شناسه خبر : 121079
دوشنبه 17 شهريور 1404 , 12:18
اشتراک گذاری در :

مصاحبه با جانبازی که در مسیر اروپا، سر از جبهه درآورد (قسمت اول)

در جنگ چیزهایی دیدم که اگر بگویم باورتان نمی‌شود

یک کسی آمد که ظاهر خیلی درستی نداشت. گفت می‌خواهم بروم جبهه، گفتم برای چه؟ می‌خواستم ردش کنم که نزدیک رزمنده‌ها نیاید. خیلی اصرار کرد. من آن موقع، یک کاره‌ای بودم در تشکیلات سپاه. گفت من خواب دیدم جمعیت ایران دارند ...

فاش نیوز - اشاره: دکتر «روح الله خورشیدوند» وقتی صبح روز چهارشنبه هفتم شهریور تنها و با لبخند وارد دفتر «فاش نیوز» شد، و با دو دست‌ مصنوعی که داشت، دست داد و با شور حال خاصی حال و احوال کرد، فهمیدم، با جانبازی قرار است مصاحبه کنم که، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. در کنار جانبازهایی که تا کنون با آنها مصاحبه کرده ام، معمولا یک نفر حضور داشتند تا در انجام کارها کنارشان باشد. اما دکتر خورشیدوند -که استاد دانشگاه هم هست- به کسی نیاز نداشت. می‌گفت با همان دست‌های مصنوعی هزاران خط و صدها صفحه نوشته است... 
زندگی کردن بدون دو دست، حتما کار بسیار سختی است، آنقدر سخت که در مخیله امثال من نمی‌گنجد. طبق روال همه مصاحبه‌ها، وقتی با مدیر مسئول محترم آقای دکتر بهروز ساقی دمخور شد، دیدم خیلی از حرف‌هایی که بینشان رد و بدل می‌شود، ارزش ثبت و ضبط شدن را دارد لذا خواهش کردم، جلوی دوربین بنشیند و همین حرف‌ها را در قالب یک مصاحبه بزند. قسمت اول ماحصل این گفت و گوی یک ساعته پیش روی شماست.

  1. یک معرفی اجمالی بفرمائید.

اسم من روح الله و فامیلی‌ام خورشید‌وند اهل لرستان هستم. متولد سال 1342 هستم منتهی، نمی‌دانم چه شده که شناسنامه‌ام را به خرداد سال 41 گرفته‌اند که نهضت امام شروع شد. خلاصه ما اسم‌مان شده روح‌الله

  1. علت انتخاب اسمتان گویا به تحولات سال 1342 ارتباط دارد. این را هم بفرمائید که کجا به دنیا آمده اید، کجا درس خواندید و..؟

من لرستانی هستم. من اصلا روستا‌زاده هستم. تا کلاس چهارم ابتدایی در یک روستا به اسم «چنارشوره ‌اولیا» بخش «پاپی» استان لرستان که مردم تقریبا خیلی مکتبی داشت. اصلا از همان موقع یعنی قبل از جمهوری سلامی در آن بخش، جمهوری اسلامی بود. (لبخند). یک آقای سیدی آنجا بودند که الان اهل فضل هستند و در حرم عبدالعظیم دفن هستند؛ به نام آقای سید موسوی خرم‌آبادی. به دلیل این که ما خانواده ما درکنار این‌ها سکنی گزیده بودند و از علم و شرع و دین اطلاع داشتند. واقعا در آن بخش «پاپی» در شهر پاپی خیلی تحول به وجود آورده بودند. استا لرستان (بخش پایی) یک روستایی داریم به اسم «چنارشوره اولیا». من تا کلاس چهار ابتدایی را (آنجا) درس خواندم بعد آمدیم درسپاه دانش درس خواندیم، بعد آمدیم مرکز بخش به اسم «سپیدشت» که تا سوم راهنمایی آنجا خواندیم و بعد دوران دبیرستان را در دهخدای لرستان دیپلم گرفتم. شهریور 59 هم جنگ شروع شد، شدیم جنگنده وارد سپاه شدیم.

