فاش نیوز - گفتوگو با مرتضی سرهنگی، روایتگر دفاع مقدس، از «قیمت تمامشده جنگ» میگوید؛ از رنج اسارت خلبان لشکری تا نقش زنان و ضرورت عبور از ادبیات تبلیغی به روایت تعقلی. او ادبیات را گنجی ملی میداند که حقیقت انسانی جنگ را ماندگار میکند.

خبرگزاری فارس: در پیچ و خم راهروهای حوزه هنری گم شدهام؛ هر قدمم مرا به دری تازه میرساند و هر دری که باز میکنم، تنها یک سوال دارم: «آقا مرتضی سرهنگی اینجاست؟» از هر کسی که رد میشوم، سراغ ایشان را میگیرم. روزها انتظار کشیدهام تا ایشان از شمال ایران، از محل زندگیاش، به تهران سفر کند و حالا آنقدر سرش شلوغ بود که توانستم فقط در آخرین روز حضورش در پایتخت، ساعتی کوتاه وقت ملاقات بگیرم. بارها او را در مراسمها دیده بودم و گفتوگو کرده بودیم اما این بار فرق دارد؛ قرار است در سکوت اتاقش گنج خود را به ما نشان دهد و حالا لحظهای که قرار است با حافظه ۸ سال دفاع مقدس روبهرو شوم، نزدیک است...به اتاقش میرسم. در باز است؛ همان دری که خودش میگوید چهل سال است به روی همه باز بوده. خودش به استقبال میآِد؛ هم زمان دارد با موبایلش صحبت میکند، اما با دست و چهرهای مهربان و پدرانه، تعارف میکند که بنشینم. او خودش از اتاق بیرون میرود و برای لحظهای فرصت پیدا میکنم چشم در اتاق بچرخانم.اتاق ساده است؛ چند قفسه کتاب که گویای سالها همت و راهنمایی او در هدایت نویسندگان مختلف هستند. گوشهای از اتاق میز قدیمیای قرار دارد، و زیر شیشه آن، پارچهای سفید با نخدوزی دقیق و طرح حرم امام حسین و نوشته «السلام علیک یا اباعبدالله…» قرار گرفته است. بعدا در گفتوگو میگوید که میز، یادگاری است از یک اسیر عراقی، گویی خاطرهای زنده از جنگ را به اتاق آورده باشد.

روی میز، کاغذها و دفترهایی پراکندهاند، یکی از آنها آنقدر ضخیم است که قطرش به سبابه دست میرسد. رویش یادداشتهایی نوشته شده که از جزئیات عبور میکنم، اما انتهای آن جملهای جلب توجه میکند: حتی اگر یک صفحه هم از حجم کتاب کم شود، به نفع خواننده است.اتاق، با سادگیاش و با هر شیء و کتاب، تصویری از روح و تعهد مرتضی سرهنگی به ادبیات پایداری و دفاع مقدس ارائه میدهد؛ جایی که هر کتاب و هر یادداشت، گویی با جان او نفس میکشد.با همان چهره همیشه مهربانش وارد اتاق میشود. قبل از این که بنشیند، لیوانی آب برای خودش میریزد و قرصی بر دهان میگذارد. لحظهای کوتاه سکوت برقرار است و بعد با آرامش کمی از احوالش در شمال ایران حرف میزنیم. میگوید: «آنجا برایم خوب بوده… برای احوالم.» لبخندی میزند که هم آرامش و هم حس دلبستگی به خانه و زندگیاش را نشان میدهد.اما بلافاصله ادامه میدهد که حالا فصل انتقال تجربه اوست و باید در تهران باشد. با این حال،شمال و زندگی آنجا را هم دوست دارد. توضیح میدهد که در ساری جلسات هفتگی با شاگردانش دارد و آنها دانشآموزان و نویسندگان خوبی هستند که مسیر ادبیات پایداری را ادامه میدهند. کلامش پر از تعهد و علاقه به آموزش است، و هر جمله، تصویر مردی را میسازد که عمر خود را وقف روایت حقیقت و انتقال تجربه کرده است.

