی که خشونت از دموکراسی حرف میزند!
سیدرضا موسویفاضل
عکس واقعیت
سید محمدعماد اعرابی
ماجرای ۷ اکتبر از کجا شروع شد؟
کمیل خجسته
هنر سیاست؛ اقتدار فرهمند، تعقل سیاسی
سیدمهدی حسینی
از نگاه به کاستیها تا باور به توانمندیها
محمدرضا الهی
ملت بیدار فتنه را میشناسد و از عدالت قاطعیت می خواهد
علیرضا ضابطی سیستان


روایت سه روز چشم انتظاری مادر در آوار زندان اوین
فاش نیوز - بعد از دو روز گشتن زیر آوارهای زندان اوین به مادر علی گفتند: چند پیکر سوخته مجهولالهویه در پزشکی قانونی است. شاید پسرت جزو آنها باشد. مادر همان موقع نذر کرد گوسفندی عقیقه کند تا علی جزو پیکرهای سوخته نباشد.

خانم و آقای میانسالی سر مزار سربازی نشستهاند. صدای روضه حضرت امالبنین در قطعه ۴۲ پخش میشود و مادر زار میزند. کنارش مینشینم، میخواهم دل به دلش دهم ولی حوصله حرفزدن ندارد. با پسرش خلوت کرده و انگار نمیخواهد کسی دونفره مادر و پسریشان را به هم بزند. میپرسم اجازه میدهید راجع به پسرتان صحبت کنیم؟ با اشاره دست ردم میکند. فقط یک جمله کافی است تا زبانش باز شود و از قبل از تولد پسرش تا به آسمانی شدنش را برایم تعریف کند.

میگویم: ما میخواهیم قصه زندگی شهدای حمله وحشیانه اسرائیل را روایت کنیم تا فراموش نشوند و اسمشان برای همیشه بماند. با گریه میگوید: پس بنشین تا از اول برایت بگویم. مادر راوی قصه زندگی تکفرزندش میشود که حالا نیست؛ علی حبیبی فرد.
پسرم را ظهر عاشورا از امام حسین (ع) گرفتم
داستانش را از سالهای اوایل ازدواجش شروع میکند و میگوید: من بچهدار نمیشدم. خدا خیلی دیر به من بچه داد. خیلی دوادرمان کردم. ۵ سال طول کشید. پسرم را ظهر عاشورا از امام حسین (ع) گرفتم. مادرم نذر کرده بود اسمش را بگذاریم علیاصغر. گفتم من نمیتوانم مامان. اسم بزرگی است. جرئتش را ندارم. به احترام حضرت علیاصغر اسمش را علی گذاشتم. مادر همچنان گریه میکند. گریهاش بند نمیآید ولی از داستان پسرش هم نمیگذرد. دوباره میگوید: من خیلی سخت بچهدار شدم، خیلی سخت. ۱۳ سالش بود، علی مشکل قلبی پیدا کرد. بازهم شفایش را از امامها گرفتم. خدا آبرویم را خرید. خیلی کمکم کردند. ۳ سال طول کشید تا مشکل قلبیاش برطرف شد. به درد کشیدن علی که میرسد، انگار نمک به زخمش پاشیدهاند. گریهاش به ضجه تبدیل میشود و میگوید: علی خیلی اذیت شد. بچهام عذاب کشید.
آخرین پیام علی به مادرش
چند ثانیه گریه میکند تا بتواند ادامه دهد. میرسد به سربازی علی. میگوید: بچهام میتوانست معاف شود. هم بهخاطر پرونده قلبش هم بهخاطر اینکه تکفرزند بود، معاف بود. ولی گفت: مامان میخواهم کارم کامل باشد. رفت دنبال سربازی. سربازیاش افتاد تهران، زندان اوین. لحظهای گریه مادر بند نمیآید. میرسد به آخرین روزی که علی را دید و میگوید: صبح پیام داد و گفت مامان جان، من رفتم. گفتم: خدا به همراهت پسرم. همین شد آخرین مکالمه من و علی.

