دوشنبه 12 آبان 1404 , 07:41




زخمخورده!
بزرگترین دروغی که عاشق میگوید، اعتماد کورکورانه است. ما سیستم امنیتی ذهنمان را خاموش میکنیم تا بتوانیم به دیگری ....
فاش نیوز - گاهی تنهایی از نبودن کسی نیست، از بودنیه که یه روز با تمام روحت بهش تکیه کردی و بعد فهمیدی اشتباه تکیه دادی... به سایه ای، نه به انسان. این متن، وصف حال کسی است که
تکیهگاهش نه ستونی محکم، که انعکاسی محو از آرزوهای خودش بوده است. حماقت در عشق، جایی آغاز می شود که ما ماهیت واقعی اشیاء و اشخاص را نادیده میگیریم و در خیال پردازیهای خودمان غرق میشویم.
ما انسانها، بهشکلی غریب، میل به ساختن قدیس از آدمهای معمولی داریم. تصور میکنیم که یک نفر میتواند تمام حفرههای روح ما را پر کند؛ تمام کمبودها را جبران کند؛ تمام تاریکیها را با نور وجودش بزداید. اما این تصور، مقدمهای است بر سقوطی دردناک.
میدانی، عاشق شدن خودش یکجور حماقت است... یک دیوانگی قشنگ که اولش حس پروازیست آرام توی دل خودت.
ِ آخرش سقوط.
در ابتدای مسیر، همهچیز رویاییست. جهان رنگ دیگری به خود میگیرد. کوچکترین جزئیات روزمره، با حضور معشوق، تبدیل به آیینههایی از یک معجزه میشود.
موسیقیها معنای جدیدی پیدا میکند. آسمان آبیتر به نظر میرسد.
عطرها تندتر و دلپذیرتر میشوند.
در آن لحظات، مفهوم "پایان" از واژگان ذهن حذف میشود. باور میکنیم که این اتصال، یک استثناست؛ یک امر ابدی که قوانین عادی جهان ما با شور و شوق، بخشهایی از هویت خود را به پای
این عشق میریزیم؛ بدون اینکه در ازای آن، تضمینی مکتوب یا شفاهی دریافت کرده باشیم.
ما یادمان میرود که عشق اگر جواب ندهد، یک خاطره برجا نمیگذارد، یک ویرانه باقی میگذارد. آخ آخ آخ ...
این ویرانه فقط شامل اشیاء فیزیکی نیست؛ بلکه ساختار ذهنی و عاطفی ما را هدف قرار میدهد.
خاطره، حتی اگر تلخ باشد، قابل هضم است. اما ویرانهای که میماند، زمین سوختهای است که کاشتن دوباره در آن، نیازمند انرژی و زمان بسیار زیادی است. عشق نافرجام، مانند یک بمب شیمیایی عمل می کند؛ اثرات آن بلندمدت است و سلامت خاک حاصلخیز روح را به خطر میاندازد.
آنروزها فکر میکردی چشمهایش پناه، حرفهایش حقیقتند، و بودنش تا همیشه. آخ از زیرچشمی نگاه کردنش...
اما حالا فقط یک مشت سؤال بیجواب و یک دل که هنوز گاهی با صدای اسمش میلرزد.
بزرگترین دروغی که عاشق میگوید، اعتماد کورکورانه است. ما سیستم امنیتی ذهنمان را خاموش میکنیم تا بتوانیم به دیگری اجازه ورود دهیم. وقتی پردهها کنار میرود، متوجه میشویم که ستونهایی که به آنها تکیه کرده بودیم، صرفاً نقاشیهایی بر دیوارهای کاغذی بودهاند.
چشمها؛ کاش کور بودم. دیگر پناه نیستند، بلکه پنجرههایی هستند که در آنها، انعکاس غریبهای را میبینیم که هرگز نمیشناختیم.
حرفها تبدیل به پژواکهایی میشوند که معنای اصلی خود را از دست دادهاند و فقط حجم حفرههایی را که اکنون در دل ما ایجاد کردهاند، به رخ میکشند.
گاهی که به عقب نگاه میکنی، میخندی... تلخ! به خودت، به دلت، به آن "حماقت قشنگی" که اسمش عشق بود. به اینکه چطور با یک پیام احوالپرسی ساده، یک آدم برایت شد همه چیز. خب یک آدم معمولی نبود. اما این دلیل که نباید باعث بشود تو از زندگی بیفتی.
حالا در نبودش هم همانقدر کامل حس خلاء میکنی.
جالب اینجاست که خلاء ناشی از نبودن کسی که هرگز واقعاً "نبوده"، زیرا او صرفاً سایهای از ایدهآلهای ما بود؛ واقعی است. این خلاء، جای خالی یک شخص نیست؛ بلکه جای خالی انتظارات عظیم ماست. آنقدر بزرگ ساختیمش که اکنون نبودش، بزرگترین حضور در زندگیمان شده است.
نترس... هر زخمی که از عشق میماند، یک مُهر آگاهی روی قلب است؛ یک یادآوری این که گاهی باید احمق شد تا بفهمی دلدادن فقط برای آدمهای نترس ممکن است.
این حماقت، هرچند دردناک، هزینه ورود به مرحله بعدی بلوغ عاطفیست. اگر هرگز سقوط نمیکردیم، هرگز قدرت ایستادن بدون تکیهگاه را نمیآموختیم.
این زخمها، اگرچه عمیقاند، نشان میدهند که قلب ما توانایی احساس کردن داشته است. این توانایی، بزرگترین دارایی ماست؛ نه بزرگترین نقطهضعفمان.
دفعه بعد که عاشق میشوی، اجازه بده حماقت شیرین اولیه جاری شود، اما همیشه یک چراغ قرمز کوچک در ذهنت روشن بگذار؛ چراغی که میگوید: "به یاد بیاور که او هم یک انسان است، نه یک خدا."
|| قنبر مبارز

