نگاهی به ساعت میاندازم که زمان از دستمان در نرود. تنها یک ساعت زمان داریم و یک عالم حرف. بیمقدمه میپرسم که آقا سرهنگی، شما در بهمن ۵۷ کجا بودید و چه میکردید؟کمی مکث میکند و بعد میگوید: «۲۲ بهمن ۵۷ بهترین روز زندگی من بود. در آن روز همه ما با تمام وجود احساس کردیم که کشورمان از چنگال آمریکا و اسرائیل خارج شده است. البته آنها هنوز هم دستبردار نیستند؛ ایران برای آنان حکم یک «کیف پول» را داشت که پس از پیروزی انقلاب آن را گم کردند و همچنان به دنبالش میگردند. کسانی که امروز پیغام میدهند و خواهان حمله به ایران هستند، درکی از «ویرانی» ندارند. آنها نمیدانند ویران شدن یک شهر یعنی چه؛ اما من ویرانی را در سوسنگرد و بستان به چشم دیدم. طبق آمار سازمان ملل، ۶۰۰۰ روستای ما در جنگ از بین رفت که تنها در بستان ۷۰ روستا نابود شد.»دستش را به دو طرف دراز میکند و ادامه میدهد:« ما باید با تمام توان از چهارگوشه این مملکت محافظت کنیم. من گندم این خاک را خوردهام، در این جغرافیا بزرگ شدهام و حتی لباسی که بر تن دارم با آفتاب این سرزمین خشک شده است؛ لذا وظیفه داریم از این فلات کهنسال به هر قیمتی صیانت کنیم.»صدایش پر از تجربه و دلسوزی است؛ کلماتش، نه تنها خاطرهای از تاریخ، بلکه درس و تعهدی زنده به میهن و نسلهای بعدی را با خود دارند.
بعد گویی که خاطرهای دور یادش آمده باشد، میگوید: « شب ۲۲ بهمن وقتی به خانه آمدم، هیچکس نبود؛ رادیو را روشن کردم و در حالی که از فرط خستگی دراز کشیده بودم، به صدای انقلاب گوش سپردم. با خود میگفتم: «خدایا، یعنی واقعاً ساواک و کابوس آن به پایان رسید؟» در آن دوران، ما حتی سر سفره هم نمیتوانستیم آزادانه صحبت کنیم، چون همیشه بیم و خوفی در دلها بود. من عضو کتابخانه بودم اما هرگز کتابی به خانه نمیآوردم تا دچار مشکل نشوم. پیروزی انقلاب یک «واقعه» بود؛ واقعهای که مقدمه، متن و مؤخره داشت. حادثه چیزی مثل تصادف خودرو است، اما انقلاب ریشه در ۱۵ خرداد داشت؛ تیری که امام (ره) آن روز رها کرد، در ۲۲ بهمن به هدف نشست.»میگویم که «پس آنروزها برایتان مقدمهای شد برای نوشتن و روایت کردن از مقاومت.»آقا مرتضی درنگی میکند و میگوید:« نه دقیقا.»انتظار داشتم بگوید «بله» اما نگفت. پس منتظر ماندم تا ادامه دهد. او میگوید که از دبیرستان به مطالعه علاقه داشته. از جزئیات زندگیاش بیشتر میگوید بی آن که بپرسم. در یک خانواده ساده کارگری بزرگ شد؛ پدرش کارگر سیلو و مکانیک بود و «دستانش بر اثر کار با آچار و چرخدنده چنان ضخیم شده بود که انگشتانش به راحتی باز نمیشدند». طوری درموردش صحبت میکند که انگار آن دستها مقابل چشمانمان است؛ این هنر اوست.فعالیت حرفهای آقا مرتضی هم از خرداد ۱۳۵۸ در روزنامه «جمهوری اسلامی» آغاز شد و تا پایان جنگ هم همانجا ماند. او ادامه میدهد:«از آنجا که حوزه تخصصی من فرهنگ و جنگ بود، جمعآوری خاطرات عراقیها را از همان زمان شروع کردم. پس از جنگ نیز دفتر ادبیات و هنر مقاومت را با حمایت آقای زم و همراهی پنج نفر از دوستان راهاندازی کردیم.»

از او میپرسم« آخر چرا به سراغ اسرا رفتهاید؟» و از مطالعات زیادش در حوزه ادبیات جنگ روسیه میگوید:« معتقدم سرباز غریبهای که پوتینش را روی آسفالت خیابانهای ما میتکاند، به این سادگی بیرون نخواهد رفت؛ او در آن شهر مانند پادشاهی بیتاجوتخت هر چه بخواهد انجام میدهد. من به سراغ اسرایی رفتم که در خرمشهر، سوسنگرد، بستان و قصر شیرین بودند. اعترافات آنها درباره وقایع وحشتناکی که در خانههای مردم رخ داده بود، نشان داد که نیمی از جنگ ما در دست عراقیهاست و ما باید آن را جمعآوری میکردیم.»آقا مرتضی از این خاطرات به عنوان غنیمت یاد میکند:« افسران عراقی حدود ۶۰ عنوان کتاب در ایران نوشتند و رفتند؛ ما به این آثار «غنیمت فرهنگی» میگوییم. نگارش خاطرات پس از پایان جنگ در تمام دنیا یک سنت است. وقتی تانکها به پادگان بازمیگردند، سربازان قلم به دست میگیرند تا روایت کنند بر آنها چه گذشته است. این آثار یک «دارایی ملی» محسوب میشوند، زیرا «قیمت تمامشده جنگ» را برای یک ملت مشخص میکنند.»او میگوید و من هنوز دارم به این ترکیب سنگین فکر میکنم: « قیمت تمام شده جنگ» چیست؟او اعتقاد دارد که ما هنوز قیمت واقعی جنگ را استخراج نکردهایم. بعد میزند به دل خاطرات. همان چیزی که من از این گفتوگو میخواستم:« یکبار با خلبان لشکری در اهواز بودیم؛ ایشان خاطرات عجیبی برایم نقل کرد. میگفت تابستانهای بغداد بسیار گرم و طولانی است و در سلول هیچ وسیله سرمایشی وجود نداشت. تعریف میکرد که روزی نگهبان عراقی پارچ آب یخی را سر کشید و وقتی متوجه نگاه تشنه من شد، دو جرعه باقیمانده در لیوان را به من داد.
ایشان میگفت در تمام آن ۱۸ سال اسارت، تنها همان دو جرعه آب خنک را نوشیده است. این همان «قیمت تمامشده جنگ» است؛ خلبانی با تحصیلات عالی، ۱۸ سال رنج اسارت را تحمل کرد تا آبروی مملکت حفظ شود. کار ما روایت انسانی جنگ است. جنگها دو روایت دارند؛ یکی روایت نظامی (واقعه) که مربوط به جابهجایی نیروها و ادوات جنگی و پر از ایثار و شهامت است و دیگری روایت انسانی که رسالت ماست.»او دوباره به خاطرات خلبان لشکری اشاره میکند و ادامه میدهد:« صدام، خلبان لشکری را که سه چهار روز پیش از آغاز رسمی جنگ (۳۱ شهریور ۵۹) اسیر شده بود، نگه داشت تا ثابت کند ایران شروعکننده جنگ بوده است. به لشکری پیشنهاد دادند که اگر در تلویزیون عراق بگوید ایران جنگ را آغاز کرده، بلافاصله آزاد شده و به پاریس اعزام میشود؛ اما او با شجاعت پاسخ داد: «اگر یک خلبان عراقی در ایران چنین حرفی بزند شما به او چه میگویید؟ قطعاً میگویید خائن. پس از من نخواهید که برای کشورم خائن باشم.» و به خاطر این ایستادگی ۱۸ سال در انفرادی ماند.»آقا مرتضی تاکید میکند که روایات انسانی از جنگ مهم است؛ آلمان را مثال میزند که بعد از جنگ جهانی دوم، «گروه ۴۷» تشکیل شد و شروع به نوشتن خاطرات کردند و آثارشان به نوبل رسید.سوالی در ذهنم میچرخد که اما چرا ادبیات پایداری ما هنوز آنطور که باید دیده نشده است؟

