دوشنبه 24 شهريور 1404 , 09:57




مصاحبه با جانبازی که در مسیر اروپا، سر از جبهه درآورد (قسمت دوم)
ملت ایران دوباره اگر جنگی شود، باز گل خواهند کاشت
تله انفجاری بود چون دو تا از دوستانمان داشتند کار میکردند، یکیشان اشتباه کرد. بعد که پرت شدم بالا دوستان آمدند... خلاصه یک اعتقادی بود چند تا یا مهدی و یا صاحب الزمان گفتیم و ...
فاش نیوز - آقای «روحالله خورشیدوند» جانباز دو دست قطع در این قسمت از گفتوگوی خود به«فاش نیوز» میگوید، دستهای قوی وقدرتمندی داشت و مچ همه حتی نظامیان را به راحتی میخواباند اما، دیگر آن دستها را ندارد و «بد جور» زمین خورده است؛ اما چاره را نه در نا امیدی که در«بلند شدن» و «دوباره شروع کردن» میداند. تردید ندارد اگر دوباره جنگی اتفاق بیفتد مردم ایران درست مثل دوران جنگ ۸ ساله و جنگ ۱۲ روزه، گل خواهند کاشت و جانفشانیها خواهند کرد. اشتباه یک همرزم حین تمرینات سخت و ویژه نظامی به قیمت قطع شدن دستانش تمام شده است. بخش دوم گفت و گو با این استاد دانشگاه را در ادامه میخوانید.
شما میفرمائید اگرمجددا جنگ دوران ۸ ساله تکرار شود، دوباره شاهد آن صحنههای[ویژه] خواهیم بود. درست است؟
- من یک مطلب خیلی مهمی بگویم. یکی از این آقایان فکر میکنم پانزده سال ده سال پیش بود که این«بهار عربی» پیش آمد. صحبت از بهار عربی و بیداری اسلامی که شد، بحث شد که میگفتند و چند نفری هم اظهار نظر کردند. گفتم ببین، عربها مثل پنجاه سال پیش ما فکر میکردند. این جامعه ما خیلی از لحاظ فکری بیدار است. آقای نتانیاهو فکر میکرد که اگر مثلا فرماندهان ارشد ما را بزند، یک آدمی پیدا میشود مثلا این آقای جولانی (در سوریه) یا مثلا این آقای ربع پهلوی، جولانی میشود و ملت می اُفتند پشت سرش. در حالی که ملت ایران بسیار بیدار هستند؛ با هر مرام و منصبی که هستند. آن کسی که در لندن نشسته است و دارد دفاع میکند، آن کسی که در آمریکا نشسته است و دارد دفاع میکند. حتی آقایان اهل سنت ما، آن مسجد مکی و آن مسائلی که دیدم، چقدر زیبا دفاع کردند. اینها را که میبینم، به ایرانی بودن خودم و به مسلمان بودن خودم با آن عِرق ایرانیگری به خودم میبالم. بنابر این پاسخ سوال شما این است: صد در صد. من هیچ شک ندارم که واقعا ملت ایران تا پای جان هستند و تاریخ ما این را نشان داده است.
آقای خورشیدوند! چگونه مجروح شدید؟ در کدام عملیات؟ درکدام منطقه؟
- من اصلا در عملیات نبودم. من عرض کنم به حضور شما، فرمانده بسیج آن شهرستان بودم. منتهی ما قبل از این عملیاتِ آزاد سازی«دشت عباس» (عملیات فتح المبین) و خرمشهر (عملیات بیت المقدس) یک جلسه داشتیم چون من جزو 28 فرماندهی بسیج منطقه 8 کشوری بودم که میشد لرستان و خوزستان. آقای سرلشکر(محسن) رضایی هم که فرمانده سپاه بودند، در جلساتی که ماهانه میگرفتیم حالا کمتر یا بیشتر، میگفتند ما برای اینکه بخواهیم عملیات سنگین انجام بدهیم و دشمن را از خاک کشورمان بیرون کنیم، احتیاج به ۴۵هزار نیروی رزمی داریم. و من بیشتر روی منطقه ۸ دارم حساب باز میکنم که جنگ را لمس میکنند. یعنی خوزستان و لرستان. ما هم بعد از اینکه از آن جلسه آمدیم بیرون، نشستیمساز و کارهایمان را بررسی کردیم که چگونه تبلیغ بکنیم و این نیروها را جذب کنیم؛ میخواهم بگویم قبل از اینکه گفته بودند تا فلان تاریخ آمار را به ما اعلام کنید، قبل از اینکه ما آمار را اعلام کنیم، از مرکز تصمیمگیری جنگ یا خود فرماندهی آقای رضایی، برای ما پیام آمد که، آقا ما الان دیگر به نیروی عادی احتیاج نداریم چون بیش از ۶۰ هزار نیرو آمده است. این خیلی لازم است که جامعه بداند که ما تقاضا کردیم که ای ملت! ما نیرو میخواهیم و...برآورد خود ما این بود که ۴۰ هزار نیرو بیاید. یک دفعه دیدیم قبل از اینکه ما به آن موعد مقرر برسیم که ما ۴۰ هزار نیرو میخواهیم، به ما گفتند ۶۰ هزار نیرو جذب شدند.