  1. قبل از اینکه وارد جبهه و جنگ شوید، چه کار می‌کردید؟

من عرض کردم که خرداد59 دیپلم گرفتم و شهریور 59 هم جنگ شروع شد. کمتر از سه ماه. آن زمان هم با توجه به فرمایشات امام و انقلاب فرهنگی که قرار بود رخ بدهد، دانشگاه‌ها‌ کلا تعطیل شد و من واقعا دنبال این بودم که اولا تلاش کنم حتما در خرداد یک کارهای ویژه‌ای انجام بدهم؛ درآموزش پرورش قبول بشوم با معدل خوب امتحان نهایی موفق بشوم و بروم دانشگاه‌ ادامه تحصیل بدهم که دانشگاه‌ها تعطیل شد. کمتراز دونیم الی سه ماه طول نکشید که جنگ شروع شد. جنگ هم که شروع شد ما دیگر رفتیم وارد عرصه جنگ شدیم و جنگ هم که در لرستان خودش را خوب نشان داد به دلیل این که جنگ زده‌های زیادی از خوزستان می‌آمدند و ما می‌دیدیم که نا بسامانی‌هایی رخ داد و هر کسی این صحنه‌ها راو می‌دید تحت تاثیر قرار می‌گرفت. یک احساس مسئولیت در قبال جنگ و بی‌خانمان شدن مردم را می‌دیدیم. به هیچ چیزی فکر نمی‌کردیم. فقط [می‌خواستیم] بریم دفاع کنیم.

  1. آقای خورشید‌وند! چه طورشد وارد جنگ شدید؟یعنی می‌فرمائید، ناگهان خودتان را در بطن جنگ دیدید؟

حالا من بگویم که چه‌طور بودم؛ حتی دیپلم داشتم و حتی در سپاه وارد شدم. سنمان کم بود. قرار بر این شد که بروم ایتالیا پزشک بشوم. بعد با توجه به این که سِنم کم بود ولی آقایون امام جمعه‌ها به‌ ما پیشنهاد می‌دادند بیایید شهردار بشوید، نمی‌دانم، یا فرماندار بشوید؛ کارهای این طوری انجام بدهید؛ ما گفتیم جنگ برایمان مهم‌تراست. ما هم شاید، کمتر از یک دو یا سه ماه نیروی عادی بودیم. [بعد از آن] به‎‌عنوان جانشین سپاه پاسداران، فرمانده بسیج، شورای فرمانده‌هی کارهای این طوری می‌کردیم. شاید اگه یک جنگجوی صفر بودیم بهتر بود. حقیقا با مشکلات آن موقع کشور، آن موقع، شورای شهری وجود نداشت. آن موقع خیلی از تشکل‎‌ها که الان هست وجود نداشت. شما باید ضمن این که یک نیروی نظامی می‌بودید، (باید) یک نیروی امنیتی هم می‌بودید. همینطور یک نیروی کمک به شهر و شهرسازی. مردم حتی مواظب بودند که قوه قضایی به مردم ظلم نکند. خلاصه سپاه چنین کارهایی می‌کرد واقعا... هر وقت آن خاطرات یادم می‌آید [می‌خواهم] بنویسم. بعضی مواقع شاید کسانی که آن صحنه‌ها را ندیده باشند ما را دورغ‌گو فرض کنند. خیلی از خاطرات سال 59 تا 64 خودم را اگر بنویسم یقینا یا شاید جامعه ما را به ‌عنوان راستگو قبول نکند.

5. دو مورد از این خیلی خاص هایش را برایمان تعریف کنید.

یک کسی آمد که ظاهر خیلی درستی نداشت. گفت می‌خوام بروم جبهه، گفتم برای چه میخواهی بروی جبهه؟ من هم می‌خواستم ردش کنم که نزدیک رزمنده‌ها نیاید. خیلی اصرار کرد که من آن موقع، یک کاره‌ای بودم در تشکیلات سپاه. گفت من خواب دیدم جمعیت ایران دارند کلا دارند می‌روند طرف کربلا، یک عده‌ای صورتشان طرف کربلاست یک عده‌ای پایشان طرف کربلا نیست. یک عده‌ای [هم] زیر گلویشاون چرک وخون است. به این تنیجه رسیدم که کار جمهوری اسلامی درست است. ولی من اگه کارمند دولت هستم کار دولتی انجام دادم تعهدی ندارم. چهل و چند سالم است؛ سربازی هم رفته‌ام ولی دوست دارم بروم جبهه. رفت جبهه تا چند سال پیش هم از او خبر داشتم.