دلیلش را قبل از این که بپرسم آقا مرتضی در دامنم میگذارد: «علت آن در دستور زبان جنگ نهفته است. جنگ دو دستور زبان دارد: دستور زبان تبلیغی که مربوط به زمان جنگ، لبریز از شعار، حماسه و شور برای متقاعد کردن مردم به ایستادگی و دوم دستور زبان تعقلی است و مربوط به عصر پس از جنگ. ما متأسفانه هنوز از دستور زبان تبلیغی به تعقلی نچرخیدهایم. آنچه در تلویزیون نمایش داده میشود، ادبیاتِ پس از جنگ نیست. برای مثال، من در متنی برای «روایت فتح» به این واقعیت اشاره کردم که ما از ۱۵ کشور اسیر داشتیم (از جمله مصر، اردن، سودان، یمن، تونس، مراکش، هند و سوریه)؛ اما این بخش را در پخش حذف کردند. وقتی علت را جویا شدم، گفتند چون اکنون با این کشورها رابطه دیپلماتیک داریم!»آقا مرتضی سرفهای میکند و ادامه میدهد:« روایات انسانی از جنگ باید بدون مبالغه باشد. روایت انسانی یعنی این که خانمِ خلبان لشکری وقتی همسرش اسیر شد، تنها ۱۹ سال داشت و یک نوزاد چهارماهه در آغوشش بود. وقتی خلبان لشکری پس از ۱۸ سال بازگشت، آن نوزاد دانشجوی سال اول دندانپزشکی بود! در بدو بازگشت، این زن و شوهر اصلاً همدیگر را نمیشناختند. خانم لشکری میگفت که آن حسینی که من میشناختم، در آمریکا تحصیل کرده بود، اما حالا پیرمردی محاسنسفید و حافظ قرآن بازگشته است.»او از مشکلات این زوج میگوید و از زبان همسر خلبان لشکری:« خانم لشکری تعریف میکرد یک روز درِ یخچال را باز کردم و دیدم ظرفی پر از پوست خیار، پوست طالبی و پوست سیب است. با تعجب پرسیدم حسین اینها چیست؟ چرا آشغالها را در یخچال گذاشتهای؟ حسین گفت ما در اسارت اینها را میخوردیم و من هنوز عادت نکردهام که اینها دورریختنی است.»
صدایش را آهسته تر میکند و با لحنی که مشخص است درد در آن نهفته است میگوید:« کسی نمیداند در آن زندگیها چه گذشته است. این رنج را باید ضرب در هزاران رزمنده و آزادهای کرد که هنوز شبها کابوس میبینند اما دلشان نمیآید روایت کنند. همسر شهید لشکری میگفت یک شب از دود سیگار در حال خفه شدن بودم؛ دیدم حسین لبه تخت نشسته و مدام سیگار میکشد. پرسیدم باز هم کابوس دیدی؟ گفت عراقیها را دیدم که تا داخل اتاق خواب ما هم آمده بودند. اینها قیمتهای تمامشده جنگ ماست. روایت انسانی بدون مبالغه، این قیمت را استخراج میکند.»حرفهایش سکوتی سنگین در اتاق میآورد؛ سکوتی که هم درد و هم قهرمانی را با هم در خود دارد. هر جملهاش نه فقط روایت خاطره، بلکه درس زندگی و مقاومت است، حکایتی از انسانیت در دل ویرانی.آقا مرتضی سرش را کمی خم میکند و با همان لحن آرام و صمیمی ادامه میدهد: «نظام رسانهای ما هنوز از زبان «تبلیغ» به زبان «تعقل» نچرخیده است، اما ادبیات این کار را انجام میدهد. تأثیر ادبیات در جامعه قطعی است، اما عمیق و دیربازده.»مثال میآورد و خاطره خانم لشکری را تعریف میکند: «به خاطر غم حسین، چهار سال تمام به آرایشگاه نرفت. بالاخره یک روز مادر و خواهرانش او را به آرایشگاهی در خیابان فاطمی بردند؛ وقتی خود را در آینه دید، تعجب کرد که چقدر تغییر کرده است. میگفت بعد از آن، هر سال میرفتم رنگ میکردم و عکس میگرفتم و در آلبوم میگذاشتم تا وقتی حسین برگشت، بداند در ۱۹ سالگی، ۲۰ سالگی و تمام این ۱۸ سال فراق، من چه شکلی بودهام.»
سپس با جدیت ادامه میدهد: «تاریخ رسمی جنگ هیچگاه درباره این زنان صحبت نمیکند. رسانههای ما هم تصویر محدودی از زنان ارائه میدهند؛ زنانی که فقط آشرشته میپزند یا آجیل بستهبندی میکنند. اما هیچ کس سراغ «فرنگیس» در غرب کشور نمیرود که با تبر به سرباز عراقی حمله کرد. ما باید به زبان تعقل برگردیم.»حرفهایش ترکیبی از حقیقت تاریخی، تحلیل فرهنگی و احساس انسانی است؛ او نشان میدهد که ادبیات، حتی با تمام تأخیر و صبر خود، میتواند شکاف میان روایت رسمی و واقعیت زندگی انسانها در جنگ را پر کند و آن را به نسلهای بعدی منتقل کند.آقا مرتضی با لحنی تأکیدی ادامه میدهد: «باید بدانیم این زنان چگونه یک زندگی را در غیاب همسر اداره کردند. جالب است که همسر خلبان لشکری میگفت، بعد از آن همه سال دوری، دوباره تصمیم گرفتیم بچهدار شویم؛ یعنی زندگی همچنان جریان دارد. اینها «ضد زندگی» نیست، بلکه معنا دادن به زندگی در دل سختیهاست.»دستش را به آرامی روی میز میگذارد و میافزاید: «زنانی که فرزندشان را به کلاس کنکور و زبان میبرند و با زندگی میجنگند تا همسرشان بازگردد. اگر ما مطالعه نکنیم و این داستانها را ندانیم، نمیتوانیم آنها را به سینما بیاوریم.»در کلامش ترکیبی از دلسوزی، تحلیل اجتماعی و دغدغه فرهنگی موج میزند؛ او با تأکید بر ادبیات و مطالعه، نشان میدهد که روایت جنگ فقط ثبت لحظات نبوده، بلکه ثبت روح مقاومت، امید و معنای زندگی در دل سختیهاست.آقا مرتضی با نگاهی عمیق و کمی اخمآلود شروع میکند: «ما کم کتاب میخوانیم و تلقیمان از جنگ فقط همان برنامههای تلویزیونی است.»
لبخندی میزند و ادامه میدهد:«دختران من وقتی فیلمهای جنگی را میدیدند، میپرسیدند: «بابا، شما هم واقعاً اینطوری بودید؟» و من میگفتم: «من اصلاً این آدمها را نمیشناسم!»»فضای اتاق با سکوتی سنگین همراه میشود و صدای تیکتیک ساعت، میان قفسههای پر از کتاب پیچیده است. دستهایش را روی میز قدیمی میگذارد و ادامه میدهد: «مشکل ما این است که «اقتباس» نمیکنیم. حوادث جنگ بزرگتر از آن است که با تخیل صرف به آن نزدیک شویم.»او اشارهای به تجربههای واقعی میکند: «ما در جنگ، چهار دختر اسیر داشتیم. خانم آباد، یکی از این اسرا، میگفت در اسارت، برای رعایت بهداشت و اینکه جاذبهای برای سربازان عراقی نداشته باشیم، موهای بلندمان را با ناخنگیر بریدیم و با آنها طناب بافتیم تا در سلول طناببازی کنیم! این شیطنتهای دخترانه در دل اسارت، چه کسی میتواند با ذهنش تخیل کند؟ اینها باید اقتباس شوند.»او عقیده دارد تا زمانی که به سمت اقتباس نرویم، دست سینمای ما خالی میماند. او با اشاره به غنیمت فرهنگی و اهمیت تولید اثر ادامه میدهد: «برخی از اسرا وقتی آثار ما را میدیدند، با تعجب میگفتند: «یعنی شما درباره ما کتاب نوشتهاید؟ ما فکر میکردیم فراموش شدهایم.» ما به آنها اطمینان میدادیم که فراموش نشدهاند. »صحبت که به اینجا میرسد، کمکم نگران میشوم. حواسم به ساعت و پرسشهای نپرسیده است. هنوز فرصت نکردهام همه چیز را بپرسم. آقا مرتضی به سرفه میافتد.سعی میکنم فضا را به سمت حاج قاسم ببرم و میگویم: «آقا سرهنگی، درباره حاج قاسم سلیمانی خاطرهای دارید؟» چشمهایش کمی روشن میشود و لبخندی آرام میزند، انگار فرصت کرده درباره یکی از دوستان قدیمیاش حرف بزند.
«آشنایی ما به سالهای ۷۳ و ۷۴ برمیگردد»، شروع میکند. «یک گزارشگر تلویزیون در کرمان، آقای رحیمی، واسطه شد تا کتابها را برای حاج قاسم بفرستم. بعدها ایشان همراه با چند نفر به دفتر ما آمدند تا درباره کنگره شهدای کرمان و انتشار کتابها مشورت کنیم. من مدام به کرمان میرفتم تا متون را با ایشان چک کنم.»میخندد و ادامه میدهد:« آنقدر این رفت و آمد زیاد شد که برادر خانمم که آدم شوخی است، به همسرم میگفت که این مرتضی آنجا زن دارد.»او از روزی میگوید که دفترش صندلی نداشت و همه روی موکت نشسته بودند. فضای اتاق پر از سکوتی سنگین میشود و من نگاه میکنم به نحوه نشستن او وسط اتاق، همانطور که همیشه فرماندهان دورش حلقه زده بودند. او ادامه میدهد: «من هیچگاه حاج قاسم را پشت میز ندیدم؛ همیشه وسط اتاق بود و اطرافیان دورش حلقه زده بودند و همانجا نامهها را امضا میکرد. حتی به رزمندگان سابق که بیکار بودند کمک میکرد تا در سازمانهایی مثل اداره برق استخدام شوند؛ معتقد بود کسی که کیلومترها از خاک این مملکت را از زیر پای دشمن بیرون کشیده، نباید معطل یک آپارتمان کوچک بماند.»

میپرسم پس با این شناختی که داشتید نوشتن از حاج قاسم برایتان سخت نبوده. لبخندش کمی عمیقتر میشود و صدایش نرمتر میشود: «نوشتن کلا سخت است. همانطور که همینگوی میگوید که نوشتن یک جمله درست، سختترین کار جهان است.»بعد درمورد کتاب توضیح میدهد:« در کتاب «قاسم به روایت سرهنگی»، سعی کردیم مبالغه نکنیم.همان چیزی که آسیب چنین نوشتههایی است. اصل این است که همه شهدا مثل بقیه بچههای مردم بودند؛ تفاوت در لحظهای حساس است که تصمیمی بزرگ گرفتند.»من قلمم را روی دفتر فشار میدهم و حس میکنم این روایت نه فقط درباره یک فرمانده بزرگ، بلکه درباره یک انسان زندگیکننده، پدر، همنشین مردم و فرماندهای واقعی است؛ کسی که آقا مرتضی میگوید صبحهای جمعه برای بچههایش املت میپخت و با دخترش زینب به ارتفاعات میرفت، و همزمان دل به جبهه و دفاع از کشورش سپرده بود.سرهنگی ادامه میدهد:« در کتاب، روایت «اول شخص» را انتخاب کردیم تا خواننده صدای خود او را بشنود، نه صدای نویسنده را.»و من به این فکر میکنم که خود آقا مرتضی چطور؟ خودش هم صدای حاج قاسم را موقع نوشتن میشنید؟ جوابی برایش ندارم.نگاهم به ساعت که میافتد میبینم زمان از یک ساعت گذشته اما آقای سرهنگی به ما چیزی نگفته است. غنیمت میدانم و یک سوال دیگر از او و رهبر معظم انقلاب میپرسم. میدانم که دیدارهایی را داشتهاند. دلم میخواهد بدانم که خواسته رهبری از آنها چه بوده است.
«خرداد سال ۷۰ بود که تازه از مکه برگشته بودم»، شروع میکند. «رهبر پیامی فرستادند که مایلند نویسندگان دفتر ادبیات پایداری را ببینند. تا آن زمان حدود ۱۷ یا ۱۸ کتاب چاپ کرده بودیم. ایشان به دلیل آشنایی عمیق با ادبیات جهان و روسیه، ارزش ادبیات جنگ را به خوبی میدانستند و فرمودند که شما با این کارهایی که کردید، ما را از ادبیات وارداتی بینیاز کردید.»لبخندی میزند و جمله معروف را یادآوری میکند: «در همان دیدار، ایشان گفتند: «این جنگ یک گنج است.» بعد از جلسه، آدرس ۱۰۰ نفر از مسئولان را گرفتیم و بستههای کتاب فرستادیم. اما از آن ۱۰۰ نفر، فقط ۲ نفر توسط مسئول دفترشان پاسخ دادند و بقیه حتی کتابها را ندیدند. همانجا فهمیدیم که باید فقط به زانوی خودمان تکیه کنیم.»سرهنگی کمی مکث میکند و بعد با لحن جدی اما آرام ادامه میدهد: «همچنین رهبری توصیه کردند که برای ۲۰ سال آینده در حوزه نویسندگان زن برنامهریزی کنیم؛ چون خانمها در این عرصه بسیار پیشرفت کردهاند. اما مسئولان ما اغلب به دلیل نداشتن تخصص، ایدهای برای آینده ندارند.»صدایش را پایین میآورد و با لحنی که حس دلسوزی و تعهد را نشان میدهد، میگوید: «ایشان فرمودند: «چقدر خوب است که پست و سمت نگرفتید و همینجا ماندید؛ بمانید و نروید.» من هم با وجود بازنشستگی در سال ۹۲، همچنان میآیم و میروم؛ چون معتقدم کار برای این شهدا خستگی ندارد.»
آقا مرتضی سرش را بالا میآورد و با همان آرامش همیشگی میگوید: «تمام است؟»اما حقیقت این است که سوالها و حرفهایمان پایانی ندارند. او یک گنجینه زنده است؛ دریایی از خاطرات، تجربه و تعهد که هر لحظه میتواند روایت جدیدی را بیرون بریزد. به اجبار لبخند میزنم و میگویم: «هرچه شما بخواهید.»با اشارهای کوتاه، میفهمم که جلسهای در پیش دارد و باید برود. لحظهای به پشت سرش نگاه میکنم؛ همه کتابها، دفترها، میز قدیمی و آن پارچه سفید، گویی هنوز نفس میکشند و با رفتن او آرام نمیگیرند.به جمله آخرش فکر میکنم، و همزمان به حرف رهبری که گفته بود: «چقدر خوب است که پست و سمت نگرفتید و همینجا ماندید.»و من هم فکر میکنم چه خوب که آقا مرتضی مدیریت نکرده و از ادبیات نرفته است. چه خوب که هنوز برای ما مینویسد و چهبسا بیشتر، به دیگران هم کمک میکند تا قصهها را از دل جنگ بیرون بکشند. چه خوب که به قول خودش و شاگردانش رییس نیست و یک پدر است. پدر ادبیات پایداری.