چهارشنبه 15 مرداد 1404 , 13:55




روایت زندگی و شهادت دانشمند هستهای، منصور عسگری از زبان فرزندش
از پدرم فقط چند تکه کوچک باقی مانده بود...
مادرم هنوز پیدا نشده است. برای او در امامزاده قبری نمادین تخصیص دادهاند تا اگر روزی اثری از پیکرش یافت شد، در آنجا دفن شود. خواهرم و دختر کوچکش که...
فاش نیوز - شهید منصور عسگری یکی از بنیانگذاران صنعت هستهای ایران بود که در پی حملات رژیم صهیونی، در تاریخ ۲۳ خرداد، جمعه، ساعت ۳:۳۰ صبح به همراه خانوادهاش به شهادت رسید. این حملهٔ غمانگیز منجر به از دست رفتن تعدادی از عزیزان او شد و اثرات عمیقی بر روح و روان بازماندگان گذاشت.
بمب سنگرشکن دقیقاً در واحد ما منفجر شد... نشانی از پیکر پدرم باقی نمانده بود.
به گزارش جماران، فاطمه، دختر شهید عسگری میگوید، در روز حادثه، من در خواب بودم و صدای بلند بمباران را شنیدم. در ابتدا، فکر کردم که رعد و برق است، اما بهتدریج و به واسطهٔ اطلاعاتی که از گروههای مختلف دریافت کردم، متوجه شدم که وضعیت بسیار واقعی و دردناک است.
وقتی برای تماس با خانوادهام اقدام کردم، متوجه شدم که هیچکدام در دسترس نیستند و این مسئله من را بهشدت نگران کرد. در ادامه، با داماد خانواده تماس گرفتم و به او گفتم که احتمالاً پدرم در خانهاش است. او خبر داد که ساختمان خراب شده و طبقات بهشدت آسیب دیدهاند، به روشنترین شکل ممکن متوجه شدم که اوضاع بسیار وخیمتر از آن چیزی است که من تصور میکردم.
طبقات هفت تا چهارده ساختمان بهطور کامل تخریب شدهاند و خبر این فاجعه هرگز از یاد من نمیرود. در ساختمان محل سکونت پدرم، بهوضوح مشخص بود که بمب سنگرشکن دقیقاً در واحد ما منفجر شده است.
آثار انفجار در بلوک ۱۳ که پشت بلوک ما قرار دارد، نشان میدهد که بالکنهای آن بلوک بهشدت تخریب شدهاند. واحد پدرم در بلوک ۱۲ واقع شده بود و به دلیل حمله به واحد ما، ۲۸ خانوادهٔ دیگر نیز دچار خسارت شده و تعدادی از ساکنان آنجا جان خود را از دست دادهاند. در این انفجار، بیش از ۶۰ نفر از ساکنان بلوک ۱۲ جان باختند.
وضعیت روحی خانوادهها بسیار نگرانکننده است. ما بهعنوان خانواده، احتمال وقوع چنین حوادثی را بهسبب فعالیتهای پدر در میدانهای جنگ میدادیم، اما هرگز نمیتوانستم تصور کنم روزی تمامی اعضای خانوادهام را از دست بدهم. تنها قطعات کوچکی از بدن پدرم باقی مانده است. شدت انفجار آنقدر بالا بود که هیچ نشانی از پیکر وی باقی نمانده بود و تنها چند قطعهٔ کوچک از او را در دستانم حس کردم.
مادرم هنوز پیدا نشده است. برای او در امامزاده قبری نمادین تخصیص دادهاند تا اگر روزی اثری از پیکرش یافت شد، در آنجا دفن شود. خواهرم و دختر کوچکش که در اتاقی دورتر بودند، پیکرهایشان بهطور کامل شناسایی شد. اما توصیف این فجایع و تحمل چنین درد و اندوهی فراتر از بیان است.

