برای این که نیروی ما کمتر خسارت ببیند، خود من هم با این که فرمانده بسیج بودم ولی، چون دورههایی در زمان شهید رجایی دیده بودم، قرار بود ما یک کارهای ویژه بکنیم؛ خود من هم با چند تا از نیروها و معاونین خودم رفتم و واقعا آموزش میدادیم چون میگفتیم اینها باید بروند جنگ. و این شد که من در حین آموزش به نیروهای مخصوص خط شکن که کارهای ویژه انجام میدهند، مثلا میگفتیم خودرو وقتی دارد با ۶۰ مایل در ساعت حرکت میکند، شما باید بتوانی از روی آن بپری. یعنی حرکت برق آسا در جنگ و نظامیگیری را آموزش میدادیم. این شد که خلاصه من در آنجا که دو تا هم آموزشیار داشتم، انفجار تله رخ داد تلهای که کارگذاشته بودیم که مثلا به این شکل است شما باید به این شکل حرکت کنی و به چه شکلی باید عبور کنی... که خلاصه نهایتا منجر به این شد که ما دیدیم خودمان بالای تلی از خاک و دود و آتش در آن بالا هستیم. پرت شدیم پایین و خلاصه...
در خودرو بودید و در حال حرکت که به تله انفجاری برخورد کردید؟
- نه نه... بیرون بودم اصلا با دست کار میکردم. تله انفجاری بود چون دو تا از دوستانمان داشتند کار میکردند، یکیشان اشتباه کرد. بعد که پرت شدم بالا دوستان آمدند... خلاصه یک اعتقادی بود چند تا یا مهدی و یا صاحب الزمان گفتیم و ..گفتند چه کار کنیم؟ گفتم که مرا بیندازید داخل ماشین. اگر شد برسانید به بیمارستان. هنوز حالم عادی است. بعد که رفتم و خلاصه، امکاناتی درست کردند و اعزام شدیم به طرف تهران، دیگر متوجه نشدم. یک دفعه دیدم در اتاق عمل هستم. حالا چقدر من بیهوش شدم و... نمیدانم. یک دکتری بود فکر میکنم فامیلیاش آقای عشایری بود. گفت که، من اگر این را عمل کنم، میمیرد. من عمل نمیکنم چون خون وارد ریههایش شده است. من هم واقعا آن روز خیلی آماده بودم (برای شهادت و مرگ) ولی الان دیگر هیچ آمادگی ندارم!
دکتر نمیدانست که من بههوش هستم با این که چشمهایم سوخته بود. خیلی مشکلها داشتم، به سختی صدایم بالا میآمد. گفتم: آقای دکتر! مرگ برای من آسان تر از این است که از روی پایی که مو دارد چسب بکَنند. اینقدر مرگ برای ما عادی است که شما به این فکر نکن (که در عمل جراحی می میرم) کارت را بکن. گفت: من حرفی ندارم و کارم را میکنم. چشم.
دیگر نمیدانم چه شد. رفتیم کما یا بیهوشمان کردند، یک مرتبه خواب دیدم که در جماران هستم. شاید ده ساعت بیست ساعت از مجروحیت من زمان نگذشته است (که این خواب را دیدم). خواب دیدم در جماران هستم، امام نشسته در هم باز است. جمعیت زیادی هم نشسته است. به محض اینکه من وارد شدم دیدم حاج احمد هم کنارش است. به محض اینکه من وارد درب جماران شدم، دیدم با دست اشاره کرد و گفت بیا. بعد رفتم دیدم یک سکو نیز جفت سکوی خودش درست کرده. دیدم مرا نشاند آنجا (خنده) روی سکوی خودش. سکوی سیمانی هم بود. و آن جایگاهِ [معروف] نبود. روبروی دربی بود که امام رفت وآمد میکرد...خلاصه کسانی که لیلی و مجنون مینویسند و خلاصه اهل دل هستند باید از این حرفها بزنند ما دیگر خیلی اهل این حرفها نیستیم.
