06 خرداد 1405 / ۱۰ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 120611
شنبه 25 مرداد 1404 , 10:48
شنبه 25 مرداد 1404 , 10:48


سناریوی گرهزدن توافق با ایران به توافق ابراهیم
حسامالدین برومند
سرمایه عظیم پساجنگ
غلامرضا صادقیان
بادهفروش از کجا شنید؟!
حسین شریعتمداری
جنگ ارادهها از خرمشهر تا خلیجفارس
حسن رشوند
گشایش تنگه هرمز خلع سلاح کشورمان است!
حسین شریعتمداری
چند نکته درباره مذاکره و تعیین تکلیف جنگ
محمد ایمانی
فرصت جنگ
علیرضا معشوری
کاسبان رسانهای؛ تدلیس فقط در معامله نیست
فاضل شایسته
طنین شرف در غوغای غنیمتخواران عافیتطلب
داود گودرزی
تنگه هرمز ربطی به آمریکا ندارد!
یدالله جوانی
برتر از فتح خرمشهر
عبدالله گنجی


خواستگاری که خدا خواستارش شد
فاش نیوز - میگفت: کار خیر را به تعویق نباید انداخت، قسمت هر چه باشد همان میشود، این روزهای جنگ هم با پیروزی ایران به پایان میرسد. زودتر بپوشید که دارد مراسم خواستگاریم دیر میشود.

خبرگزاری فارس: جنگ است درست، اما زندگی که ادامه دارد، تازه قول میدهم همین روزها با پیروزی ایران تمام شود. اینها را علیرضا سبزیپور در جواب سوال خواهرش که گفته بود الان مگر موقع خواستگاری رفتن است، داده بود. همیشه میگفت اگر برای من دنبال زن هستید، ایمان و محجبه بودنش را در اولویت بگذارید، همین که این ۲ تا را داشته باشد برای من کافی است و میتوانم برای یک عمر زندگی روی ایشان حساب کنم. خودمان خرمآباد مینشینیم و برای علیرضا از شهرستان نورآباد یک خانمی را به ما معرفی کردند، تحقیقات اولیه را که کردیم به دلمان نشست و به نظر میآمد خانواده خوب و موجهای باشند، با خانواده وعده کردیم که شب جمعهای برویم و صحبتهای اولیه را داشته باشیم.چند روزی بود که اسرائیل حمله جنایتکارانه خودش را علیه ایران شروع کرده بود و در این مدت هم علیرضا خیلی از وقتها را در ماموریت بود، کمتر به خانه سر میزد و بیشتر وقتها را در پادگان مشغول کار بود.

روز جمعه ۳۰ خرداد به همراه خانواده و البته علیرضا به نورآباد رفتیم به جهت امر خیر، قبلش خواهرش بارها گفته بود که الان چه موقع خواستگاری رفتن است که هر بار پسرم میگفت: کار خیر را به تعویق نباید انداخت، قسمت هر چه باشد همان میشود، این روزهای جنگ هم با پیروزی ایران به پایان میرسد.سرش در مراسم خواستگاری همواره پائین بود، از دوستانش هم بپرسید میگویند علیرضا حجب و حیای خاصی داشت و اصلا مظلومیت از چهرهاش میبارید، کمتر حرف میزد و بیشتر عمل میکرد. وسطهای صحبتهای خواستگاری بودیم که گوشی علیرضا زنگ خورد، جواب داد و بعد از اینکه یک سری حرفها را آن طرف خط شنید یک "چشم حاجی" گفت و تماس را قطع کرد.نگاهمان به علیرضا بود که چه شده که با چشم و ابرو اشاره کرد که باید حتما برود پادگان و یک مورد فوری پیش آمده و لازم است خرمآباد باشد. هر چه گفتند از شیرینیهایی که خودتان آوردهاید بفرمایید میل کنید که علیرضا به دلیل عجله و انجام ماموریت حتی نتوانست دهانش را شیرین کند.چارهای برایمان نمانده بود و با عذرخواهی جلسه آشنایی را ترک کردیم و راهی خرمآباد شدیم، گویا قرار بود عملیاتی در وقت معینی انجام شود و علیرضا باید در محل حضور پیدا میکرد، برای اینکه سر موقع پسرم را به محل برسانم آنقدر سریع رانندگی میکردم که به خواهرش گفته بود موشک ما را نمیکشد اما بابا با این وضع رانندگی چرا.

خانواده را به خانه رساندم و علیرضا هم سریع لباسهایش را عوض کرد و آماده رفتن شد، در ماشین وقتی تنها شدیم پرسیدم این همه عجله برای چیست و حالا تو در این عملیات نباشی، کارشان لنگ نمیماند، که در جوابم گفت: پدر ما چندین سال است که برای این روزها آموزش دیدهایم و نظام زحمت ما را کشیده، الان که وطن به ما نیاز دارد که نمیتوانیم بیتفاوت باشیم، ما همه سرباز این خاک و ملت هستیم.در مسیر ساکت بود و حرفی نمیزد، فقط گاهگاهی عمیق نگاهم میکرد و هر از چند گاهی لبخندی را روانه صورتم میکرد، وقتی پیاده میشد در آغوشم گفت: پدر حلالم کن، زحمت ما را زیاد کشیدهای و رفت.
این آخرین جمله علیرضا به من بود و همان شب خواستگاری، شب شهادتش شد.
صبح ۳۱ خرداد به ما زنگ زدند و خبر شهید شدن فرزندی را دادند که برای خدمت شوق بسیار داشت و مزدش را از خدا با شهادت گرفته بود.

