 

یک کسی دیگه‌ای هم بود که آمده بود دمپایی پایش بود. پایش هم زخم بود از بس که کارگری کرده بود. از شست پایش خون می‌آمد. سیمان پایش را زخم کرده بود. رفت جبهه. گفتم چرا می‌خواهی به جبهه بروی؟ گفت فقط عشقم انقلاب اسلامی و ایران است. من نگاه کردم دیدم با دمپایی آمده. گفتم خب این اگر انقلاب اسلامی هم نباشد، بدتر از این چه می‌تواند باشد؟ ندارد [حتی] کفش بپوشد. از انگشتانش خون می‌آید. آمد و بعد ثبت نامش کردم رفت آموزش و یک سال بعد شهید شد. رفتم خانه‌شان. یک مادر پیری داشت. به مادرش گفتم یکی از خاطراتت را بگو. گفت من فقط یک غصه دارم می‌خورم. گفتم غصه‌ات چیست؟ گفت: «هر وقت این بچه من می‌آمد خانه با دمپایی بود.» با این که فقر بود، با این که فقیر بود، دست از دفاع از کشور نکشید. و از این قبیل خاطرات خیلی زیاد است واقعا در آن زمان. ولی واقعا در آن زمان این طور آدم‌ها زیاد بودند. مردم به منافع ملی و انقلاب بیشتر فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند و اهمیت می‌دادند.

6. آقای دکتر! این‌ها که چیزهایی طبیعیِ دفاع از وطن، خانه و زندگی شهر و کشور است. مثال‌های خیلی بیشتر و مهم‌تر هم می‌شود زد. شما حتما دیدید دیگر. خانواده‌هایی که تبدیل شده بودند به پادگان. [یعنی] پدر رفته بود،پسر رفته بود، برادر رفته بود، داماد رفته بود، از آن طرف خود خانواده و مادر پشت جبهه کار میکردند. پدر جبهه بود وقتی هم که شهید می‌آوردند، خود مادر بچه‌اش را می‌گذاشت در خاک. ولی این ها الان باور پذیر نیست.

خوب شد یادم انداختید. ۳ تا برادر بودند. دوتایشان زنده هستند خدا را شکر. یکی‌شان شهید شده است. بعد آن دوتا رفته بودند یکی‌شان اسیر شده بود. یکی هم مدیر کاسبی خودش بود. یکی هم که درِ مغازه را بسته بود. این یکی که از همه کوچک‌تر بود گفت من می‌خواهم بروم جبهه. گفتم شما دو تا بردارهایت جبهه هستند. مادر به شما احتیاج دارد. گفت آقا این بزرگترین ظلم به من است. من اگه به خاطر سواد خاصی که دارم، می‌توانم مسئول اطلاعات عملیات لشگر باشم و واقعا هم رفت مسئول اطلاعات عملیات لشگر شد. جالب این که یکی از این‌ها اسیر شد به مدت 5یا 6 سال یا بیشتر و آن یکی که دکان دار بود هم برگشت و همین [برادری] که گفته بود لازم‌ است آنجا باشم شهید شد. من خجالت می‌کشم واقعا. یا مثلا یکی بود می‌گفت آقای خورشیدوند! آن‌هایی که خانواده دارند می‌روند سراغ خانواده‌هایشان. ما هم [که خانواده ای نداریم] برویم سراغ نماز شب. او در خرمشهر شهید شد.

7. آقای خورشیدوند! چرا آن موقع این طور بودند و الان نه؟ به نظر شما چنانچه مجددا جنگی شروع بشود، مردم به آن شکل فداکاری خواهند کرد؟

این که حالا چرا جوان‌های ما بجه‌های ما الان [مثل سابق نیستند] چون ما جزء پیرمردهای جامعه هستیم. ما از یک طاغوت فرار کرده بودیم و به یک آزادگی رسیده بودیم. هرکس هم این را واقعا بخواهد حالا چون جوانان ما اطلاعی از انقلاب و قبل انقلاب ندارند، یا گاها گفته یک چیزهایی فهوای گرام گرام‌های شنیده.... که پهلوی این کار را می‌کرد یا آن کار را می‌کرد. حالا من ضمن این [حرف‌ها این جا بگویم] که این بهترین مدرک و دلیل است که بگوئیم لازم بود انقلاب کرد.

آقای اردشیر زاهدی، خودش، هم دادماد و هم وزیر امور خارجه شاه بود. به شرع اعتقاد داشت. می‌گوید اگر مشکل نداشتیم، انقلاب نمی‌شد. انقلاب هم که می‌شد نه تنها کسانی که نماز می‌خونداند نه کسانی که به شرع اعتقاد داشتند، تمام کسانی که در ایران... هستند، هم‌ سنی‌ها، هم شیعه‌ها، همه مسلمانان، هم زرتشتی‌ها، هم مسیحی‌ها، هم یهودی‌ها، از حکومت طاغوت خسته شده بودند.

