شنبه 08 فروردين 1405 , 11:58




کاش این درد بیدرمانِ دلتنگی علاجی داشت...!
فاش نیوز - به خودم قول داده بودم در میدان «جنگ» و «جهاد» فعلا به از دست دادن سید علی خامنه ای فکر نکنم چرا که میترسم زانوهایم برای جهاد جانانه ای که خواست قلبی اوست سست شود!، اما این لحظات اول سال نمیدانم چرا این افکار دست از سرم برنمیدارد و دارم فکر میکنم؛
- به زیلوهای سفید و آبی زِبرِ حسینیهاش و ریشهای سفید بلندش که نشانه حکمت و خردمندی عمری پرثمر بود؛ چشمهای تیز گیرایَش وقتی رجز میخواند، گونههایش که وقتی میخندید، گل میانداخت و چفیهای که تا آخرین روز عمر روی دوشش بود.
- به سخنرانیهای ایستادهاش و «والسلام علیکم و رحمةالله و برکاتهِ» آخر هر سخنرانیاش که قضا نمیشد و همیشه عادت داشت حرف را با سلام به امتش تمام کند.
- به انگشترهایش که نگین و نقش روی نگینشان رسانۀ شخصی و استعاری او بود و به پلاکاردهای آبی با خط سفید بالای سرش که در هر سخنرانی چشم میچرخاندم ببینم کدام حدیث و آیه را جلوی چشم کشیده است.
- به گریههای مردانهاش در روضهٔ حضرت علی اکبر، لبخند محزونش وقتی به حاجمحمود گفت «ای ایران» بخوان، دعای قنوت مستجابش بالای سر پیکر ارباً اربای حاجقاسم و حظی که از شنیدن و خواندن قرآن میبرد.
- به «آقا الان وقت چاییه» کنار گلآقا، میکروفونی که جلوی دختر شهید گرفت که با آن لهجۀ تبریزی شعر بخواند و لحظهای که سر از سجدهٔ بعد نماز برداشت و دید چندده دختربچه با چادر گلگلی دورش حلقه زدهاند و عبایش را دست میکشند.
- به دستخطش در صفحهٔ اول کتابهای تاریخ شفاهی جنگ، صدایش که هرگز رنگ کرنش و تسلیم نگرفت، دیدارهای رمضانیه و حدسزدن قافیهٔ شعرها و بداههگوییهایش و بلدِ کتابها و نویسندهها و مترجمها و نشرها بودنش در نمایشگاه کتاب.
- به پیچیدن صدایش در صحن و سرای مصلی موقع نماز عید فطر، نماز جمعۀ نصری که زیر سقف آسمان خواند و هیچ باکش از جنگندههای اسرائیلی نبود و لحظههای سر سال نو که با صدا و کلمههای او میگذشت و سالی که با او تحویل میشد.
- به غبارروبی مضجع شریف خورشید خراسان که به دست باوفای او رخ میداد، دلتنگیاش برای زیارت کربلا، آخرین نمازی که در جمکران خواند و «مثلی لا یبایع مثله» و مشت گرهکردهٔ دست سالمش...
کاش این درد بیدرمانِ دلتنگی علاجی داشت...
آقای خوب من، همیشه بهیادتم... یاران پیر و جوانت را فراموش نکن!
|| امانالله دهقان فرد

