آقای خورشیدوند! کِی متوجه شدید که دستهایتان قطع شده است؟ در همان لحظه انفجار یا بعد از عمل؟ وقتی که متوجه شدید، چه حالی شدید؟
- حالا این را میگویم برای کسانی که در زندگی زمین میخورند چون مهم است. من خودم یک نمونه از این کار هستم. ببینید من یقینا دوستانی که الان جزو مسئولین ارشد هستند و مرا میشناسند. همین آقای مسجدی، آقای نادری خدا رحمت کند این آقای رشید. در خدمتشان بودیم در جلساتی در دورانی که جنگ بود. خب ما اگر مجروح نمیشدیم باید میشدیم مثلا رئیس جمهور، یا میشدیم فرمانده نیروی زمینی یا... ولی شما زمین خوردید. مهم این است که آهای جوان امروزی! آهای پیر مرد امروزی! آی خانم آی آقا! انسان در زندگی حتما زمین میخورد. مهم این است که بعد از زمین خوردن حتما بتوانی بلند شوی. این مهم است. من وقتی بین نظامیها مُچ می انداختیم، کسی نمیتوانست مچ مرا بخواباند. حتی رئیس مجلس، آن موقع آمد و [زمانی که] منافقین اعلام جنگ کرده بودند، آمد و سپاه را دید و من هم به عنوان فرمانده عملیات بودم آن موقع، ایشان که آمد دستش را دراز کرد که دست بدهد، دستش را گرفتم و فشار دادم. وقتی دستش را فشار دادم احساس کرد که خیلی ضربه به پنجهاش خورده، میخواهم بگویم از لحاظ قدرت جسمی و...آن زبردستی را میخواهم بگویم. ولی شما یکدفعه میبینی آن دستها دیگر نیست. خب حالا میخواهی چه کار کنی؟! شما انقدر استعداد داشتی که بتوانی بشوی، فرمانده مثلا کل سپاه. یا بشوی وزیر دفاع کشور. حالا آن موقعیت از شما گرفته شده است. حالا باید چه کار کنی؟! یعنی سعی کردم در بحثهای تربیتی واقعا کار بکنم.
آن لحظه مجروحیت را یادتان هست؟ از آن برایمان بگویید.
- صد در صد یادم هست. یعنی هر کاری میکردم که این دستم را چون عصبها قطع شده بود، یک سانتیمتر این دستها را تکان بدهم، نمیتوانستم.
آقای خورشیدوند! من همینجا که شما نشسته اید، با جانبازهای متعددی گفت و گو کرده ام. یکی از آنها نابینا بود. این نابینا میگفت که وقتی متوجه شدم، چشمهایم را از دست دادم، با خودم گفتم خدایا من چه کار باید بکنم؟ خیلی ترسیدم. من دنبال دانستن این هستم. قطع شدن دوتا دست، خیلی سخت است. این نابینا گفت کلاسهای جهتیابی رفته است. یعنی مهارتهایی پیدا کرده است. ولی شما نمیتوانید به این سادگیها جبران کنید. شما آن لحظه ای که متوجه شدید، دستهایتان قطع شده، چه حالی شدید؟
- من واقعا بیپرده بگویم. شاید سخت باشد ولی میدانستم که من دیگر الان آن آدمی که ده ساعت پیش بودم دیگر نیستم. دیگر تمام شد. و حسابی هم زمین خوردم. باید بلند شوم. چگونه بلند شوم؟ این است که نهایتا آمدم در کارهای فکری و فرهنگی سپاه کار میکردم. در کار آموزش سپاه، درسهای عقیدتی، تاریخ و ...میگفتیم. با اینکه دیپلم داشتم. ولی به محض اینکه در سال ۶۷ دانشگاه رفتم و جنگ تمام شد، من امتحان دادم و با توجه به همه ضعفهای بدنی که داشتم، من رتبه هشتاد را در سراسر کشور آوردم؛ رتبه علمی. و وارد دانشگاه تهران شدم. موقعی که وارد دانشگاه تهران شدم دیدم که اساتید برای خودشان حرف میزنند و ما نمیتوانیم بگوییم و کسی هم به ما توجه نمیکند. میآمدم خانه و همسر من که واقعا یکی از عناصر موفقیت یا بزرگترین عنصر موفقیت من در زندگیام بوده است؛ به همسر میگفتم که از این به بعد من حرف نمیزنم، شما فقط حرف بزن، از من همه جور سوال بپرس. بعد من فقط مینویسم. گفت: دیوانه شده ای؟ گفتم نه شما همین کار را که گفتم بکن. ایشان صحبت میکرد و من تند تند مینوشتم (با همان دستهای مصنوعی). گفتم فرض کن ایشان (همسرم) استاد دانشگاه است و در حال درس گفتن است و من باید بنویسم. یعنی کاری شد که من خدا را شاهد میگیرم، جزوه مرا با همین دستهای مصنوعی میدادند به کسانی که سالم هستند...خوش خط هم مینویسم. آخر این گفت و گو برایتان چیزی مینویسم و خدمتتان میدهم.