این یک واقعیتی بود و من هم باتوجه به فرمایشات که حضرت امام می‌فرمودند به‌عنوان انسان درکنار شما هستم. یک خدمتگذار هستم و آن عقیده‌های دینی که ما داشتیم از حالات حضرت علی(ع) واخلاق رسول‌الله و چیزی که در اسلام هست؛ جامعه را شیفته کرده بودند و به سوی نظام احسن حرکت می‌کنیم و این شده بود [که] در جنگ بگوئیم علل [آغاز] جنگ چه بود...

شاید صدام فکر می‌کرد، با توجه به این که جامعه این قدر متفرق است خلق کُرد و خلق عرب و خلق بلوچ و.... هر روز یک چیزی وجود داشت... شاید صدام فکر می‌کرد با توجه به این قائله‌ها یک حمله کند ۳روزه در میدان آزادی سخنرانی می‌کندِ که این حرف را زده بود. یعنی دقیق همان اشتباهی که نتانیاهو بعد ۴۰ سال انجام داد (اشاره به جنگ ۱۲ روزه) آن موقع آن آقا (اشاره به صدام) صدام انجام داد بود.

8. سوال من راجع به مردم بود. راجع به آدم‌های عجب و غریبی که در ایام جنگ بودند- آنقدر عجیب که می‌گویید اگر تعریف کنم شاید کسی باورش نشود- آیا اگر امروز دوباره جنگ شود، شاهد چنان صحنه‌های عجیب و فداکاری‌های آنچنانی آن دوران خواهیم بود؟

شما [به] همان موقع توجه کنید. یک عده‌ای مراسم تشیع شهدا را می‌دیدند ولی فقط تماشاچی بودند. الان هم یقینا هیچ غصه‌ای نمی‌خورند که چرا این فرمانده ارشد ما شهید شد. اما من یک آدم‌هایی از این طریق رسانه‌ها می‌بینم که در آمریکا هستند و می‌گویند نباید به غرور ملی ما نباید خدشه وارد شود. و می‌رود پشت بلندگو و داد می‌زند زنده باد ایران. این خیلی مهم است. ما باید بدانیم که آن اشخاص در چه وضعیتی قرار دارند و چه قدر فهم و شعور دارند. هیچ کشوری؛ هیچ کشوری اگر حاکمیت‌ش [حتی] دیکتاتوری باشد زمانی که که وطنش، حمله قرار می‌گیرد من فکر نمی‌کنم اگر از یک وجدان جزئی برخوردار باشد نمی‌تواند سکوت کند.

9- خب این که می‌فرمائید، در تمام دنیا اینطور است. سوال من درباره جامعه ایران بود

این در تمام دنیا وجود دارد. ماهم باید این طوری باشیم. اگر [فقط] این طوری باشیم عقبیم. اما من واقعا در این جنگ ۱۲روزه مطلب نوشتم. به تمام کانال‌ها فرستادم و نوشتم چرا [اسرائیل] حمله کرده است. شفاف شفاف هست[که چرا اسرائیل حمله کرد] ما هفت هشت چالش را پشت سر گذاشته‌ایم طی این بیست و چند سال گذشته. اگر این چالش‌ها نبود یقینا نتایاهو به آن مصاحبه نمی‌رسید. فکر می‌کرد با توجه به تورم ۵۰ درصدی، یا چالش‌های که ما داشتیم از شهادت حاج قاسم تا به حال، سوریه، عراق، فلسطین، لبنان، یا در داخل کشور داشتیم مثلا در سال‌های ۸۸،۷۸،۴۰۱،۹۶ به این چالش‌ها و حرکات ضد اتحادی در کشور ما فکر می‌کرد. «یک قسمت حکومت»، و «یک قسمت مردم» به وجود آمده و نتایاهو فکر می‌کرد با توجه به این چالش‌ها با تورم با مهاجرت یا ... فکر می‌کرد [اگر] وارد میدان شود یا چهار تا از فرمانده‌هان ما را بزند مردم دنبال آنها می‌روند. درصورتی که این طور نبود. ادامه دارد...

||مصاحبه :جعفر بلوری

دست نوشته دکتر روح‌الله خورشیدوند برای فاش نیوز

 

 

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi