شناسه خبر : 123163
یکشنبه 21 دي 1404 , 15:30
اشتراک گذاری در :

پدرم گفت حق نداری دنبال درصد جانبازی بروی...

پدر و مادرم بر این باور بودند که حتی گرفتن درصد و حقوق جانبازی، ضایع کردن حق بیت‌المال سایر مسلمین است و همیشه برای من در ...

فاش نیوز - سلام؛ مجید مؤمنی(برادر شهیدان خلیل و جلیل مؤمنی و جانباز ۲۵ درصد از کاشان)، متولد سال ۱۳۴۷ هستم و اکنون ۵۷ سال دارم. اگر بخواهم از ابتدا بگویم روزهای اوایل انقلاب اسلامی بود که با پخش اعلامیه‌های مختلف با حضرت امام خمینی(ره) توسط برادر شهیدم آشنایی پیدا کردم و شیفته امام و انقلاب اسلامی شدم و از هیچ تلاشی در سنین دوازده‌سالگی‌ام در به ثمر رساندن انقلاب اسلامی، به‌رهبری حضرت امام خمینی(ره) کوتاهی نکردم. یک شب برادر شهیدم دعایی در وصف امام خمینی و انقلاب اسلامی به من آموخت که متأسفانه بعد از خواندن آن در مدرسه مورد تنبیه بدنی شدید ناظم مدرسه قرار گرفتم و به‌حدی زیر مشت، لگد و شلاق بودم که یک‌لحظه فکر فرار از پنجره دفتر مدرسه به سرم افتاد. با سرعت بالا از پنجره بیرون پریدم و راه فرار را در پیش گرفتم و باتوجه‌به شرایط خاص رژیم پهلوی، از مدرسه فرار کردم و برای همیشه خودم را از درس‌خواندن محروم کردم.

به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی، کم‌کم با شروع جنگ تحمیلی، من نیز شدیداً عاشق اعزام‌شدن به جبهه بودم؛ اما هر دفعه سن‌وسال و قدم را بهانه می‌کردند تا روانه آموزش‌های دوره مقدماتی شدم؛ اما باز هم به‌خاطر همان سن و سالم از رفتنم به جبهه جلوگیری می‌کردند.

بعد از شهادت برادرم، در عملیات خیبر موفق شدم به جبهه اعزام شوم و الحمدلله با اعزام‌های مختلف توانستم مدتی در لشکر ۱۴ امام حسین(ع) و مدتی را در لشکر هشت نجف اشرف حضور فعال داشته باشم. باوجود اینکه چندبار شیمیایی شدم، هیچگاه برای درمان به عقب بازنگشتم و در خط مقدم جبهه ماندم. الان بیش از سی و پنج سال است که برایم معضل بزرگی - از قبول‌نکردن کمیسیون‌های بنیاد شهید تا تأیید کمیسیون پزشکی سپاه و آثار آن بر ریه، پوست، چشم، اعصاب و روان - ایجاد کرده است.

بعد از مجروحیت دوم که کامل در بی‌هوشی بودم، به بیمارستان منتقل شدم و بعد از آن قبول قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل بود توسط ایران و عراق و پایان جنگ تحمیلی و بعد از آن به‌علت مجروحیت و موج‌گرفتگی، روزهای سختی داشتم و خانواده‌ام، مخصوصاً پدرم که یک کشاورز ساده بود، خیلی‌خیلی مقید بود که من از حق و حقوق و مزایای ایثارگری و جانبازی استفاده نکنم و همیشه روی عهد خود محکم ایستاده بود و مخارج زندگی ما را از حقوق برادر شهیدم که کارمند رسمی سپاه بود و در عملیات خیبر مفقود شده بود اداره می‌کرد.

پدر و مادرم بر این باور بودند که حتی گرفتن درصد و حقوق جانبازی، ضایع کردن حق بیت‌المال سایر مسلمین است و همیشه برای من در جهت گرفتن درصد جانبازی و برقراری حقوق - با اینکه قادر به انجام کاری نبودم - مانع بودند. آنان با این تفکر و اندیشه‌های خود و تعصبی که نسبت به انقلاب و نظام داشتند به من اجازه این کار را نمی‌دادند؛ تا زمانی که مادرم زودهنگام در فراق استخوان‌های به‌جامانده از برادرم، با سکته قلبی، در شب سوم محرم دنیا را وداع گفت و بعد از چهار سال، دار فانی را وداع گفت و شروع بدبختی‌های مختلف زندگی من بود.