تاریخ مجروحیتتان چه زمانی است؟
- قبل از آزاد سازی دشت عباس. ۲۴ساعت قبل از عملیات فتح المبین یعنی اوایل سال ۶۱
فرض کنید اینجا دوربینی نیست و صدایی هم ضبط نمیشود. من این سوال را از همه جانبازهای عزیز پرسیدهام. شده پشیمان بشوی، از این که وارد جنگ شدی؟
- من از هدفی که انتخاب کردم، از راهی که رفتم تا به حال، هیچ موقع پشیمان نشدم. اگر برگردم با آن وضعیت....یک مطلبی را میخواهم بگویم. من یک زمانی خلاصه تا سال ۸۴ و ۸۵ با جریانها کاری نداشتم، بیشتر هم متهم بودم به اصولگرایی از طرف جناح اصلاح طلب. منتهی از آن موقع به بعد حقیقتا، چون رشته من علوم سیاسی است. مطالعات منطقه ای و... بعد دکترای علوم سیاسی گرفتیم و جامعه شناسی و رفتارگرایی، تحلیل شخصیت و... اینها (این دروس) کاری با من کرد که دیگر نمیتوانستم ساکت بایستم. یعنی من از زمانی که سال ۸۴ و ۸۵ آقای احمدی نژاد وارد صحنه شد، تقریبا سعی کردم که یک مقداری زندهتر با مسائل کشور برخورد کنم. به خاطر همین به ما میگفتند که شما اصلاح طلب هستید...اصلا اینی که بگویند من زیر چتر اصلاح طلب بروم، حتما برای خودم یک شکست میدانم. و اینکه زیر چتر اصولگرایی بروم حتما برای خودم یک توهین میبینم. یعنی هیچ وقت نه زیر چتر اصلاح طلب رفته ام نه زیر چتر اصولگرا...
این است که من حقیقتا در مسائل اجتماعی و سیاسی پیرو نظر هیچ کسی نیستم. ضمن این که هم به اصولگراها احترام میگذارم و هم به اصلاح طلبان. اما نظر خودم را مهمتر از اصلاح طلبها و اصولگراها میدانم. یعنی اگر درباره مسائل تاریخی اظهار نظر میکنم، سند دارم. اگر درباره چالشهای اجتماعی حرف میزنم، سند دارم. اگر درباه مثلا کودتاهای ۲۸ مرداد و چالشهای مختلف حرف میزنم، با سندهای مختلف میگویم.
ببین! یک چوپان وظیفهاش چیست؟ وظیفهاش این است که نگذارد گرگ گوسفندانش را بخورد. یک معلم وظیفهاش چیست؟ وظیفهاش این است که بچه تربیت کند. من هم بهعنوان یک معلم، باید حواسم به انحرافات اجتماعی باشد. حالا شاید این آقا به خاطر جریان چپ بودنش، یک جاهایی چشمهایش را روی حقایق ببندد. من نمیتوانم چشمهایم را ببندم. من با این که خیلی هم به آقای خاتمی ارزش قائلم ولی من هیچ موقع به آقای خاتمی رای ندادم. در هر دو دوره. و در دوران احمدینژاد هم من منتقد شدید بودم. ادامه دارد....
قسمت اول این مصاحبه را اینجا بخوانید: https://fashnews.ir/121079
|| مصاحبه کننده: جعفر بلوری

