اولین تصویری که مادر از اوین دید
دوشنبه دوم تیرماه بود که علی با پیامی از مادرش خداحافظی کرد. خانهشان پردیس بود و کمی از تهران فاصله داشتند. ظهر که شد تلفن پشت تلفن. همه به خانهشان زنگ میزدند و حال علی را میپرسیدند. مادر از همهجا بیخبر میگفت: خوب است. صبح از خانه رفت. ساعت ۹ هم پیام داد. ولی نمیدانست که چه اتفاقی افتاده است. ساعت حدود ۱ بود که مادر به شک افتاد که چرا همه زنگ میزنند و حال علی را میپرسند؟ تلویزیون را که روشن کرد تازه فهمید چه خاکی بر سرش شده است. اولین تصویری که دید، در ورودی زندان بود و علی دژبان آن در. دیگر نفهمید خودش را چطور به اوین رساند. سه روز آنجا ماند و تکان نخورد. هیچ اثری از تک پسرش نبود.
مادری که بین پیکرهای سوخته به دنبال تک فرزندش بود
مادر با ضجه میگوید: وقتی به اوین رسیدم، همهجا آوار شده بود و از علی خبری نبود. تمام لحظات آواربرداری آنجا بودم. سه روز آنجا بودم. صحنههایی آنجا دیدم که شبیه صحرای کربلا بود. من دختر ۶ساله دیدم که از زیر آوار در آوردند. تشخیص هویت، آزمایش دیانای. باز هم خبری از علی و ماهان ستاره و امیرفضلی نبود. بعد چند روز گفتند: چند جنازه سوخته مجهولالهویه در پزشکی قانونی است. شاید علی جزو آنها باشد. مادر دربهدر پیداکردن پسرش بود ولی فکرش را هم نمیکرد بین پیکرهای سوخته پزشکقانونی پیدایش کند. همان جا گوسفند عقیقهای نذر کرد که علی جزو آنها نباشد. خدا رو شکر نذرش قبول شد و علی آنجا نبود.

علی و ماهان و امیر همیشه با هم بودند
چند روز که گذشت و هیچ خبری از علی نشد، یکدفعه به ذهنش رسید که من که چند روز است اوین هستم و خانه نرفتم. نکند علی به خانه برگشته و کلید ندارد. خودش را به خانه رساند تا علی پشت در نماند. خانه که رسید و باز هم از علی خبری نبود. درمانده شد. نمیدانست کجا دنبال جگرگوشهاش بگردد. یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: خاله، علی و ماهان و امیر همیشه با هم بودند. هر وقت میخواستند دورهمی باشند و صحبت کنند یک چالهسرویس بود، میرفتند داخل آن چالهسرویس. دوباره به دلش افتاد نکند داخل چالهسرویس باشند. نرسیده از پردیس راه افتاد به سمت اوین.
بهمحض اینکه به اوین رسید، گفتند: شما که نبودید علی را از زیر آوار در آوردیم. دوستانش درست میگفتند. علی، ماهان و امیر تا آخرین لحظه با هم بودند و کنار هم به شهادت رسیدند. یاد روز تشییع پیکر ماهان ستاره میافتم. مادری که روی تابوت افتاده بود و به ماهان التماس میکرد که برگردد.

علی گفت میخواهم کارم را کامل تمام کنم و تمام کرد
در تمام مدتی که مادر علی از پسرش میگوید، حتی برای یکلحظه گریهاش قطع نمیشود. حرفهایش سنگ را آب میکند چه برسد دل ما را ولی با جمله آخرش تیرخلاص را بر جانمان میزند: این بچهها خیلی مظلوم بودند. نتوانستند از خودشان دفاع کنند. بالاخره پسرم کارش را تمام کرد. خودش گفت میخواهم کارم را کامل تمام کنم و تمام کرد.
منبع: خبرگزاری فارس


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