داغ فراق پدر و مادر و افزایش خرج و مخارج زندگی خانوادگی، با داشتن سه فرزند و فشارهای روحی، روانی و جسمی بیشتر و بیشتر می‌شد تا این که الحمدلله به‌لطف و نظر خداوند متعال و عزیزان سپاه و یکی از بهترین کارکنان بنیاد شهید کاشان، پرونده مجروحیت بنده به جریان افتاد و با نظر کمیسیون پزشکی، نهایتا به ۲۵ درصد ازکارافتادگی رأی داده شد.

در این مدت بی‌مهرهای زیادی به این بنده حقیر شده است؛ از درصد، حقوق و مزایای همسرم که عاشقانه خدمتگزار پدر و مادر شهیدم و خودم بودند و هستند. حال مدت‌هاست دچار عارضه ریوی و روده و متأسفانه اعصاب و روان گردید و حتی به‌دفعات در تیمارستان و بیمارستان بستری شد که به‌مرور زمان اوضاع روحی به‌خصوص جسمانی ایشان بدتر شد تا روی تخت خانه افتاد و متأسفانه خودم نیز بر اثر ضربه‌های دوران دفاع مقدس و شوک‌های عصبی مختلفی که گرفتم دچار عارضه و عمل جراحی مغز و مخچه قرار گرفتم که به‌نظر پزشک، بنده از جابه‌جاکردن  اجسام نیم کیلویی هم محروم شدم.

همسرم چندین سال است که دچار عارضه آرتروز شدید گردیده و وضعیت جسمانی و روحی خودم باعث شد که حتی باتوجه‌به اینکه بنیاد شهید و امور ایثارگران در جریان کامل اوضاع قرار گرفتند، هیچ کار مثبتی در جهت ادامه درمان همسرم انجام ندادند و بعد از تعویض مفصل زانوی پا، متأسفانه یک پای دیگر ایشان نیز دچار عارضه شدیدی شده است که این تخریب مفصل او باعث شد که دومین زانوی همسرم را تعویض کنیم؛ آن هم در سن‌وسال ۵۵ سالگی و میان‌سالی.

خوشبختانه نماینده مقام معظم رهبری عزیز که از موضوع مشکلاتم اطلاع یافتند، به همراه رئیس و کارکنان بنیاد شهید آمدند منزل ما و از نزدیک مشکلات بسیار عدیده بنده را مشاهده کردند و به نماینده مقام معظم رهبری قول دادند که مشکلات بنده را مرتفع کنند و به خود من نیز انتقاد کردند که چرا زودتر این وضعیت را به ما اطلاع‌رسانی نکردید. البته بنده اطلاع‌رسانی کامل و جامع کرده بودم، اما گوش شنوایی متأسفانه وجود نداشت و باز هم بیشتر از یک سال از عمر این قول و قرارهای مختلف می‌گذرد و همچنان همسرم روی تخت افتاده و خودم جدای از جانبازی، دچار عارضه عمل مغز و مخچه شده‌ام و قادر به انجام کار شخصی خود هم نیستم؛ اما مسئولان فقط به فکر ریاست، میز و مقام هستند. خداوند متعال نگذرد از مسئولانی که با وجود شرایط خاص و شنیدن خبرهای ناگوار این‌چنینی از شرایط بنده، هنوز خواستار بررسی دقیق و مستند عملکرد بنیاد شهید کاشان در رسیدگی به شرایط بنده نشده‌اند.

حال آیا باید پدر بزرگوارم را مقصر بدانم که در همان زمان دفاع مقدس نگذاشت به دنبال پرونده‌سازی و درصد بروم؟! چرا که با مدارک هم‌زمان بالینی در زمان جنگ تحمیلی، حتماً به من درصد بیشتری می‌دادند و خود من هم این‌قدر عقب نمی‌افتادم؛ چرا که پدرم فکر نمی‌کرد پس از سال‌ها زندگی، فرزندش به این روز بیفتد و گرفتن درصد را برای ما ممنوع اعلام کرده بود. شاید باید خودم را مقصر بدانم که از کلاس پنجم ترک تحصیل کردم و به دنبال تحصیلات نرفتم؛ زیرا اکنون می‌توانستم با داشتن تحصیلات عالیه، شغل و موقعیت خوبی داشته باشم. یا مسئولانی که باتوجه‌به قول و قرارهایی که به نماینده ولی‌فقیه دادند تا به مشکلاتم رسیدگی کنند و اما گویا فراموش کرده‌اند؟ حال پس از سه دهه برای اولین‌بار مشکلاتم را رسانه‌ای کردم که شاید گوش شنوایی صدای فریاد بی‌صدای من را بشنود.

|| به کوشش مرتضی قنبری وفا

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi